دفاع مقدس
🌷 ۲۴ فروردین ۱۳۶۶ - شهادت عاشق خونین بال، جانباز احمد عراقی، مسئول اطلاعات عملیات لشکر ۱۰ حضرت سید ا
تا به کجایم بری ای
جذبه ی خون! ذوق جنون
جاذبه ی شعر تو وُ جوهر عرفان همه تو
سالروز شهادت
عاشق خونین بال
دلسوخته ی بی ریا
جانباز شهید سردار حاج احمد عراقی
از شهدای محله نازی آباد
مسئول اطلاعات عملیات
لشکر۱۰ حضرت سید الشهدا (ع)
شهادت: ۲۴ فروردین ۱۳۶۶
عملیات کربلای ۸
بیائیم تا می توانیم درخدمت انقلاب و جنگ باشیم نه اینکه انقلاب و جنگ را در خدمت خود بگیریم
بخشی از وصیت نامه
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
در اولین دیدار به دلم نشست
✍راوی:محسن سوهانی
🔴 اولين باري كه حاج احمد را ديدم توی اطلاعات وعمليات لشگر٢٧ و توی مدرسه سر پل ذهاب بود
همراه مهدي خندان و حاج حسين الله كرم ميخواستيم بريم شيخ صله براي توجیه شدن منطقه بمو
اون زمان احمد هنوز روي مين نرفته بود و پاهاش سالم بود
توی حياط مدرسه بوديم كه احمد بهمراه شهيد اقا پرويز و چندتاي ديگه از راه رسيدن هنوز ماشین درحال حركت بود که احمد با قدو قامت بلندي كه داشت از ماشين پايين پريد
شهيد مهدی خندان ازحسین الله کرم پرسید که ایشون کیه؟
حاج حسين احمد عراقی را معرفي كرد
توی سلام و عليك اول خیلی به دلم نشست با اينكه خسته بود و تازه از شناسايي برگشته بود با ما همراهی کرد و قبول کرد كه بياد توی ديدگاه و مسير راه كارش را نشون بده
خيلي مسلط گزارش شناسايي را ميداد و توكلش عجيب بود
دو هفته نگذشته بود كه توی پادگان ابوذر از شهيد خندان شنيدم كه احمد عراقي پشت قله بمو روي مين رفته و در حالي كه پشت منطقه دشمن بود با كمك اقا پرويز بعقب منتقل شده
شهیدعراقی در حالیکه فرماندهی اطلاعات عملیات لشگر10 را داشت در عملیات کربلای8 از شلمچه در 24فروردین66 آسمانی شد
دفاع مقدس
💠 صبر کن موج غزل با تو به دریا برسد
طعم لبخند تو تا پنجره ی ما برسد ...
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
یاد و خاطره علمدار عملیات کربلای ۸
اسوه خشوع و نجابت
سردار شهید علی اصغر ارسنجانی
فرمانده گردان کمیل
در عملیات والفجر ۱
فرمانده گردان میثم
در عملیات کربلای ۵ و ۸
لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص)
اخوی شهیدان حسن ارسنجانی
و علیرضا ارسنجانی
شهادت: ۲۰ فروردین ماه ۱۳۶۶
شلمچه، عملیات کربلای ۸
غرب کانال ماهی
▫️🌷▫️🌷▫️🌷▫️🌷
نگاه گن ، هنوز آن بلند دور
آن سپیده آن شکفته زار نور
به خون نوشته، نامه ی وفای تو ...
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
می رفت و بر دل داشت شوق بی قراری
آموخت یاران را طریق سربداری
💠💠💠💠💠💠
بروایت برادر رزمنده
محمد فاضلی دوست
مسئول مخابرات گردان شهادت👇
روز دوم عملیات کربلای۸ محمد کوثری بمنطقه آمد؛تمام فرمانده گردانها در سوله فرماندهی بخط شدند که آخرین تحرکات،برنامهها و نقشهها مرور شود؛شهید «علیاصغر ارسنجانی» فرمانده گردان میثم هم بین فرماندهان بود
موقع بیرون رفتن از سوله،دیدم شهید ارسنجانی روی دو تا جیب و پشت پیراهن و جیب شلوارش نوشته است«علی اصغر ارسنجانی، اعزامی از تهران»
به او گفتم حاجی،تابلو اعلانات درست کردی!» او هم خندید وگفت میدانم که برویم جلو،برگشتی نداریم و همانجا میمانیم؛بعدها که بچهها آمدند برای برگرداندن جنازههایمان از این اسامی، جنازه راشناسایی کنند
همین هم شد.ارسنجانی وخیلی از دوستان همرزم ما در این عملیات بشهادت رسیدند و وقتی مدتها بعد بچهها برای شناسایی و بازگرداندن پیکر شهدا بمنطقه رفتندپیکر شهید ارسنجانی را از روی همان نام و نشانی که روی لباسش نوشته بود شناسایی کردند
دفاع مقدس
🔹به روایت :بسیجی رزمنده
حاج احمد حسن زاده
گردان تخریب لشکر ۲۷
در سالهای ۶۲ تا ۶۷ داماد ما تو ستاد مبارزه با مواد مخدر در پل رومی بود و حاج اصغر هم به ستاد رفت و اومد داشت ، منم گاهی اوقات میرفتم اونجا با حاج اصغر یه آشنایی پیدا کرده بودم .
تو عملیات کربلای ۸ تو اون سنگر حفره روباهی سر سه راهی محسن سوتی که اکثر بچه ها ازش خاطره دارن گاهی اوقات منم حضور داشتم ، یه شب حاج محسن گفت برو داخل محوری که بچه های گردان میثم مستقر هستند یه تخریبچی لازم دارند.
پیاده و سواره با یه مشقت و اظطراب خودمو به خط رسوندم ، چیز مشخصی از خط معلوم نبود و خاکریزهای منقطع و دربداغون ، آتش سنگین و بی وقفه دشمن با هر بدبختی بود سراغ حاج اصغر ارسنجانی رو گرفتم ، پرسون پرسون سنگر به سنگر ، رسیدم به سنگری که بیسیم چی گردان مستقر بود گفت حاج اصغر بیرونه بیا تو تا بیاد .
همون دم در سنگر نشستم و بعد مدتی دیدم یه نفر عصا بدست اومد آخه پاهای حاج اصغر داغون بود از کفشای مخصوصی استفاده میکرد.
سلام کردم و حال و احوالی و گفتم حاجی بیا داخل بد جور دارن آتیش میریزن ، خنده ای کرد با عصاش زد رو پلیتی که من زیرش نشسته بودم گفت تو بیا بیرون فکر کردی خیلی جات محکمه اگه یه خمپاره ۶۰ هم بیاد همه این پلیت ترکش میشه ، واقعا روی پلیت خالی بود و خاکی روش نبود.
درگیری تو اون منطقه و عملیات گاهی اوقات برا صد متر پیش روی طراحی میشد ، تردد بچه ها بیشر تو کانال بود که بین ما و عراقیها هی دست بدست میشد و داخلش هم جنازه عراقی و گاهی هم از شهدای ما که اونارو تخلیه میکردن .
حاجی گفت با بچه ها برو جلو ظاهرا عراقیها تو کانال مین ریختن ، تا میتونی یه پاکسازی بکن . با دو تا از بچه رفتیم تو کانال و چند ده متری زیر آتیش سنگین جستجویی کردیم و چیزی پیدا نشد .
برگشتیم پیش حاجی و دم دمای صبح حاج اصغر گفت تو برگرد عقب با تو دیگه کاری نداریم موقع برگشت یکی دو بار راه رو گم کردم و بالاخره رسیدم به سنگر خودمون ، فردای همون روز بود که حاج محسن اومد رو خاکریز و میزد رو سر خودش و میگفت حاج اصغر الان خدا حافظی کرد و بیسیم رو از کار انداخت؛
حاج محسن میگفت که حاج محمد خیلی اصرار کرد که حاج اضغر بیاد عقب ولی پیام داده بود تا آخر با نیروهام میمونم و مقاومت میکنم .( دقیقا همون اتفاقی که برای حاج مهدی محبی ) تو اون منطقه افتاد .اگه اشتباه نکنم حاج اصغر لباس فرم سپاه تنش بود و فرداش عراق اعلام کرد که یکی از فرمانده های سپاه رو ......
روحش شاد
هوالمحبوب
مادر ...
هر زمان مجروح می شدم به خانواده اطلاع نمیدادم وقتی عملیات مسلم ابن عقیل (ع) موجی شدم بعد از دو ماه به منزل آمدم یواش یواش عنوان کردم که موج گرفتم باز کسی توجه نکرد اما مادر حواسش به من بود دیگر تکراری شده بودم برادر بزرگم مجروح شد پدر مجروح شد تا اینکه کوچکترین عضو خانواده رسول سال ۶۶ در عملیات کربلای ۸ به فیض شهادت نائل آمد همان زمان خبر شهادت من پیچیده بود بعد از سه روز نیمه های شب به درب منزل رسیدم یک ساعتی منتظر ماندم تانماز صبح را بخوانند درب منزل را زدم درب را یکی باز کرد فریاد زد حجت هست مادر داغ دیده از رسول گفته از تشیع چقدر گریه کردیم مادر صبور تر شده بود امابیشتر با رسول مانوس شد همیشه در حال نجوا با رسول بود پدر هم همراهی میکرد بعد از اینکه در عملیات بیت المقدس چهار مجروح شیمیایی شدم بعد از چند روز در بیمارستان به منزل امدم خواهرانم در منزل بودند زنگ درب را زدم یکی از خواهرانم باردار بود درب را باز کردتا من را دید از حال رفت فردا آن روز به بیمارستان رفت زایمان زود رس کرد اما مادر تا مرا نگاه کرد صورت تاول زده وسوخته که مانند انسانهای سیاه پوست شده بودم دست های باندپیچی شده را دید با صدای بلند شیون وناله کردکه خدایا بچه ام از دست رفت این اتفاق ۱۰ یا ۱۵دقیقه ای به طول کشیدخواهرانم دیدن حال مادر خراب است با آورند آب قندودلداری حال مادر را بهتر کردند هر روز باید پانسمانهای دستم را عوض میکرد ندو حمام می گرفتم از شدت سوزش ودرد دستهایم شب ها خوابم نمیبرد مادر هم نمیخوابید هر چند دقیقه ای می پرسید بهتر شدی چقدر زود گذشت آن ایام وشرمندگی اش مانده بر من بی مادر این چکیده ای بود از خاطرات بیاد تمام مادران درد ورنج کشیده شهدا ورزمندگان که با چه سختی ومرارت بچه های خود را بزرگ کردند به جنگ فرستادند .
جامانده ازشهدا حجت عالی
نثار تمامي مادران عزيز صلوات