eitaa logo
دفاع مقدس
4.9هزار دنبال‌کننده
25.7هزار عکس
16.3هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊 عاشقی که با بال شکسته پرکشید🕊 🌷 ۲۳ فروردین ۱۳۶۶ -- سالروز عروج پاسدار شهید سید جمال طباطبائی ▫️ یکی نامدارترین سرداران دوران دفاع مقدس است // متولد ۱۳۳۹ // شهرضا (استان اصفهان) ⚪️ وی در دوران قبل از انقلاب، از مبارزان اصلی پیرو خط امام در شهرضا بود و پس از آن با شروع جنگ تحمیلی و آغاز تهاجم و غصب سرزمین مقدس اسلامی در زمستان سال ۵۹ به عنوان داوطلب بسیجی رهسپار میدان های شرف و خون شد و در زمستان ۵۹ در یک گروه چند ده نفری در منطقه دارخوین به مصاف با بعثیان رفت پس از بازگشت به عضویت سپاه درآمد، با اصرار تمام و کسب اجازه مسئولان مجدداٌ به جبهه‌های جنگ عزیمت کرد و با قبول مسئولیت و سمت‌های مختلف از قبیل فرماندهی دسته، گروهان و گردان به مقابله با دشمن پرداخت. وی در شهریور ۶۱ در "خط پدافندی زید" بر اثر اصابت ترکش به سرش، به شدت مجروح شد، نتیجه این مجروحیت آن بود که سید جمال، پس از تحمل یازده روز بیهوشی و اغما، از نیمه راست بدن معلول شد بطوری‌ که دست و پای راست بدن او قادر به حرکت نبود ▫️معلولیت، مانع حضورش در جبهه و ادامه مبارزه نشد، وی پس از مجروحیت و معلولیت در عملیات‌های مختلف حاضر شد. حضور او در خطوط مقدم جبهه‌ها با وجود وضعیت جسمی نامساعد، روحیه بخش سایر رزمندگان بود وی از ارکان اصلی لشکر قمر به شمار می‌رفت؛ تجربه گرانبهای شهید طباطبایی در عملیات‌های پیروزمندانه والفجر هشت و کربلای ۵ در سایر عملیات‌ها به خوبی موثر واقع شد. سرانجام سید جمال طباطبایی، در تاریخ ۲۳ فروردین ۶۶ در جریان عملیات کربلای ۸ به هنگام تعویض پُست پدافندی در خط مقدم، با اصابت ترکش خمپاره به لقاء دوست شتافت.
💠 به یاد اولین فرمانده شهید جانباز۷۰٪ 🌷شهید سرافراز تیپ قمربنی هاشم(ع) سید جمال طباطبایی ⚪️ اگر هم‌رزمان توضیح لازم و بایسته را در مورد این شهید بصورت مکرر ودقیق ندهند ،بچه های بعد از جنگ از ما نمی پذیرند که یک رزمنده با مجروحیت و ناتوانی بیش از ۷۰٪جانبازی و بطور مشخص بی حرکتی نیمی از بدن«پا ودست» بدون کوچکترین محدودیتی ، با لباس رسمی سپاه و بشکل کاملاً نظامی وگتر کرده و بندپوتین را تا آخرین سوراخ آن بسته شده را در منطقه پدافندی وآفندی در شرایط آب و هوایی خشک ،بارندگی،گرم ،سرد،هموار و ناهموار در قامت یک فرمانده مقتدر و دلسوز ودقیق ومسئولیت پذیر، بدون اینکه کوچکترین مشکلی را به رخ بکشد،حامی وهادی رزمندگان بویژه بسیجیان تازه وارد و حلال مشکلات آنان تا به نتیجه رسیدن بود. محدودیت، نمیشود، نیست، نداریم، نمیتوانیم وهر کلمه منفی دیگری در قاموسش نبود. اگر کسی او را نمی‌شناخت اولین سوالش این بود که این آدم در جمع رزمندگان چه می کند؟ اما با کمی همنشینی ملتفت میشد که کوهی از اراده و عزم ومردانگی و عشق در او موج میزند وبا محدودیت واقعی جسمی با اراده پولادین این جسم ناتوان را مرید ومطیع خود نموده و در خدمت رزمندگان و دفاع مقدس قرار داده و هیچ مانعی جلو دارش نیست خدایا این نعمت های بزرگ را سر راه ما قرار دادی تا هیچ توجیهی برای کم کاری و ضعف وسستی احتمالی ما در انجام خدمت،وجود نداشته باشد. حضور آقاجمال عزیز، حجتی بود برما و انگیزه ای برای خدمت و روحیه ای که از وجودش ، اخلاص و استقامت حاصل میشد. واقعاً کلمات از ترسیم صفات او عاجز واین قلم هم معترف به کاستی و عجز است. ✍عباس پیکار
💠 خاطره ای از جانباز شهید سیدجمال طباطبایی:👇👇 ✍ ما یک خط پدافندی در خین داشیم که گردان امیرالمومنین (ع) به فرماندهی شهید خدابخشی آن جا مستقر بودند خط ما از کاخ شیخ خزعل شروع می شد در امتداد راست کارون ادامه تا بوارین ادامه داشت نیروهای طرح و عملیات در آن زمان تحت فرمان فرماندهی سردار شهید آقا جمال طباطبایی بودیم نیروهای طرح عملیات در آن زمان در خط خین برادران ادیبی مستمند مردانی علی شیر باقری حاج آقا جمال و خودم بودیم یک روز از قرارگاه پیغام آمد که برادر جمال جهت پیگیری موضوعی خیلی سریع به قرارگاه تاکتیکی در فاو حضور پیدا کند سیدجمال صبح رفتند و بعد از ظهر آمدند همه ما از سر کنجکاوی با اصرار زیاد از ایشان پرسیدیم قرارگاه برای چه شما را دعوت کرد که سردار شهید گفت به من اصرار می کنند که بیا و مسئولیت کل محور خط پدافند فاو را به عهد بگیر که من پیشنهاد آنها را قبول نکردم و گفتم من از بچه های تیپ قمربنی هاشم علیه السلام یک لحظه هم نمی توانم دور بشوم این گذشت تا روز ۲۲ فروردین ۶۶ صبح دیدیم حاج آقا جمال یک تویوتا پر از وسایل مورد نیاز از انرژی تشریف آوردند فرمودند که قرارگاه تکلیف کرده شما باید خط پدافند ی شلمچه را از لشکر امام حسین تحویل بگیرید من به قرارگاه گفتم خط به این حساسی امکانات مهندسی زیادی می خواهد و دیگر امکانات پشتیبانی که در بضاعت ما نیست لشکر امام حسین با آن همه امکانات خط را تحویل ما که یک سوم امکانات پشتیبانی آنها را هم نداریم بدهید قرارگاه گفت بود که این یک تکلیف است و شهید آقا جمال هم بخاطر با بی میلی قبول کرده بود این بی میلی فقط بخاطر نداشتن امکانات و پشتیبانی بود واگر نه شهید آقا جمال هراسی از جنگیدن در هر نقطه از خط در مقابل دشمن نداشت فقط امکانات مد نظر ایشان بود در نهایت همان صبح من و حسین مردانی در معیت سردار از خین به طرف شلمچه حرکت کردیم تا دیگر نیروهای هم در شلمچه به ما ملحق بشوند به گردان امیرالمومنین هم دسور دادند که بیایند و در دژ شلمچه مستقر بشوند تا زمینه سازیها برای تحویل خط انجام گیرد ما آمدیم شلمچه یک سنگر پیش ساخته بتونی هلالی شکل آماده رویش خاک ریخته بودن در کنار ما سنگر قرار گاه نوح هم بود فاصله سنگر طرح و عملیات یک صد متر جلو تر از دژ بود بین دژ و سنگر ما یک باتلاق از خاک سرخ چسبنده بود که هر ماشینی مسیر ش کج می شد در آن گل می تپید بعد از ظهر ۲۲ حاج آقا جمال به من و حسین مردانی فرمود که یک سر به خط لشکر امام حسین که می خواهیم تحویل بگیریم بزنید و برایم گزارش بیاورید که چه وضعیتی دارد چه امکاناتی کم دارد و چه امکاناتی می خواهد من حاج حسین حسب امر حرکت کردیم به طرف خط دشمنتان نبیند یک لحظه آتش دشمن خاموش نمی شد تمام مسیر منتهی به خط زیر گلوله بود زمین شلمچه انگار سوخته بود از بس نقطه به نقطه آن خاک زیر شدید ترین آتش دشمن بود در مسیر رفت حاج احمد کاظمی را با چند نفر از کادر لشکر زیر پل سیمانی بزرگی که در شلمچه بود که یک طرفش تخریب شده بود دیدیم حاج حسین مردانی به شوخی به حاج احمد کاظمی گفت اینجا چکار می کنی حاج احمد هم معلوم بود که ار وصعیت خیلی عصبانی است گفت حسین برو برو کار دارم ما رفتیم و وارد خط شدیم دیدیم این که خط نیست دپو که باید حداقل حدود سه متر ارتفاع داشته باشد دیدیم چیزی به نام دپو نیست از بس گلوله مستقیم تانک به سر خاکریز اصابت کرده بود خاکریز شده بود مثل یک گرده ماهی سر خاک ریز صاف صاف نیروهای لشکر برای رفت پیاده سرها را خم می کردند و راه می رفتند عراقی ها اجاره نداده بودند یک لودر در این خط کار کنه هر چه آمده بود زده بودند حالا این خط را می خواستند تحویل ما بدهند (راوی: رزمنده دلاورتقی شاهمرادی)
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿 زنده‌یاد ⚪️ شیر مرد 💢 گردان لات و لوت‌ها !! 💠 حسین اسماعیلی در عملیات کربلای 8 در غرب کانال ماهی در مقابله با دشمن وارد میدان مین شد و روی رفت و پایش به پوست آویزان شد و هنگامی که زیر آتش دشمن با زانو عقب میومد پایش رو مزاحم دید و با کارد سنگری جدا کرد و در شلمچه به یادگار گذاشت. داش حسین غریبانه به خاک رفت . شاید 30 نفر نبودند. البته تعدادی از همسنگران و خانواده اش حضور داشتند. وقتی به خاک رفت، اون حسین قلندر، شده بود پوست و استخون که برای دل خاک رفتن توی بغل جا میشد بچه ها از عمق جان گریه میکردند😭😭 ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🔵 سوختم، خم شدم، اینجاست که گفتم کمرم! بخش اول ⏳ ۱۹ فروردین ۱۳۶۶ دوران دفاع مقدس ⚪️ مقابل یکی از سوله‌ها، ماشین ایستاد. دوباره زمین شلمچه از غرش خمپاره‌ها و موج انفجارها لرزشی خفیف داشت و فضا از بوی باروت آکنده بود. میان سوله‌های گردان شهادت دیوانه‌‌وار به‌دنبال او می‌گشتم. چشمم که به جمال مبارک "حمید کرمانشاهی" افتاد، نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. محض رضای خدا نشد ما یک بار این حمید را ببینیم و خنده روی لب‌هایش نباشد. طبق روال همیشه، یک ساعتی دستم را میان دستانش گرفت و شروع کرد به احوال‌پرسی. با آن لحن داش‌مشدی و آرامش گفت: چه‌‌‌طوری داداش، حالت که خوبه؟ آخرش هر‌‌‌طوری شده خودت رو برای عملیات رسوندی ها. به‌ این سادگی نمی‌توانستم دستم را از میان دست‌هایش رها کنم، تا این‌که به بهانه‌ی پیدا کردن حسین کریمی خلاص شدم و به‌طرف سوله‌ای رفتم که نشان می‌داد. حسین را که از آن دوردست دیدم، خودم را مثل گم‌شده‌ای که وابسته‌ی خویش را پس از سالیانی دراز می‌یابد، در آغوش گرمش رها کردم. با این‌که یکی - دو ماه از آخرین دیدارمان نگذشته بود، ولی مثل این‌که عمری از همدیگر دور بوده‌ایم. سینه به سینه‌ی هم که ‌ایستادیم، در وجودم آرامش رضایت‌بخشی احساس کردم. نفسم سبک و ملایم بالا ‌آمد. لبانم را بر گونه‌های لطیف و محاسن نرمش نشاندم و دقّ و دِلی چندوقت دوری را درآوردم. سیاهی آرام آرام روی بیابان‌های پرغوغا را می‌گرفت. صدای روح‌بخش مؤذن، در میان غرش خفیف گلوله‌ها و خمپاره‌ها در دوردست به گوش می‌رسید: الله اکبر الله اکبر ... حی علی الصلوة ... نماز در یکی از سوله‌های گردان شهادت برقرار بود. شانه به ‌شانه در کنار یکدیگر ایستاده بودیم. دوشِ حسین با شانه‌ی من همسایه بود. در قنوت، ناله و شیونی سوزناک و خالصانه و از عمق وجود، به گوشم خورد. هق‌هق حسین در جاری اشک‌هایش وسوسه‌ام می‌کرد. کم مانده بود نمازم را بشکنم و بی‌توجه به حال او که گویی آخرین وداعش را با دنیا و دنیاییان می‌کرد، به سویش برگردم و در آغوش بگیرمش. سرش که بر مُهر خانه‌‌نشین شد، مثل این می‌نمود که خیال جدا شدن و سربرداشتن ندارد. سلام نماز را که دادم، بی هیچ تعقیب و دعایی رو به او کردم. هنوز در همان وادی بود و متوجه چشمان حریص و از حدقه درآمده‌ی من نبود که قطرات لغزان مرواریدهای چشمش را تا گوشه‌ی لب‌هایش تعقیب می‌کردم. نمازش را که تمام کرد، اشک‌هایش را با پشت دستش پاک کرد. دستش را میان دستانم گرفتم. گرمای لطیف عشق از وجودش فوران کرد و بر جانم نشست. بر روی دژ نشسته بودیم. خاطرات تلخ و شیرین را زنده می‌کردیم. تا نام یوسف محمدی را جلویش می‌بردند، اشک در دیدگانش بازی می‌کرد و راه گریز می‌جست. جای یوسف را خالی می‌دید. شاید از نعمات جنگ یکی این بود که همه کس را با هر اهلیت و لهجه و خلق و خویی، در کنار هم جمع کرده بود. یوسف را با آن لهجه‌ی شیرینش از خطه‌ی زنجان و حسین را از کویر تفتیده و سوزان یزد با آن لهجه‌ی خوش و زیبا. از یوسف و شوخی‌های شیرین و باصفایش که گفتم، نگاه‌هایش کم‌کم حالت خود را از دست داد و به بغضی توأم با اشک بدل شد. با دیدن چهره‌ی حسین و لحن سوزناکش در یادآوری گذشته‌ی نه‌چندان دور، بغضی که تا حالا فرو خورده بودمش، سینه‌ام را می‌خراشید و بالا می‌آمد. حسین گرفته و محزون سرش را پایین انداخت. نگاهی به حسین انداختم و گفتم: راستی حسین، چند وقت دیگه از خدمتت مونده؟ لبخند زیبایی حاکی از بی‌اهمیتی این موضوع زد و گفت: هیچی ... پونزده روز هم ازش گذشته. با تعجب از بی‌خیالی‌اش گفتم: خب مرد حسابی، برو تسویه‌حساب و کارت پایان خدمتت رو بگیر. با لبخندی شیرین‌تر از قبل گفت: اتفاقاً فرمانده گردان شهادت هم خیلی اصرار کرد که برم عقب و تسویه کنم، ولی به اونم گفتم ان‌شاءالله از این عملیات اگه سالم برگشتم، می‌رم تسویه‌حساب. تازه، خودت بهتر می‌دونی این مدتی رو که جبهه بودم، همه‌اش به بهانه‌ی سربازی بود و اگه بابام بفهمه خدمتم تموم شده، دیگه نمی‌ذاره بیام جبهه. مادرمم که ماشاءالله فقط منتظر نشسته کارت پایان خدمتم رو بهش نشون بدم تا اونم زودی دستم رو بذاره تو حنا. با صدای تلق و تلوق از خوابی که چیزی جز کابوس آزاردهنده نبود، برخاستم. شب از نیمه گذشته بود و کامیون‌ها یکی پس از دیگری در کنار دژ می‌ایستادند. نیروهای گردان شهادت مهیا و آماده‌ی رفتن بودند. در آن میان حمید کرمانشاهی را دیدم. با بوسه‌هایی گرم و چسبناک بر گونه‌های او و دیگر بچه‌های آشنا، حلالیت طلبیدم و قول شفاعت گرفتم. عکس: من و حسین، تابستان ۱۳۶۴ گردان شهادت، پادگان دوکوهه ادامه دارد👇👇