Montazer.ir4_5967293674046886901.mp3
زمان:
حجم:
16.8M
🌴 استغاثه به امام زمان
﴿عجل الله تعالي فرجه الشريف﴾
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🌱 ۲۱ شهریور ۱۳۴۱ -- سالروز تولد شهید حمید محمدی
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
🌷 برادرم شهید شد!
نادر محمدی همراه با دو تن از همرزمانش به گیلانغرب آمدند. آن روز صبح، همراه با آنها یک سر به خط مقدم زدیم و برگشتیم.
در شهر گشت میزدیم که ناگهان نادر روی لبه میدان نشست. صورتش را میان دستهایش گرفت و شروع کرد به گریه کردن. با تعجب پرسیدم:
- نادر چی شده؟ مگه اتفاقی افتاده؟
گفت: حمید مون شهید شد!
حمید، برادر بزرگترش بود. در جبههی جنوب، عملیات فتحالمبین جریان داشت.
گفتم: مگه کسی خبری داده؟
گفت: "نه، کسی خبر نداده، ولی الان یک دفعه احساس کردم. دلم گرفت. فهمیدم حمیدمون شهید شده. دست خودم نیست!"
به تهران که آمدیم، همان شب نادر را دیدم که به دیوار مسجد تکیه داده و گریه میکند. باتعجب جلو رفتم و گفتم: نادر چی شده، چرا گریه میکنی؟
هقهق کنان سرش را بلند کرد و گفت:
- یادته توی گیلانغرب بهت گفتم حمیدمون شهید شده؟ فردا جنازهاش رو میارن.
حمید محمدی متولد 21 شهریور 1341 شهادت 6 فروردین 1361 عملیات فتحالمبین، شوش. مزار: بهشتزهرا (س) قطعه 24 ردیف 131 شماره 27
نادر محمدی متولد 22 اسفند 1344 شهادت 23 اسفند 1362 عملیات خیبر، جزیره مجنون. مزار: بهشتزهرا (س) قطعه 27 ردیف 25 شماره 5
... و برادر دیگرشان علی (کیوان) محمدی متولد 17 آبان 1347 شهادت 13 خرداد 1365 مهران. مزار: بهشتزهرا (س) قطعه 27 ردیف 26 شماره 5
(راوی: همرزم شهید)
•┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 شهید آوینی از زبان خودش
🌿 ۲۱ شهریور ماه ۱۳۲۶ - سالروز تولد شهید سید مرتضی آوینی
•┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🔰سالروز تولد فرزند #شهرری، سید مرتضی آوینی (سید شهیدان اهل قلم) را گرامی می داریم.
🔹تولد ۲۱ شهریور ۱۳۲۶ در #شهرری شهادت ۲۰ فروردین ۱۳۷۲ در #فکه
🔹آوینی کارگردان فیلم مستند و روزنامه نگار حوزهٔ فرهنگی بود که مجموعه فیلم های مستند تلویزیونی او دربارهٔ جنگ ایران و عراق با نام روایت فتح شناخته شده است.
🔹جمله ای از #شهید:
مردمان مسافر کاروان مرگند ، اما خود نمی دانند، مرگ کاروان دار سفر زندگی است و کجاوه ثابت می نماید اما کاروان در سفر است.
♦️واکنش جالب رهبر انقلاب پس از دیدن عکسِ قبل از انقلابِ شهید آوینی
✍️رهبر انقلاب نقل میکنند: یکی از مدیران دستگاههای فرهنگی درباره یک نفر از همین چهرههای معروفِ فرهنگیِ خوب که امروز جزو شهدای عالیمقام ماست و من خیلی به او علاقه داشتم و همیشه به دستگاههای مختلف فرهنگی توصیه میکردم که از وجودش استفاده کنید، چند عکس به من نشان داد که مربوط به قبل از انقلابِ او بود و او را در مناظری (که آن زمان برای جوانان خیلی پیش میآمد) نشان میداد. آن آقا به من گفت: بفرما! این [مرتضی آوینی] همان کسی است که شما اینطور از او تعریف میکنید! من عکسها را که نگاه کردم گفتم ارادتم به این شخص بیشتر شد، چون او در این محیط بوده و حالا اینگونه شده است؛ حتماً باید از ایشان استفاده کنید!
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 شهید آوینی از زبان خودش
🌿 ۲۱ شهریور ماه ۱۳۲۶ - سالروز تولد شهید سید مرتضی آوینی
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸 ۹۰ ثانیه برای شناخت نابغه مستندسازی، شهید آوینی
🌷 سید شهیدان اهل قلم
áÍÙå ÔåÇÏÊ ÔåíÏ Âæíäí ÇÒ ÒÈÇä ÓÚíÏ ÞÇÓãí14_Qasemi_ShahidAvini_ (2).mp3
زمان:
حجم:
20.5M
🌴 #آوینی که بود و چه کرد؟؟
📢 صوت | هنر شهید مرتضی آوینی از زبان سعید قاسمی
در این کلیپ صوتی قاسمی که خود از فرماندهان دوران دفاع مقدس بود و پس از پایان جنگ چند صباحی در تهیه مستندهای روایت فتح با آوینی همکاری داشت؛ خاطرات خود را از نحوه شهادت آوینی بیان می کند. او در هنگام انفجار مین در فکه نزدیکترین فرد به سیدمرتضی بود و حتی از ترکش های انفجار مین بی بهره نماند.
▫️ علاوه بر آن سعید قاسمی به بیان ویژگی های همشاگردی خود در دانشگاه یعنی شهید یزدانپرست (همکار نزدیک شهید آوینی که به اتفاق در بیستم فروردین 72 در مقتل شهدای فکه پرکشیدند) می پردازد. شهیدی که شاید تا کنون زیر سایه نام سید مرتضی آوینی دیده و یا شنیده نشده باشد
⚪️ تحلیل سعید قاسمی از جو وادادگی فرهنگی و دور شدن برخی از مسئولین از ارزش های جهاد و دفاع مقدس پس از جنگ - بایکوت شدن آوینی توسط شبه روشنفکران - رانده شدن او از صدا و سیما -به فراموشی سپردن حال و هوای جبهه ...
🎤تاریخ مصاحبه" فروردین92
•┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فیلم| جهان در آستانه تحولی عظیم قرار گرفته است..
🌷شهید #سید_مرتضی_آوینی:
وقتی مومنین بر محور #ولایت اجتماع کنند، به آنچنان منبعی عظیم از قدرت دست خواهند یافت که #هیچ_نیروی دیگری در جهان با آن یارای رودررویی ندارد !!
💠 قدرت حقیقی اینجاست..!
قدرتمند ترین ارتش دنیا این است..!
ا▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
🔵 "جهان در آستانه تحولی عظیم قرار گرفته است" - این گفته شهید آوینی در زمان ما و بعد از شهادت حاج قاسم سلیمانی چه خوب مصداق عینی یافته است!
🌿 سالروز تولد مرتضی آوینی -- سید شهیدان اهل قلم
•┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
@hdavodabadi
سه روایت از شهید آوینی
روایت اول
نترسید، هنوز آنقدر کم نیاوردم که به "خاطرهسازی" روی بیاورم.
نه با شهید آوینی رفیق بودم، نه دوست، نه همکار و همرزم، که مثل ماههای آخر حیاتش، به او ظلم کنم و اشکش را دربیاورم!
منهم مثل اکثر شما، فقط او را از صدای دلنشین و نَفَس حقّش میشناختم، وگرنه او که اصلا مرا نمیشناخت.
کلا 4 بار او را دیدم.
بار اول فقط سلام وعلیک بود و بس.
بار دوم آن خاطرهی تلخ پیش آمد.
بار سوم هم، چندروز قبل از شهادتش، توفیقی شد با او همنشین و همصحبت شوم و باهم دیداری داشته باشیم با پیرمردی که ...
بار آخر هم زیر تابوتش بود و حضور آقا ...
خاطرهی اول: مظلومیت آقا سیدمرتضی آوینی
صدایش خیلی دلنشین و آرامبخش بود. بهقول آن عزیز دل:
"حتی اگر از عملیاتی ناکام و شکست خورده برنامه میساخت و سخن میگفت، همچنان شیرینی فتح را در ذائقهی خود احساس میکردیم."
خیلی دوست داشتم صاحب آن صدای زیبا را بشناسم و ببینم.
فکر کنم پاییز 1371 بود، ولی هنوز آتش حملهها، آنچنان پرحجم نشده بود.
هنوز حاجآقا "زم" ـ رئیس آن روز پالایشگاه و حوزهی هنری و میلیاردر و قهوهخانهدار و ... امروز ـ آوینی را از حوزهی هنری اخراج نکرده بود.
هنوز روزنامهی "سه قطره خون" مسیح ـ مثلا روزنامهی جمهوری اسلامی ـ دست به تکفیر سید نزده بود و به هزار ویک اسم و عنوان، علیه او بیانیه صادر نمیکرد.
هنوز قهرمان رالی کامیونرانی کانادا، "محمد هاشمیرفسنجانیبهرمانی" رئیس وقت جعبهی جادو، دستور ممنوعیت پخش روایتفتح و بهخصوص صدای او را از تلویزیون، نداده بود.
دم غروب بود که با دو سه تا از دوستان اهل ادب و هنر! روی تختهای حیات حوزهی هنری نشسته بودیم و چای سر میکشیدیم.
از دور کسی پیدا شد که با دیدنش خیلی ذوق کردم. دومین باری بود که میدیدمش. چندروز قبل، همینجا برای اولینبار دیده بودمش.
جلو که آمد، طبق عادت، با همه سلام و احوالپرسی کرد. به ما که رسید، به احترامش برخاستم و با لبخند، با او دست دادم. بغل دستیام اما، همچنان دودسیگار از همهی سوراخهایش بیرون میزد، برنخاست و در برابر سیدمرتضی آوینی که دستش را دراز کرده بود، با بیاهمیتی فقط دست داد، ولی رویش را برگرداند.
سید، چندقدمی دور نشده بود که مثلا دوست ما، شروع کرد به هَتّاکی و هر چه فحش ناموسی از دهان ناپاکش خارج میشد، نثار سید کرد. هر چه گفتم:
ـ مرد مومن، اگه حرفها و نظراتش رو قبول نداری، به خودش فحش بده. به ناموسش چیکار داری.
که او وقتی دید من ناراحت شدهام، لج کرد و بدتر و رکیکتر فحش داد.
وقتی فروردین 1372 سیدمرتضی در بیابانهای فکه رفت روی مین و آسمانی شد، یکی از اولین کسانی که در وصف سیدمرتضی زور زد و مقاله نوشت، همو بود.
وقتی دیدم عکسی بزرگ از سید در اتاقش زده و دربارهی وَجَنات و حَسَنات سید منبر میرود، یاد آن غروب تلخ افتادم و فقط سوختم.
حمید داودآبادی
👇👇👇
دفاع مقدس
@hdavodabadi سه روایت از شهید آوینی روایت اول نترسید، هنوز آنقدر کم نیاوردم که به "خاطرهسازی" روی
@hdavodabadi
سه روایت از شهید آوینی
روایت دوم: از قاچاقچی تا بلدچی
همه هفته، هنگام نمازجمعه، در "چهارراه لشکر" میدیدمش.
صدای گرمش در روایتفتح، آنقدر روحم را مدیون کرده بود که برای آشنایی با او، هر لحظه در پی فرصت باشم.
روز جمعه 28 اسفند ماه 1371، به آرزوی دیرینهام رسیدم. آرزویی که با دیدن اولین قسمتهای روایتفتح در سالهای گذشته، در وجودم شعله کشید تا بر دستان مبارک سازندگانش بوسه زنم.
خودش آمد. من نخواستم. فکرش هم برایم مشکل بود. آمد کنارم. بله، درست کنارم روی لبهی باغچه نشست.
چهارراه لشکر خلوت بود. نمیدانم چه شد که تصمیم گرفتم آخرین جمعهی سال را زودتر از دفعات قبل به نمازجمعه بروم.
سجاده را بر زمین گذاشتم و بر لبهی باغچه نشستم. دقایقی نگذشت که او نیز آمد. اتفاق یا هر چه که بود، سجادهاش را کنار سجادهی من پهن کرد؛ نگاهی به اطراف انداخت، کسی را نیافت. آمد طرف من. نزدیک که شد، به احترامش برخاستم. حیفم آمد چنین لحظهای را مفت از دست بدهم. دستم را دراز کرده و پس از مصافحه، روبوسی کردم. دست گرمش را فشردم. بیهیچ تکبّر، با اخلاصی بسیجیوار و لبخندی زیبا، جوابم را داد.
نشست کنارم روی جدول. چشمانش از لبانش تشنهتر بودند؛ و گوشهایش هم. همه را میپایید.
وقتی گفتم:
ـ آقاسید، نَفَسِت خیلی حقّه. صدات گرمه. خدا خیرت بده.
محجوبانه سرش را پایین برد و تنها عذرخواست و گفت:
ـ ما که کاری نکردیم ...
هر که را با دست نشان میدادم و از رشادتهایش در جنگ میگفتم، با چنان نگاه نافذی دنبال میکرد، پنداری دارد حرکاتش را ضبط میکند. خوب میشد از چهرهاش خواند با هر نگاه، برنامهای از روایتفتح در ذهنش نقش میبندد.
دوست داشتم در آغوش بگیرمش و رخسار خسته از جفای روزگارش را غرق بوسه کنم. چرا که سید، مثل دیگر بسیجیان، هنوز نان را به نرخ سال 60 میخورد.
با همّتی که داشت، شاید که میتوانست تشکیلات بزرگ اقتصادی بزرگی راه بیندازد و سود سرشاری به جیب بزند؛ اما او، از همهی دنیا فقط جبهه را برگزید و از آدمیانش فقط بسیجیها را. او هم مثل امام و رهبرشان، مُشتی از خاک جبهه را به مُشتی طلا نمیداد و همان بود که لحظهای آرام و قرار نداشت.
همینطور که نشسته بودیم و میگفتیم و میگفتم، از دور نمایان شد. سریع دم گوش سید گفتم:
ـ آقاسید، حواسترو خوب جمع کن. این پیرمرده رو که داره میاد طرفمون، خوب بهش دقت کن.
ـ مگه چییه؟
ـ بذار بیاد و بره، شما فقط بهش دقت کن من میگم.
آمد. نزدیک شد. مثل همیشه، با خنده. چشمانی ریز که از میان پلكهایی نزدیک بههم، بهزور آدم را نگاه میکردند. طبق روال همیشه، دست در جیب کُت چروکیده و رنگ و رو رفتهاش برد و به هر کداممان یک شکلات داد. با همان لهجهی غلیظ آذری، حال و احوال کرد و عید را پیشاپیش تبریک گفت. عمدا برخاستم و با او روبوسی کردم تا سید هم همینکار را انجام بدهد، که داد.
وقتی از ما رد شد، سید با نگاهش داشت او را میخورد. دور که شد، مشتاقانه برگشت و گفت:
ـ اون کی بود؟
و گفتم:
ـ اون یه قاچاقچی بود. نه ببخشید، اون یه بلدچی بود. اون خوراک کار شماست.
وقتی داستان او را برایش گفتم، با حسرت، او را از دور نگاه کرد و گفت:
ـ واقعا خوراک یه برنامهی خوبه. چهطوری میشه اون رو پیداش کرد؟
ـ همینجا. هر هفته همینجاست. خواستی، باهاش هماهنگ میکنم بشینید پای حرفاش.
و رفت و قرار شد هماهنگ کنم که ...
سید رفت که بیاید، ولی نیامد. در فکه پرواز کرد. آن پیرمرد نیز چندسال پیش، خسته و دلشکسته از روزگار، در گوشهای از این شهر غبار گرفته، خُفت و دیگر برنخاست و کسی از او نپرسید:
ـ حاجی، تو کی بودی؟
و این، همهی آن چیزی است که آن روزجمعه، برای سیدمرتضی تعریف کردم. فقط اسمش را نپرسید که معذورم:
حمید داودآبادی
👇👇👇
دفاع مقدس
@hdavodabadi سه روایت از شهید آوینی روایت دوم: از قاچاقچی تا بلدچی همه هفته، هنگام نمازجمعه، در "چ
@hdavodabadi
سه روایت از شهید آوینی
از قاچاقچی تا بلدچی
من نمیدونم. یعنی اصلا روم نشد از خودش بپرسم. آخه پیر بود. سنّش کم نبود. چه جوری برم بهش بگم:
ـ ببخشید برادر ... این بچهها راست میگن شما زمان شاه "قاچاقچی" بودی؟
خب فکر میکنید چی بههم میگفت؟
ـ به تو چه بچه ...
ـ اصلا تو غلط میکنی در مورد من اینجوری حرف میزنی ...
ـ خجالت نمیکشی با من که همسن پدرتم، اینجوری حرف میزنی؟
ـ اصلا به شماها چه که من چیکاره بودم؟
ـ بودم که بودم ... امروز مثل همهی شما، مثل خود تو، لباس بسیج تنمه ...
ـ اصلا تو روت میشه توی روی کسی که اومده جبهه تا جونش رو فدا کنه، این حرفارو بزنی؟
ـ ...
خب ... خب. غلط کردم. اصلا ازش نپرسیدم. ولی خب قیافهش تابلو بود. موهای حنا زدهی ژولیده، چهرهی سیهچرده، سبیلهای سیخسیخی لای دندونایی که از بس لب به سیگار زده، سیاهِسیاه شده بودند ... اصلا اینها هیچی، دستاش ... از روی دستاش تا بالا، همهاش خالکوبی بود.
رستم و سهراب، زال و تهمینه ... خلاصه میشد یه شاهنامهی کامل روی بدنش خوند. کافی بود تا برای وضو گرفتن آستینش رو بالا بزنه ...
آخ گفتم وضو ...
آره ... وضو هم میگرفت ... وضوی خالی که نه، کنار بقیه، شونهبهشونهی بچهها، نماز هم میخوند. تازه، توی دعای توسل و زیارت عاشورا هم میاومد، یه گوشه مینشست و با دستمالیزدی سبز و بنفش، اشکاش رو پاک میکرد ...
ولی خب، خیلی بو میداد. اصلا انگار خود کارخونهی دخانیات نشسته بغلت. نمیشد تحملش کرد. مخصوصا وقتی میخواست باهات روبوسی کنه. وقتی میخندید، ته حلقش معلوم بود. همون چندتا دندونی هم که داشت، اونقدر سیاه و لتوپار بودند که دلت نمیاومد صورتش رو ببوسی.
میگفتند زمان شاه، قاچاقچی بوده. نه قاچاقچی مواد مخدر، که از راههای سخت و پر پیچ وخم کوهستانهای غرب کشور بهخصوص قلهی "بمو"، اجناس و لوازم از عراق میآورده و میبرده.
جنگ که شد، مثل همهی مردم، همهی اونچه رو ناشایست میپنداشت، کناری نهاد و با رزمندگان اسلام همراه شد.
حالا دیگه حاجی، برای خودش شده بود "بلدچی". هرجا بچههای اطلاعات و عملیات گیر میکردند، او بود که راه گشاشون میشد و اونارو تا پشت خطوط عراق میبرد و میآورد.
در "هور" و ایام آمادگی عملیات خیبر، بچهها برای شناسایی در عمق مواضع عراق، توسط او به قاچاقچیان عراقی تحویل میشدند و چندروز بعد که کارشون رو انجام میدادند، محترمانه به ایران بازگردانده میشدند و عراقیها به او میگفتند:
ـ حاجی جون، بیا امانتیهات رو تحویل بگیر.
حمید داودآبادی
👇👇👇