جان میدهم از حسرت دیدار تو چون صبح
باشد که چو خورشید درخشان به درآیی
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به درآیی
بر رهگذرت بستهام از دیده دو صد جوی
تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی
حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو
بازآید و از کلبه احزان به درآیی
#حافظ
چطور مي شود به يک پروانه تبديل شد...؟
"بايد آنقدر آرزو و اشتياق پرواز داشته
باشی كه ديگر دلت نخواهد كرم باقی بمانی."
پیوندِ جان
جدا شدنی نیست ماهِ من!
تن نیستی که جان دهم و وارَهانمت
#شهریار
یک نفر دلتنگ است.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند.
زندگی یعنی : یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست....
#سهراب_سپهری
شب، سکوت توست و روز، لبخندت.
شب هایی که بی تو می گذرند
از گیسوی تو درازترند…
#مولانا🌱
شب رفت صبوح آمد
غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد
تا باد چنین بادا
#مولانا🌱
یکی از نشانههای بلوغ انسان همین است که بداند چطور چیزهایی را که برای دیگران اهمیت دارد درک کند، حتی اگر برای خودش اهمیتی نداشته باشد.
کتاب:ما تمامش میکنیم📗🌿
دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب
عاجز آمد که مرا چارهی درمان تو نیست
#سعدی