eitaa logo
انجمن شاعران مرده"
251 دنبال‌کننده
118 عکس
0 ویدیو
4 فایل
شاید دنیایی برای تغییر یا اگاهی و یا حداقل فنجانی حس خوب🌱 ارتباط با خانوم ماه‌زده @mim_vav00
مشاهده در ایتا
دانلود
دیشب ز تنگی دل تا صبح نخفته بودم در بستری پر از درد ، ذکر تو گفته بودم تا صبح که آمدی تو ،با تار و پود روحم من یک غزل به عشقت با جان بافته بودم
نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قَدَر است با چرخ مکن حواله، کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است
ای نسخه اسرار الهی که تویی و ای آینه جمال شاهی که تویی بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست از خود بطلب آن چه خواهی که تویی 🌱
جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود عقل سرپیچیده بود از آنچه دل فرموده بود عقل با دل روبرو شد صبح دلتنگی بخیر عقل برمی گشت راهی را که دل پیموده بود عقل کامل بود، فاخر بود، حرف تازه داشت دل پریشان بود، دل خون بود،‌دل فرسوده بود عقل منطق داشت حرفش را به کرسی می نشاند دل سراسر دست و پا می زد ولی بیهوده بود حرف منت نیست اما صد برابر پس گرفت گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود من کی ام؟ باغی که چون با عطر عشق آمیختم هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود ای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشق از همان روز ازل هم جرم نابخشوده بود
ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ: ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ، ﺁﺩم‌ها ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﮐُﺸﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ! اﻣﺎ ﺧﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻪ ﻣﯽﮐُﺸﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ! ﯾﻌﻨﯽ واقعاً آن‌ها ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ؟ ﭼﺮﺍ این همه ﺍﺧﺘﻼﻑ...؟! + ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ: ﭘﺴﺮﻡ، خرها ﺑﻪ ‏"ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺩﺍﺭﻫﺎ" ﺳﻮﺍﺭﯼ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ، ﭘﺲ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﯽﻣﺎﻧﻨﺪ... ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ : ﺭﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺍﯾﻦ است! کتاب:من گوساله ام📗🌿
این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر انتظار مددی از کرم باران نیست  
سرمایهٔ عقل سر دیوانگیست دیوانهٔ عشق مرد فرزانگیست آنکس که شد آشنای دل از ره درد با خویشتنش هزار بیگانگیست
چون بسی ابلیس آدم روی هست پس بهردستی نشاید داد دست 🌱
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون 🌱
هر سحر ناله و زاری کنم پیش صبا تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما