دیوانه ای را دیدم که با سایه خود درد و دل میکرد ،
چه میکشد او ، وقتی که هوا ابریست . .
- رقص ِباد ؛
میرقصم آرام با نسیم سحر
در دلِ شب، بیخبر از هر نظر
پنهان میان برگ و پر و خیال،
آهسته میگویم با خود: "اگر.."
باشد امیدی در غبارِ سفر
شاید دوباره برویم از خطر.
- بهارك .
ناگهان به قلبت دست میزنی و تکه بزرگی از روحت را حس نمیکنی . مثل تلاش برای یادآوری رویایی که درونش عمیقاً خوشبخت بودهای و فراموشش کردهای ، چیزی از تو گم شده که بدون آن هیچچیز دیگر مثل قبل نیست .