اون روز ها فکر میکردم دردی که مغز جانم را میجوشاند را میتوانم با خراش هایی که ایجاد میکنم پاک کنم
فکر میکردم همانطور که خون از بدنم سرازیر میشود دردی که امان نفس کشیدن را از من گرفته است هم با آن خارج میشود و قلب من از درد ها و رنج هایی که کشیده ام زودوده خواهد شد..
اما من چه میدانستم که با هر زخمی که بر روی بدن خود ایجاد میکنم تکه ای از روحم را از خود جدا میکنم
و حال آن خراش ها تبدیل به زخم های ژرفی بر روی روحم شده که دیگر بهبود نخواهد یافت !
-کی هستی حرف بزن
+ من خداوند گار اون چیزیم که داری حسش میکنی جوزف کوچولو بهش چی میگن " خالق درد"؟!
-سکوت را میپسندم در کنار احمق هایی که پژواک گوش خراش نا امیدی را سر می دهند !
-درون من آتشی در حال جوشش است
آتشی که سرچشمه ی گذشته را دارد که در قاب ضعیف قلب من در حال متولد شدن است..شاید دیگر نتوانم مانند گذشته این آتش را خاموش کنم !