هدایت شده از ' دختركِسبز .
https://eitaa.com/Dead_Poetss/178
" چی به سر من و تو اومد ؟ "
ك از اون همه حرف، رسیدیم به سکوت ؟ یادته یه زمانی اگه پنج دقیقه جواب نمیدادی م، نگران میشدیم ؟ الان ساعتها میگذره و فقط آنلاین بودن همدیگه رو میبینیم ، بدون اینکه چیزی بگیم ، چی شد ك خندههامون شد یه عکس قدیمی توی گالری ؟ چی شد ك قرارامون شد « یه وقت دیگه ؟ » ، ما همون آدماییم، ولی انگار نه برای همدیگه ، یه جایی بین غرور و خستگی گم شدیم ، همش گفتیم بعدا درستش میکنیم، ولی اون بعدا هیچوقت نیومد ، دلم تنگ شده ، برای وقتایی ك لازم نبود توضیح بدیم چی تو دلمونه ، برای وقتی ك با یه خوبی ؟ همهچی معلوم میشد ، واقعا چی به سر من و تو اومد ؟! :)
دیوانه ای را دیدم که با سایه خود درد و دل میکرد ،
چه میکشد او ، وقتی که هوا ابریست . .
- رقص ِباد ؛
میرقصم آرام با نسیم سحر
در دلِ شب، بیخبر از هر نظر
پنهان میان برگ و پر و خیال،
آهسته میگویم با خود: "اگر.."
باشد امیدی در غبارِ سفر
شاید دوباره برویم از خطر.
- بهارك .
ناگهان به قلبت دست میزنی و تکه بزرگی از روحت را حس نمیکنی . مثل تلاش برای یادآوری رویایی که درونش عمیقاً خوشبخت بودهای و فراموشش کردهای ، چیزی از تو گم شده که بدون آن هیچچیز دیگر مثل قبل نیست .