+ ادوارد : همه چیز با گذشت زمان تغییر میکنه.
منم کم کم پی بردم که خیلی چیزا از یادم رفته .
حسش چطوره و چرا باید باشه.
قلبم عادت کرد به آروم زدن، یه ریتم آروم و همیشگی.
-دزیره : و کسل کننده ؟
+ادوارد : کسل کننده ؟بهتره بگم آرامش داشتم.
و این آرامش باعث شد وارد مرحله ی جدیدی از تنهایی بشم،
مرحله ای که از دوست داشتن و دوست داشته شدن میترسی
فرار کردن و یاد میگیری،نادیده گرفتن قلبت رو یاد میگیری،
و بعد خودت هم باورت میشه که قلبی نداری:)
پیتر راست میگفت اِدی توی سینش هیچی نداره
واسه همینه که خیلی وقته از چیزی ناراحت نمی شم.
به نظرت عجیبه که چیزی نمیتونه ناراحتم کنه ؟
چرا قصد نوشتن کتاب داری؟
+سالهاست که نادیده گرفته شدم و موجود پست و بی ارزشی مرا شمردند
"میخواهم سکوت هایم را فریاد بزنم "
از این شانسا ندارم ولی اگه تناسخ و دنیای بعدیی وجود داشته باشه دوست دارم تو یونان بدنیا بیام