14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📷 انتشار به مناسبت ۱۷ مرداد -- #روز_خبرنگار 🎤
🎥 مصاحبه با حاج احمد متوسلیان،
فرمانده تیپ محمد رسول الله (ص)
🌴 بعد از عملیات الی بیت المقدس ، آزادسازی خرمشهر
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
☀️ صبح است و ...
🌿 هوای دلِ من
⛈ مثلِ بهار است
🌻 پلکی بِزن و صبح بخیر غزلم باش . . .
#نوجوانان
#تخریب_چی
#شهید_حمیدرضا_دادو
#شهادت_ماووت_۱۴تیر۱۳۶۶
▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️
🌷 شهید حمیدرضا دادو
جوانی معنوی، مودب، جدی، کاری ... و درسخوان ﴿رتبۀ برتر کنکور﴾
... برای یکی از عملیات ها دیدم به دنبال سربند می گردد به او گفتم دنبال چی می گردی؟ یکی را بردار و بزن! گفت که من مادر ندارم، دنبال سربند فاطمه الزهرا می گردم. می خواهم آنرا بزنم. یک روز آقا ذبیح الله کریمی و آقا علیرضا کریمی، در زاغه، در قسمتی از الوارثین «اردوگاه لشگر ۱۰ سیدالشهدا(ع)» داشتند وسایل را جابجا می کردند، من هم کنار آنها بودم. یکدفعه یکی از بچه ها روزنامه آورد و خبر داد که آقای دادو جزء نفرات برتر کنکور قبول شده، حالا دقیق یادم نیست که جزء نفرات اول بود یا نفر چندم بود در کنکور سال۶۵ -- بهش گفتم: آقای دادو پس شما هم دیگه رفتی!! گفت: نه! کجا برم؟ گفتم دانشگاه دیگه!
گفت: نه بابا دانشگاه چیه؟ چه دانشگاهی؟! امام فرموده جبهه دانشگاست, گفتم مرد حسابی تو که شرکت کردی و رتبه آوردی!
گفت می خواستم بدونم چقدر بلدم…
شهید حمیدرضا دادو به دانشگاه نرفت و در همان جبهه به شهادت رسید🕊🕊
نگاه و دیدگاهش برای من جالب بود. این شهید بزرگوار از اون بچه هایی بود که قبل از غذا دعا می کرد که: خدایا لباس دامادی را از تن ما در نیار. منظورش همان لباس رزمندگی بود
🌱 شهید دادو: متولد تهران/ ۱۳۴۶
▫️پذیرفته شدۀ دکترای داروسازی
مزار مطهرش: بهشت زهرا ق۲۹ ر۱۵۹ ش۱۴
┈••✾•🍃🌸🍃•✾•┈
☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
👇👇👇
دفاع مقدس
☀️ صبح است و ... 🌿 هوای دلِ من ⛈ مثلِ بهار است 🌻 پلکی بِزن و صبح بخیر غزلم باش . .
💠 #خاطراتی از شهید حمیدرضا دادو
ساکن جنوب شهر تهران
پدرش آبنباتسازی داشت
در سن نوجوانی به گردان تخریب لشکر ۱۰ رفت
سرانجام درعملیات نصر۴شهیدشد
🎙برادرِ شهید:
یکروز مادرمان بفاصله اینکه حمیدرضا رفت دست وصورتش را بشوید و پای صبحانه بیاید بمن گفت به حمید بگو فاصله مرخصیهایش را کمی بیشترکند،چون هر چه زمان مرخصی میآمد صله رحم میرفت و مدام بهمه سر میزد.پنج شش روزی که میماند مدام خانه فامیل بود.بعدکه حمید به سفره برگشت همین که لقمه راگرفت من که آماده سرکار رفتن بودم گفتم: داداش میشه فاصله مرخصیها را بیشتر کنی؟لقمه راگذاشت دهانش و وقتی تمام شدگفت:میدانی جنگ ما کی با کی است؟گفتم بله جنگ کفر با ایمان است،گفت: چطورمیشود چنین جنگی باشد و ۲پسر در یک خانه بمانند.گفتم:من که از نیروهای قرارگاه و لجستیک بودم،اما میدانی که نمیگذراند بروم.گفت:شمارا کسی نمیگذارد بروی، اما من را میگذارند هروقت شما برگه اعزام را آوردی من پیش پدر مادر میمانم وشما بجبهه برو
▫️▫️▫️▫️▫️▫️
حاج مسعود تاج آبادی از رزمندگان تخریبچی لشکر۱۰ به ماجرای عیادت شهید دادو از خود اشاره کرده و میگوید:یکروز مسعود برگی و حمید دادو به ملاقات من به خانه آمدند. کمی که حرف زدیم حمید که تازه از منطقه آمده بود گفت: رزم شبانه داشتیم بمیدان مین رفتیم دستم پر از خار شده سوزنی چیزی داری خار را از دستم دربیاوری؟ چمادرم را صدا زدم گفتم سوزنی برایم بیاور، برگی چند متر آنورتر بود که دادو آمد کنار،گفتم دستت را بده، تا دستش را داد صورتش را نزدیک گوشم آورد و گفت دستم خار نیست دلم پر از خار است! کمی گریه کرد و صحبت کردیم
☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫