در سرم سودایی است
میشکافد مغز را
میرسد ناله تلخی از دور
میچکاند از درد،قطره اشکی را
میشناسم ترس را
در شب تاریکم،نور وحشت دارد
آن دو سوی چشم را
چهره گرگی بر سر دارد...
#معصومه_محمدنژاد
چه کسی میفهمد
در دلم رازی هست
میسپارم آن را
به خیال شب و تنهایی خود
من به آمار زمین مشکوکم
اگر این سطح پر از آدمهاست
پس چرا این همه دلها تنهاست...؟!
#سهراب_سپهری
در حقیقت
ما همه بشر بودیم!
تا اینکه
' نژاد '
ارتباطمان را برید!
' مذهب '
از یکدیگر جدایمان ساخت!
' سیاست '
بینمان دیوار کشید!
و ' ثروت '
از ما طبقه ساخت
همه آزادی میخواهند بی آنکه بدانند اسارت چیست!
اسارت به میله های دور جسمت نیست
به حصارهای دور تفکرت است!
_صادق هدایت
شبانگاهان که مه میرقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی و من مست هوسها
تن مهتاب را گیرم در آغوش
#فروغ_فرخزاد
من اونقدری دوستت دارم که سهراب سپهری میگه:
«در رگهایش من بودم که میدویدم...»
خود ِجناب شهریار هم وقتی نوشت
‹ تو بمان و دگران ، وای به حال دگران ›
بعدش روشو برگردوند و زیر لب گفت :
‹ دل شکسته و اشک روان . . گواهت بس که
خوش به حال دگران . .›
آنجا که دلت از دل من غافل شد
آنجا که غمت برای من حائل شد
در میان من و تو ،فاصلهای حاصل شد
بازآ که به جانم غم تو قاتل شد
#معصومه_محمدنژاد