eitaa logo
دفاع مقدس
4.9هزار دنبال‌کننده
25.7هزار عکس
16.3هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙 | سخنان فرمانده شهید، صادق مکتبی در جمع نیروهای گردان •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ اینجا بیت شهداست☝️☝️ 🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱
دفاع مقدس
خستہ ام بعد تـــــو از این همہ شبــــ بیداری ... دم بہ دم یادِ تــــــو و درد و غـ
😊 خـاطـرات طنز جبهه ‼️حال‌گیری پدر ▫️ سال 62، توی خط پاسگاه زید مستقر بودیم، ماه‌ها گذشته بود و از عملیات خبری نبود، بچه‌ها هم مدت زیادی بود که به مرخصی نرفته بودند. زمزمه شروع عملیات دیگری هم بین واحدها پیچیده بود. خلاصه آنها بین دو راهی گیر کرده بودند؛ «آیا عملیاتی در راه هست یا نه؟ تکلیف مرخصی‌ها چه می‌شود؟». در همین اوضاع‌ احوال بود که بچه‌ها تصمیم گرفتند بروند پیش فرمانده گردان، صادق مکتبی و تکلیف‌شان را روشن کنند. در بین آنهایی که آن روز جمع شده و آمده بودند توی سنگر، پدر فرمانده گردان هم بود، نسبت فرزند و پدری این دو را خیلی از نیروها نمی‌دانستند جز چند نفر. بچه‌ها همه منتظر بودند، فرمانده گردان بیاید. چند دقیقه‌ای گذشت، صادق با همان ابهت همیشگی‌اش وارد سنگر شد، همه به احترام فرمانده از جایشان بلند شدند، پدر صادق هم مثل بقیه بلند شد. او با تواضع از بچه‌ها خواست که بنشینند، آنها سپس یکی‌یکی شروع کردند به بیان مشکلات‌شان. یکی می گفت: «من در روستا زمین کشاورزی دارم، باید بروم آنجا را آباد کنم». دیگری می‌گفت: «بچه‌ام مریض شده، زودتر باید برای دوا درمانش بروم شهرستان» و ... صادق هم خوب به حرف‌هاشان گوش کرده و جواب‌هایی که لازم می‌دانست به آنها می داد. نوبت به پیرمرد رسید، بدون اینکه از نسبت خودش با او چیزی بگوید، رو به فرمانده کرد و گفت: «حاج آقا! من دو تا از بچه‌هام تو جبهه هستند، زن پیری هم دارم که چند وقتی است، کسالت دارد و باید تا دیر نشده ببرمش گرگان پیش دکتر، اگر اجازه بدهید بروم مرخصی!!». شرایطی که تو منطقه بود و ملاحظات دیگری که هیچ‌ کدام از نیروها نمی‌دانستند و فقط فرمانده از آن اطلاع داشت، همه و همه باعث شد که با بیشتر درخواست‌ها موافقت نشود ... با خواست پیرمرد گردان هم مثل بقیه مخالفت شد. بعضی‌ها که از قبول نشدن خواسته‌شان پکر شده بودند، بعد از خداحافظی، از سنگر خارج شدند. پیرمرد منتظر ماند تا بچه ها همه آنجا را ترک کردند. در این هنگام، رفت سراغ فرمانده و گفت: «فلان‌فلان شده! حالا برای من فرمانده‌بازی در می‌آری؟ یعنی می‌خوای بگی، متوجه نشدی زنی که می‌گفتم مریض هست، مادرت هست؟ دو تا بچه‌هایی که گفتم، تو جبهه هستند، یکیش خود تو هستی؟ حالا کارت به جایی رسیده که خودت رو به اون راه میزنی و می‌گویی با توجه به شرایطی که تو جبهه هست، نمی‌شود به مرخصی رفت، یالله!! کاغذ در بیار و تا کتکت نزدم برگه من رو امضا کن!! . .. بعدش هم کلی لُغُز بار او کرد!! فرمانده هم که در این هنگام عصبانیت همراه با شوخی پدرش را دید، بلند زد زیر خنده 😂 — (راوی: رحیم کابلی - رزمنده گردان حمزه سیدالشهدا (ع) - لشکر ویژه ۲۵ کربلا) ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ 👇👇👇
🌷 . ▫️صادق مكتبی همواره با وضو بود و همواره تو جبهه به نیروهایش سفارش می كرد دائم الوضو باشند.صادق مكتبی فرزند اصغر روز اول مهر 1342 در روستای محمد آباد از توابع شهرستان گرگان به دنیا آمد.درسن 18 سالگی ازدواج كرد كه حاصل این ازدواج یك فرزند دختر بنام فاطمه است.مراسم ازدواجش بسیار ساده برگزار شد و مهریه عروس خانم نیز سكه طلا نبود ،تنها یك آینه شمعدان و یك جلد كلام الله مجید بود.قبل اینکه وارد سپاه بشه ، تو آهنگری دایی ش کار می‌کرد. . . ▫️قبل از شروع جنگ برای مقابله با ضد انقلاب رفت سیستان.یک بار به دست اشرار اسیر شد و بردنش برای ذبح سرش زیر پای یک عروس و داماد.وقتی جلاد رفت سرش و بزنه ، عروس فریاد کشید من این اسیر و از خان میخرم و از ذبحش صرف نظر کردند.صادق فرمانده ی گردان حمزه سیدالشهدا لشکر ویژه ۲۵ کربلا بود. به همرزمانش می گفت: ما در گردان حمزه سیدالشهداء هستیم و باید همچون حمزه بجنگیم تا در راه خدا به شهادت برسیم.قلی پور همرزم شهید: یك روز پس از انتقال گردان در آخر كار كه نیروها همگی رفته بودند، صادق به محوطه گردان برگشت، 2 عدد قاشق شكسته اما قابل استفاده، 2 عدد لیوان و یك كلمن شكسته را جمع كرد و گفت: باید برای همه این ها در نزد خدا باید جوابگو باشیم. . سردار شهید صادق مكتبی(فاتح فاو) در 29 اسفند 64 و در منطقه عملیاتی فاو، به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیكر مطهرش روز اول فروردین 1365 در گرگان تشییع و در امامزاده عبدالله این شهر آرام گرفت. ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
⌛️ ۲۹ اسفند ۱۳۶۶ ▫️ پایان نبردی که در ساعت ۲ بامداد ۲٤ اسفند ۶۶ با رمز مبارك «یا محمدبن عبدالله ﷺ» در منطقه عمومی حلبچه با هدف آزادسازی شهر حلبچه و دسترسی به دریاچه دربندیخان به فرماندهی سپاه پاسداران آغاز شد. رزمندگان اسلام پس از عبور از موانع سخت و ایذایی دشمن منطقه‌ای به وسعت ۱۲۰۰ کیلومترمربع شامل شهرهای حلبچه ، خرمال ، بیاره ، طویله و همچنین نوسود از شهرهای ایـران را به تصرف خود درآوردند ، تعداد ۵۴۴۰ نفر از نیروهای عراقی را اسیر کردند و مقدار قابل توجهی از سلاح های سبک و سنگین دشمن را منهدم یا به غنیمت گرفتند. واکنش عراق به شکست در این عملیات بمباران شیمیایی شهر حلبچه بود که در این عمل ناجوانمردانه بیش از ۵۰۰۰ نفر از سکنه شهر و روستاهای اطراف آن کشته و هزاران نفر مجروح شدند. ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بار بندید عاشقان نوبت اعزام رسید ... 🌗 🌿 ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄