eitaa logo
دفاع مقدس
4.8هزار دنبال‌کننده
25.1هزار عکس
16هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
"چیذری تو زنده ای؟! " 📕برشی از کتاب به فرماندهی همت روایت حاج امیر چیذری از فرمانده گردان های لشکر ۲۷ از حاج همت در عملیات والفجر ۴: بعد از مجروح شدن عمران پستی» روی قله ۱۸۶۶ شیخ تاجر، مسئولیت گردان را بنده به دست گرفتم ، یکی از شب ها در تاریکی هوا، یکی دو گلوله خمپاره ۶۰ خورد بالای ارتفاع و بیسیم چی من هم یک ترکش ریز خورد که مجبور شدم بفرستش به عقبه و بیسیم را سپردم به اپراتور بسیجی آن. برای خواندن نماز مغرب و عشاء رفتم داخل یکی از سنگرهای به جا مانده از دشمن روی ۱۹۶۹ در همین حین، حاج همت با بیسیم فرماندهی گردان تماس میگیرد و به اپراتور بسیجی بی سیم ما  می گوید : بگویید چیذری صحبت کند بی سیم چی جواب می دهد: «برادر همت، برادر چیذری رفته نماز بخواند حاج همت دستپاچه میشود و با صدای بلندتری میگوید: «هیچ معلوم هست داری چه میگویی؟ بی سیم چی بسیجی میگوید: «به خدا راست میگویم حاج آقا، برادر چیذری رفته نماز بخواند حاج همت این بار با عصبانیت بیشتر به او نهیب میزد که ببینم پسرجان دفترچه کد و رمز دم دستت هست؟ بی سیم چی میگوید: «بله، الان دفتر جلوی من است.» حاجی از او میخواهد با دقت به آن نگاه کند و ببیند چه پیامی را دارد به ما اعلام میکند بی سیم چی این بار وقتی دفترچه را نگاه میکند، پی به اشتباه خودش می برد و میبیند که توی دفترچه کد و رمز جلوی کلمه «نماز» نوشته شده «شهادت».! نمازم که تمام شد بی سیم چی ساده دل به من گفت «حاج همت با شما کار داشت با او تماس بگیرید. من بلافاصله با حاجی تماس گرفتم وقتی حاج همت صدای من را از پشت شنید با تعجب پرسید: «چیذری تو زنده ای؟» گفتم: «آره حاجی جان داشتم نماز می خواندم گفت این بی سیم چی تو مرا نصف عمر کرد به او بگو اگر وقت کرد نگاهی هم به دفترچه کد و رمزش بیندازد.» گفتم: «چشم حاجی.» بعد از این صحبت ها حاج همت از وضعیت خط پرسید. گفتم: «الحمد لله وضع خط ما خوب است و بچه ها با تمام توانشان دارند جلوی کماندوهای دشمن مقاومت میکنند.» از لحن صحبتهای حاجی معلوم بود که او نگران سایر محورهای لشکر در بالای کانی مانگا است که هنوز تثبیت نشده بودند و گردانها در آن قله ها در حلقه محاصره دشمن قرار داشتند به حاجی اطمینان دادم از بابت اوضاع محور گردان حبیب، خیالش راحت باشد. گفتم: «حاج آقا دلتان قرص مطمئن باشید اجازه نمیدهیم دشمن حتی یک وجب که ما گرفتیم را پس بگیرد.» بعدها اپراتور مرکز پیام فرمانده لشکر به من گفت: «وقتی بی سیم چی گردان حبیب اعلام کرد چیذری رفته نماز بخواند حاج همت با ناراحتی گوشی بیسیم را به زمین کوبید و گفت: بیا این یکی را هم که با او کار داشتیم، شهید شده!» ا┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas ▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2 ▪️ واتساپ https://chat.whatsapp.com/E3ZShaBJWD05JkCjQwGh7Y
دفاع مقدس
«کساء کساء همت» «کساء کساء همت» هنوز صدای زیبا و همراه با لحن خاص حاج همت فرمانده لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص) در آغازین ساعات پنج‌شنبه ۱۱ اسفند ۶۲ و در جریان عملیات خیبر، در گوشم می‌پیچد که شخص ایشان پشت دستگاه بی‌سیم قرار گرفته بود و سید ابراهیم کسائیان فرمانده گردان ما یعنی گردان میثم را صدا می‌کرد. من در آن عملیات بی‌سیم‌چی بودم و این توفیق را داشتم که پس از روبوسی چند ساعت قبل با حاج همت در نقطه رهایی، بازهم صدای ایشان را و این مرتبه در بی‌سیم بشنوم. شب عملیات بود و گردان میثم بایستی قبل از طلوع خورشید به خط عملیات در جبهه طلائیه می‌رسید. گردان در یک ستون نظامی به سمت محل درگیری با نیروهای بعثی حرکت می‌کرد. سید ابراهیم کسائیان در جلوی این ستون نظامی قرار داشت و احمد حاجی‌خانی معاون گردان، در انتهای ستون بود. نیروهای گردان با وجود داشتن ادوات و تجهیزات نظامی سنگین، تمام شب را به سختی دویدند. یکی از بهترین نمازهایم، یعنی نماز صبح آن روز را هم در همین وضعیت خواندم. پیگیری‌های مداوم حاج همت از پشت بی‌سیم که می‌گفت: «ابراهیم پشت دستت را نگاه کن»، حاکی از آن بود که حواست به ساعت مچی‌ات باشد که زمان زیادی تا روشنایی روز و تشدید شرایط باقی نمانده است. حاج همت، اما در همان عملیات به دیدار معبودش شتافت. علاقه و عشق ابراهیم کسائیان به ابراهیم همت، البته از نوع برخی دوستی‌های رایج امروزی نبود. عشق و علاقه‌ای شبیه به ارتباط معنوی ابومهدی المهندس به سردار قاسم سلیمانی که ریشه در مرزهای آسمان داشت.  تصور بنده این است که سه سال پس از شهادت حاج همت، ندای دلنشین او همواره در گوش ابراهیم کسائیان طنین‌انداز بوده است: «کساء کساء همت» «کساء کساء همت» ‌‌و زمانی که کسائیان عاشقانه جواب می‌داده است: «حاجی جان به گوشم!» باز دل‌نگرانی شهید همت تکرار می‌شده است که: «ابراهیم، پشت دستت را نگاه کن» که فرصت زندگی کوتاه هست و مبادا از قافله عشاق جا بمانی! و سید ابراهیم کسائیان در آن سال‌ها چه تلاش‌هایی کرد تا بالاخره در تاریخ ۱۹ دیماه ۶۵ توانست مجوز صعود به بی‌نهایت و همراهی با خوبان عالم را به دست آورد! رضا نوریان ۱۹ دیماه ۱۳۹۹ 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
55.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷به مناسبت سالگرد شهادت بخش هایی از مراسم تشییع پیکر مطهر پاسدار غرق به خون سردار شهید سید ابراهیم کسائیان پل سفید ، زمستان ۱۳۶۵ ا┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas ▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2 ▪️ واتساپ https://chat.whatsapp.com/E3ZShaBJWD05JkCjQwGh7Y
👆👆 🌷به مناسبت سالگرد شهادت بخش هایی از مراسم تشییع پیکر مطهر پاسدار غرق به خون سردار شهید سید ابراهیم کسائیان پل سفید ، زمستان ۱۳۶۵ ا┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas ▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2 ▪️ واتساپ https://chat.whatsapp.com/E3ZShaBJWD05JkCjQwGh7Y
56.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نذریِ گردان زهیر 🌴 عملیات کربلای پنج ، ۱۳۶۵ 🎞 تصاویری از  دلاوران گردان زهیر لشکر ۱۰ حضرت سید الشهدا (ع) ... و نذریِ ۱۲ گلوله توپ ۱۰۶ که نصیب جنود شیطان می شود "۱۲ گلوله به نیت ۱۲ امام" . . . 📣 .. : " محمد جان همه اش رو،.. دوازده تا رو اثنی عشر بزن، ۱۲ امام؛ پشت سر هم" 👆(رزمنده لباس پلنگی ، سید علی آقای زرگر از بسیجیان و پیشکسوتان مسجد صاحب الزمان (عج) افسریه ) ⚪️ دوران جنگ تحمیلی ا┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas ▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2 ▪️ واتساپ https://chat.whatsapp.com/E3ZShaBJWD05JkCjQwGh7Y
🔻 🔅 نادر، هیزم، کتری سیاه                    و چای اعلاء     درطول دفاع مقدس و درماموریت های مختلف دوستی به نام نادر وثوقی (مشهودی) داشتیم که از نیروهای تک تیرانداز گردان امام حسین ع تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع) بود، همه رزمندگان او را با چای دم باغبونی یا چایی نادر می شناختند، چای نادر ☕️ در بین بچه های رزمنده معروف و زبانزد بود. دربدترین شرایط و کم ترین امکانات بساط چای آتشی 🔥 را فراهم می کرد و به عبارتی همیشه هیزم و کتری سیاه و قند و چای وی آماده و با توقف لنکروز و یا اتوبوس در مسیرهای مختلف جبهه ها و درمدت زمان بسیار کم و در شرایط سخت به گونه ای که بعضی وقت ها دوستان هم متوجه نمی شدند چای اعلا زغالی را فراهم آورده و برای نوشیدن آن رزمندگان را صدا می کرد. این رویه حتی بعد از پایان جنگ هم ادامه یافت و درگردهمایی ها، مراسمات و جمع های دورهمی برای بزرگداشت شهدا و رزمندگان گوشه ای برنامه خود را اجرا می کرد و برای تحقق این برنامه همیشه عقب صندوق ماشین خود هیزم آماده داشت تا در حداقل زمان آتش را روشن و چای زغالی نادری را دم کرده و عرضه نماید. اولین ماموریت تیپ 15 امام حسن (ع) در اواخر اسفند سال 1364 بود که بعد از ماموریت فاو  ما را به کردستان اعزام کردند، همه تجهیزات را  درون کامیون جا داده و نیروهای دسته شهید چمران از گردان امام حسین (ع) سوار بر اتوبوس شدیم ، برادران علی نمدساز ، عبدالصاحب غلامی، فرشاد درویشی (بعدها به شهادت رسیدند) و دیگر دوستان از موقعیت تیپ در پادگان شهید بهروز غلامی معروف به سایت خیبر در کیلومتر 10 جاده اهواز-حمیدیه به طرف منطقه دهگلان درنزدیکی های شهرستان قروه پادگان شهید کاظمی اعزام شدیم. هوا بسیار سرد و برف همه مسیر را فرا گرفته بود. نیمه های شب بود و خستگی راه و گرمای درون اتوبوس سبب شده بود همه برادران به خواب عمیقی فرو روند، برادر نادر از این فرصت استفاده کرده و در اندیشه درست کردن چای افتاد، به یکباره جرقه ای در ذهن او روشن شد، بدون اینکه کسی متوجه بشود، بساط چای خود را به عقب اتوبوس برده و ضمن روشن کردن چراغ والر نفتی و گذاشتن کتری سیاه خود اقدام به دم کردن چای دراتوبوس نمود. جاده مملو از برف بود و چاله چوله و تکان های زیاد اتوبوس که ممکن بود هر اتفاقی را شکل دهد ولی نادر کاری به این حواشی نداشت و اصل برای او تهیه چای اعلاء بود که سرانجام بعد از دقایقی آماده کرد.     نادر در حالی که یک شیشه مربایی که رزمندگان از آن برای نوشیدن چای استفاده می کردند را پر از چای داغ کرده بود، برای رفع خستگی راننده و خوشحال نمودن وی به طرف ابتدای اتوبوس به راه افتاد. در ذهن نادر این عمل باید از جانب راننده با دست مریزاد و آفرین گفتن روبرو می شد. لیوان چای را به دست راننده داد، راننده‌ی متعجب ولی خوشحالی از چای داغ در آن شرایط، در حالی که لیوان را از او گرفته و به دهان نزدیک می کرد، بعد از تشکر از نادر گفت: پسرم ، من که جایی توقف نکردم، رستورانی هم که بین راه نبود، آب جوشی هم درمسیر من ندیدم، بگو ببینم چگونه چایی درست کردی؟؟ نادر هم که منتظر همچین سوالی بود، ذوق زده، سینه را جلو داد و با خوشحالی گفت: عقب اتوبوس چراغ والر نفتی روشن کردم، آب جوش آمد و چای دم کردم. حالا  نوش جانت بخور دوباره برایت لیوان را پر می کنم تا خستگی از تنت بیرون برود. برای همه اتوبوس هم چای هست نگران نباش. راننده وحشت زده و با ترس پا روی ترمز گذاشت و لحظاتی بعد اتوبوس در جاده مملو از برف در کناری متوقف شد و هراسان و عصبانی رو به نادر کرد و گفت: با چی درست کردی؟ نادر با ترس و لرز گفت: با والر نفتی در بوفه عقب اتوبوس!!! راننده امان نداد شروع به داد و فریاد کرد. همه بچه ها از خواب بیدار شده بودند و....، راننده می گفت: آخه تو فکر نکردی اتوبوس ممکنه آتش بگیره، آخه جاده پر از دست انداز و برفی که هر لحظه ماشین به طرفی غلطیده و تکان های شدید داشته 😡 به هر حال با وساطت بچه ها که دیگر خواب از چشم‌شان پریده بود غائله ختم به خیر شد و راننده مجدداً به سمت کردستان به راه افتاد. اما حکایت چای زغالی نادر در کتری سیاه هنوز باقی‌ست.  اگر روزی روزگاری گذرتان به نادر با آن روحیه شاد و صمیمی اش افتاد اولین حرفش این است چای می خوری؟؟ .... راوی، عبدالصاحب مرائی 🌴 دوران ا┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas ▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2 ▪️ واتساپ https://chat.whatsapp.com/E3ZShaBJWD05JkCjQwGh7Y
می‌چسبد آن فنجان چایی که پهلویش تو باشی...☕️ ‌ ا┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas ▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2 ▪️ واتساپ https://chat.whatsapp.com/E3ZShaBJWD05JkCjQwGh7Y
پزشکیان: کسی که می‌جنگد، مغزش مشکل دارد!! 🤔🤔 [تصاویری‌ازپزشکیان‌در‌زمان‌جنگ‌تحمیلی]