427.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری
#شهید_حجت_الله_رحیمی
#سالگرد_شهادت
18 اسفند
مارا در فضای مجازی دنبال کنید
👇👇👇
ایتا
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas
هيئت نورالائمه شهرستان باغملكrahimi-01.mp3
زمان:
حجم:
879.8K
🌹مداحی شهید حجتالله رحیمی🌹
📣تو دلامون خالی جای شهدا ...
هدایت شده از دفاع مقدس
عجب ماهیه این اسفند ماه...
🌷 شهید فضل الله محلاتی🌷
۱ اسفند ماه-اصابت موشک
هواپیمای عراقی
🌷 شهید حسن ترک لادانی
۵ اسفند ماه_عملیات خیبر
🌷 شهید حمید باکری🌷
۶ اسفندماه_عملیات خیبر
🌷شهید حاج حسین خرازی🌷
۸ اسفند،-عملیات کربلای ۵
🌷شهید امیر حاج امینی : 🌷
۱۰ اسفند_عملیات کربلای ۵
🌷شهید محمد ابراهیم همت :
۱۷ اسفند_عملیات خیبر
🌷 شهید حجت الله رحیمی :
۱۸ اسفند_راهیان نور
🌷 شهید عبدالحسین برونسی :
۲۳ اسفند_عملیات بدر
🌷 شهید عباس کریمی : 🌷
۲۴ اسفند_عملیات کربلای ۵
🌷 شهید مهدی باکری :🌷
۲۵ اسفند_عملیات بدر
ماهی به رنگ 🌷شـــهدا🌷
آغازش با محلاتی و پایانش با مهدی...😔
اسفند ماه بوی شهادت میدهد...
4_5882197448356528709.mp3
زمان:
حجم:
2.2M
🌷بر تن پاک شهیدان گل بریزید🌸☘
🎙 با نوای حاج صادق آهنگران
دوران جنگ تحمیلی
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🌱 ۱۸ اسفند ۱۳۳۸ -- سالروز ولادت محمدرضا دستواره --- از یاران وهمراهان حاج احمد متوسلیان و قائم مقام لشکر ۲۷ محمدرسولالله(ص)
ا🌱🔹🌱🔹🌱
به نقل از همسر شهید:
وقتی به خانه می رسید، گویی جنگ را می گذاشت پشت در و می آمد تو. دیگر یک رزمنده نبود. یک همسر خوب بود برای من و یک پدر خوب برای مهدی. با هم خیلی مهربان بودیم و علاقه ای قلبی به هم داشتیم. اغلب اوقات که می رسید خانه، خسته بود و درب و داغان. چرا که مستقیم از کوران عملیات و به خاک و خون غلتیدن بهترین یاران خود باز می گشت. با این حال سعی می کرد به بهترین شکل وظیفه سرپرستی اش را نسبت به خانه صورت دهد. به محض ورود می پرسید؛ کم و کسری چی دارید؛ مریض که نیستید؛ چیزی نمی خواهید؟ بعد آستین بالا می زد و پا به پای من در آشپزخانه کار می کرد، غذا می پخت. ظرف می شست. حتی لباسهایش را نمی گذاشت من بشویم. می گفت لباسهای کثیف من خیلی سنگین است؛ تو نمی توانی چنگ بزنی. بعضی وقتها فرصت شستن نداشت. زود بر می گشت. با این حال موقع رفتن مرا مدیون می کرد که دست به لباسها نزنم. در کمترین فرصتی که به دست می آورد، ما را می برد گردش
🌱 ۱۸ اسفند ۱۳۳۸ -- سالروز ولادت محمدرضا دستواره --- از یاران وهمراهان حاج احمد متوسلیان و قائم مقام لشکر ۲۷ محمدرسولالله(ص)
ا🌱🔹🌱🔹🌱▫️
💠 همه چیز را از حاج_احمد یاد گرفتم!
🌷شهید دستواره، از ارادت و دلدادگی خود نسبت به احمد متوسلیان میگوید:
🌴سید محمدرضا دستواره هستم و طبق اطلاعات شناسنامه ای،سال ۱۳۳۸ در محلۀ علیآباد تهران یا همان "گود" بدنیا آمدم. تا اخذ دیپلم متوسطه ادامه تحصیل دادم و بعد هم وارد مبارزات_سیاسی شدم.روز چهارم آبان ۵۷ در حال توزیع اعلامیه های امام توسط مأمورین ساواک بازداشت شدم و بعد از چند ساعت بازداشت، آزادم کردند
🌻بعد از پیروزی انقلاب در ۱۲ آبان ۵۸ وارد سپاه شدم و از دی ماه همان سال به مناطق_آشوب_زده غرب کشور اعزام شدم که این مقطع، نقطه عطف زندگی من است. چون در این مأموریت با حاج_احمد متوسلیان آشنا شدم
همانطور که بارها و در همه جا گفته ام، من از یک محیط فاسد بلند شده ام. اگر انقلاب نبود، سرنوشت من معلوم نبود چه می شد. چحتی وقتی توی سپاه آمدم، باز سرنوشت من معلوم نبود، چون امکان داشت آدمی بشوم که سپاهیگری را بعنوان یک شغل انتخاب کرده باشم و یک اسلحه روی دوش خود بیندازم و پُست بدهم و سر برج بروم و حقوقام را بگیرم
🍀من نمی خواهم از حاج احمد بُت بسازم؛ اما آدمی به اسم حاج احمد بر سر راه من قرار گرفت و وسیله ای شد تا من این جوری که الآن هستم بشوم و نخواهم به سپاهیگری به چشم یک شغل نگاه کنم. حاج احمد استاد من است. او مرا بار آورده! همه چیز را او به من آموخته. این حرف شعار نیست. وااله حرف قلب من است، ولو این که پایبندی به این مطلب، به اخراج من از سپاه منجر شود
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 قصه فرماندهان
🌷 شهید سید محمدرضا دستواره
🌱 ۱۸ اسفند، سالروز تولد جانشین لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص)
#یگان_پایتخت
دوران جنگ تحمیلی
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #فیلم | مصاحبه شهید محمدرضا دستواره ، معاون و سرپرست لشگر ۲۷ در زمان جنگ
🎤 سخن شهید دستواره راجع به پبشروی نیروها تیپ به سمت شلمچه و خین در طی عملیات بیت المقدس (آزادسازی خرمشهر)
او در این مصاحبه از تدبیر و مدیریت شهید همت می گوید، زمانیکه که فرمانده سپاه قدر بود و نیز ساماندهی تشکیلات تیپ محمد رسول الله (ص) و تبدیل آن به لشگر
⚪️ دوران جنگ تحمیلی
🌴 به کانال👇
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
بپیوندید
💠 #خاکریز_خاطره
⚪️ شوخی طبعی دستواره
▫️ خودش تعریف می کرد:👇
برای عمل جراحی سرم را تراشیدند. رفتم جلوی آینه و به آقایی که تیغ در دستش بود، گفتم: ابرو و ریشم را هم بزن.🙂
آن آقا گفت: یعنی چی؟😐
گفتم: مال خودم است دیگر؛ بزن کاریت نباشه.🤨
ابرو و محاسنم را زدند و وقتی جلوی آینه رفتم، خودم را نشناختم. پیش خودم گفتم سید (پدرم) را سر کار بگذارم.😈
روی ویلچر نشستم و خودم را جلوی در ورودی بیمارستان رساندم تا سید بیاید.
بابا از در آمد داخل. از کنارم رد شد. اما مرا نشناخت.
گفتم: سید کجا میری؟😄
_بندهزاده مجروح شده آمدم ببینمش.
_آقازادهتان کی باشن؟🤔
_آقا سیدرضا دستواره.
_اِ، آقا رضا پسر شماست؟😅 عجب بچه شجاع و دلیری دارید شما. تو فامیلتون به کی رفته؟ ویلچر منو هُل بده تا شما را ببرم تو اتاق آقا رضا.
و باهم راهی اتاق شدیم.🤭
گفتم:حاج آقا میدانی کجای آقا رضا تیر خورده؟🤔
_نه، اولین باره میروم او را ببینم.🙁
_نترس دستش کمی مجروح شده.
_خدا رو شکر.☺️
_حاج آقا دست راست رضا قطع شده اگه نمیترسی.😈
_خدایا راضیام به رضای خدا.😥
_حاج آقا دست چپش هم قطع شده.😈
_خدا رو شکر؛ خدایا این قربانی را قبول کن.😢
در آسانسور صحبت را به جایی رساندم که پای راست خودم را قطع کردم.😂 بابا تکانی خورد و کمی ناراحت شد.😓 تا بالای تخت که رسیدیم، آمد که مرا روی تخت بگذارد، طوری وانمود کردم که رضا دستواره را بدون دست و پا خواهد دید...😈
کمی ناراحت شد و اشکش درآمد.😭
_حاج آقا خیلی باحالی؛ بچهات ۱۰ دقیقه پیش شهید شد او را بردند سردخانه.🤭
این بار دیگر لرزه به تن پدرم افتاد، اشکش درآمد و رو به قبله ایستاد و گفت: خدایا این قربانی را از ما بپذیر.😭
با خنده گفتم: بابا، خیلی بیمعرفتی، ما را کُشتی تمام شد، رفت؟!🤣
پدرم یک نگاهی کرد و تازه ما را شناخت. گفت: ای پدرسوخته اینجا هم دست از شیطنت برنمیداری؟!»😠😡
╭═━⊰*💠*⊱━═╮
🗓 ۱۸ اسفند -- سالروز ولادت محمدرضادستواره- جانشین لشکر27محمدرسولالله(ص)
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄