👆📸 تصاویری از زندگی شیرالله قنبری جانباز شیمیایی و اعصاب و روان کرمانی که ۳۶ سال به خاطر عفونت و بیماریهای شدید تنفسی در قرنطینه به سر میبره!!؟
پ ن : مسئولین و مردم نباید حقی که این عزیزان به گردن تک تکمون دارن رو فراموش کنن🙏
پ ن : اگر کسی در این جنگ نابرابر کفشی از سربازان ایران اسلامی را واکس زده من تا قیامت مدیونشم چه رسد به این که جسم و جانش رو تقدیم مام وطن کرده باشه ...🇮🇷
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
🔺شايد خيلى ها ندونن در كشور ٢٤ هزار جانباز اعصاب و روان داريم كه براثر موج انفجار به اين روز افتادن،بعضى هاشون نميدونن جنگ تموم شده وبعضى نميدونن در چه مكان و زمانى زندگى مى كنن،باورش سخته،اين مبارز هاى شجاع آنقدر افسرده و غمگين شدن.كسانى ك جوونى و سلامتيشون به خاطر ما دادن.
همسران صبور و بی ادعای که همراه جانبازان بوده و التیام بخش دردهای جسمی و آسیب های روحی آناناند
#همسران_زینبی
#روز_جانباز
"بخت سفيد"
دوباره با صداي دعوا و شكستن شيشه ها از خواب پريدم. ديگر خسته شده بودم. هفته اي يكي دو بار اكبر آقا همسايه پاييني دست روي زنِ بيچاره اش بلند مي كرد. بعد هم آرام مي شد و گريان به دست و پايش مي افتاد كه ببخش و مريضم و چه كنم و از اين حرف ها. اكبر آقا جانباز اعصاب و روان بود. هر از چند گاهي موج مي گرفتش و مي افتاد به جان معصومه خانم كه الحق نامش برازنده بود. معصومه خانم بچه دار نمي شد و به همين خاطر از شوهر سابقش جدا شده بود، اين را از فريادهاي اكبرآقا فهميده بودم كه او را "اجاق كور" خطاب مي كرد. نمي دانم چرا يك بار معصومه خانم برنگشت بگويد "موجي"!
همسايه ها هم با بي تفاوتي فقط به هم نگاه مي كردند و براي معصومه خانم آرزوي صبر مي كردند. آن روز اما صداها بلندتر بود. صداي معصومه خانم هم مي آمد، فرياد مي زد و التماس مي كرد اما فايده اي نداشت.
اعصابم خرد شده بود، دلم مي خواست بروم و وساطت كنم و جانش را نجات بدهم. لباس پوشيدم و از پله ها پايين رفتم. چند تا از همسايه ها هم جمع شده بودند و نمي دانستند چه كنند. يكي مي گفت: "زنگ بزنيم ١١٠." ، آن يكي مي گفت:"نه، بايد زنگ بزنيم اورژانس اجتماعي." ديگري مي گفت: "اي آقا دلتون خوشه؟ تا بگي دعواي خانوادگيه و طرف جانبازه پاشونم نمي ذارن!"
صداها هنوز از داخل خانه مي آمد و من بي توجه به حرف ساكنين رفتم و زنگ در را زدم. صداي دويدن آمد. انگار يك نفر به طرف در مي دويد. دستگيره ي در چرخيد و در نيمه باز شد. ناگهان چيزي به سمت در پرتاب شد. معصومه خانم در را باز كرد و با سر برهنه و خونين افتاد جلوي در. دستش روي سرش بود. انگار مي خواست كسي موهايش را نبيند. هنوز نصف بدنش داخل خانه بود. همسايه ها همه كنار رفتند و ساكت ماندند. مثل يك فيلم حساس كه همه منتظرند ببينند آخرش چه مي شود؟ در خانه را تا آخر باز كردم. اكبر آقا آچار را به طرفش پرتاب كرده بود و خودش بي حال آن طرف تر روي مبل نشسته بود. قيافه ي خودش هم ترحم برانگيز بود. خون از سرِ معصومه خانم فواره مي زد. زيربغلش را گرفتم و صدايش كردم. انگار بيهوش بود. جواب نمي داد. با عصبانيت سر همسايه ها داد زدم: "لامصبا يكي زنگ بزنه اورژانس!" با كمك يكي از همسايه ها پيكر نيمه جان را تا پاركينگ رسانديم و آمبولانس هم آمد. اكبر آقا همان طور ساكت روي مبل نشسته بود. خودم همراهش رفتم سمت بيمارستان. كنارش نشستم، دستش را گرفتم، برايش حرف زدم. بهش دلداري دادم. مي دانستم كه صدايم را نمي شنود، اما چاره چه بود؟ آمبولانس به بيمارستان رسيد. معصومه خانم را بردند داخل و من را فرستادند پذيرش. فرمي را بايد پر مي كردم. فقط مي دانستم نامش معصومه است. نه مي دانستم چند سالش است و نه مي دانستم سابقه ي بيماري دارد يا نه؟! مشخصات خودم را به عنوان همراه نوشتم و فرم را گذاشتم و زدم بيرون. دلم غوغا بود. حياط بيمارستان غلغله بود. يك عده براي نوزاد تازه متولد شده شان شاد بودند و يك عده مشكي پوش آمده بودند تا جنازه عزيزشان را تحويل بگيرند. به سمت نگهباني بيمارستان رفتم و از در خارج شدم. نمي دانم دنبال چه مي گشتم. گل فروشي؟ شيريني فروشي؟ نه! براي معصومه خانم چيز بهتري مي خواستم. يك مغازه روسري فروشي مي خواستم. يك روسري سفيد يك دست گرفتم. از اين روسري هاي سه گوش كه دورش را قلاب بافي كرده اند. دوباره راه افتادم سمت بيمارستان. اورژانس هنوز هم شلوغ بود و مردم سراسيمه اين طرف و آن طرف مي دويدند. به سمت پذيرش رفتم. پرستار از پشت ميزش بلند شد و نگاهم كرد. مي دانستم مي خواهد چه بگويد. فقط پرسيدم: "ميشه قبل از اينكه ببرنش ببينمش؟"
داخل اتاق رفتم. هنوز دستگاه ها روشن بود. معصومه خانم رنگش مثل گچ سفيد شده بود. لخته هاي خون روي صورتش دلمه بسته بود. آرام و ساكت با چشم هاي بسته دراز كشيده بود. پلاستيك را گذاشتم روي تخت. روسري سفيد را در آوردم و روي صورتش انداختم.
▫️تلگرام
https://t.me/Defa_Moqaddas
▪️ایتا
http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
#اسیر_گل
🌷بنده در ۱۵ سالگی درحالیکه میتوانستم در کنار پدر و مادرم باشم، عازم جبهه شدم؛ رزمنده بسیجی بودم؛ اول فروردین ۶۷ یعنی یک ساعت و نیم از تحویل سال نو گذشته بود؛ در منطقه مریوان سه شبانه روز جنگیدم؛ سپس از شدت خستگی به پایگاه عراقیها رفتم و خوابیدم؛ در مدتی که من خواب بودم، پایگاه عراقیها از دست ما رفت؛ یک موقع از خواب بیدار شدم و دیدم یکی از پشت، گردنم گرفته و بلندم کرده است؛ او را که نگاه کردم خیلی ترسیدم؛ از نیروهای گارد ریاست جمهوری صدام بود و مانند هیولا؛ یک لگد به کمرم زد و هنوزم جای آن محل ضربه درد میکند.
🌷صدامیها مرا تا گردن زیر خاک کردند؛ آن روز باران هم میبارید و ۴ ساعت اسیر گِل بودم؛ صدامیها مشروب میخوردند و سر مرا نشانه میگرفتند و میخندید؛ خدا خواست بچههای ما که از آن طرف شکست خورده بودند، صحنه را دیدند و صدامیها را زدند؛ بچهها مرا از زیر گِل بیرون کشیدند؛ رزمندهای آذریزبان مرا روی دوشش گرفته بود تا از منطقه خارج کند؛ آن موقع در پایگاه عراقیها درگیری شد و او در همانجا به شهادت رسید. بعد از درگیری، من هم داخل درهای عمیق افتادم و بعد از مدتی مرا از آنجا بیرون آورده بودند که در ابتدا مانند جنازه بودم که بعد از مدتی درمان، توانستیم روی پا بایستم.
راوی: جانباز اعصاب و روان رضا اکبری
🌷شهید علی خوش لفظ راوی کتاب "وقتی مهتاب گم شد"
این جانباز دوران دفاع مقدس 28 آذر ماه 1396در بیمارستان خاتم الانبیاء به همرزمان شهیدش پیوست.
«وقتی مهتاب گم شد» عنوان کتاب خاطرات این شهید است که پیشتر موردعنایت رهبری انقلاب هم قرار گرفته بود.
🌷«وقتی مهتاب گم شد» عنوان کتاب خاطرات این شهید بزرگوار است که پیشتر مورد عنایت رهبر معظم انقلاب هم قرار گرفته بود و حاج قاسم سلیمانی نیز در خصوص آن دل نوشته ای دارد که در آن از شوقش برای شهادت می گوید.
گفتنی است: علی خوش لفظ در عملیات رمضان، مسلم بن عقیل، والفجر 5، کربلای 4 و کربلای 5 حضور داشته و نهایتاً در عملیات کربلای 5 تیر به نخاع وی خورده و به شدت مجروح می شود که پس از این واقعه، از این مجروحیت رنج می برد و مکرراً در بیمارستان بود.
هدایت شده از دفاع مقدس
💦 لباسشویی دستی ویژه جانبازان!
ده پونزده سال پیشا، یه سر رفتم بنیاد جانبازان. همین که از در وارد شدم، دیدم روی تابلوی اعلانات، یه کاغذ چسبوندن که دورش شلوغه!
جلو که رفتم دیدم روی کاغذ نوشته:
"برادران جانباز که در خواست خرید لباسشویی دستی به مبلغ 200 تومان دارند، به خدمات رفاهی مراجعه کنند!"
منم مثل بقیه جاخوردم!
لباسشویی دستی؟ اونم فقط 200 تومان یعنی همین دوهزار ریال خودمان. دویست تا تک تومنی؟!
دویدم توی صف وایسادم که عقب نمونم.
هرکسی چیزی می گفت:
-حتما دویست تومن رو میدیم، ثبت نام می کنند و بعدا بقیه پولش رو باید بدیم!
-ای بابا شما چقدر بدبین هستید، حالا گوش شیطون کر، یه بار بنیاد جانبنزان (لقبی که جانبازان به روسای بنزسوار بنیاد داده بودند) خواست بهمون لطف کنه ها!
-آخه مگه شوخیه؟ لباسشویی الان فکر کنم حداقل صد هزار تومن باشه، اون وقت اینا به ما بدن فقط دویست تومن؟!
دریچه کوچک اتاق تدارکات که باز شد، خودم را فرو کردم لای جمعیت.
دوتا اسکناس صد تومنی توی مشتم عرق کرده بود.
چه ذوقی داشتم!
با خودم گفتم الان یه وانت میگیرم و لباسشویی رو می برم خونه و حاج خانم رو غافلگیر می کنم.
اصلا اینا از کجا فهمیدن که ما یه لباسشویی سطلی دارم که اونم هر روز خرابه؟!
دیدم نفرات جلویی می خندند و می روند؛ با خودم گفتم حتما اینا وضعشون توپه و از این مدل لباسشویی ها خوششون نمیاد.
هر مدلی که باشه می خرمش.
جلوی دریچه که قرار گرفتم، کارت جانبازی را همراه دویست تومن گذاشتم جلوی رئیس. اونم توی لیست دنبال اسمم گشت، پیدا کرد و خط زد. به اونی که داخل بود گفت:
- یه لباسشویی دستی هم به ایشون بده.
وای همین الان تحویل میدن؟! آخه من یه نفری چه جوری اینو از دوطبقه پله که آسانسور هم نداره، ببرم پایین؟! خوبه از بچه ها بخوام بهم کمک کنند. آخه اونا هم حالشون از من بدتره.
در اتاق باز شد، جوانی درحالی که لگن پلاستیکی قرمز رنگی در دست داشت، بیرون آمد.
با تعجب نگاهش کردم. لگن؟ اینجا؟ مگه اینجا سرکوچه است که میخواد رخت بشوره؟!
وقتی گفت: برادر داودآبادی؟
گفتم: بله. منم. بفرمایید.
لگن پلاستیکی قرمز را داد دستم و گفت که زیر برگه رسید را امضا کنم.
پایین ورق نوشته بودند:
"اینجانب حمید داودآبادی جانباز 35 درصد دفاع مقدس، یک فقره لباسشویی دستی از بنیاد جانبازان تحویل گرفتم!"
𝐣𝐨𝐢𝐧➘: ↶【به ما بپیوندید 】↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2
✅ مرجعنشرآثارشـهدا و دفاعمقدس
🪴 نشر مطالب،صدقه جاریه است🪴