دفاع مقدس
@hdavodabadi سه روایت از شهید آوینی از قاچاقچی تا بلدچی من نمیدونم. یعنی اصلا روم نشد از خودش بپرسم
@hdavodabadi
سه روایت از شهید آوینی
روایت سوم: آقا که آمد ...
حوزه شلوغ شده بود.
حوزهی علمیه نه، حوزهی هنری!
"زم" که چندی قبل آوینی را از آنجا تارانده بود، حالا شده بود صاحب عزا!
آهنگران اما، زور میزد تا درِ باغ شهادت را باز کند:
اگر آه تو از جنس نیاز است
درِ باغ شهادت باز باز است
میخواند و گریه میکرد. میخواند و اشک درمیآورد.
گفتم اشک!
مگر دیگر اشکی هم برایمان گذاشته بود؟
از خرداد 68 که یتیم شدیم، اشک چشممان خشکید.
حالا سید آمده بود تا دوباره فریاد "یا حسین" در خیابانهای دولت سازندگی و دوران بازندگی، طنینانداز شود.
سید آمد تا باز به دیدگان خشکیدهمان، اشک ببخشد و طراوت زیارت عاشورا یادمان آرد.
همه ناله میزدند. همه میگریستند. کسی به دیگری نمینگریست.
من اما ...
آنقدر زمان جنگ عشق آهنگران داشتم که هروقت در جبهه میشنیدیم آمده، حتما باید از نزدیک زیارتش میکردم.
امروز اما ...
حال نداشتم بروم جلو. همه عزادار شده بودند. امروز روز عزا بود.
سردار پاستوریزهی جبهه ندیدهی بسیج، برای اینکه از فشار برهد، گفته بود تا پروندهای در بسیج بهنام "سیدمرتضی آوینی" بهتاریخ گذشته تشکیل دهند تا اگر روزی پرسیدند چرا "هنرمند بسیجی"؟ کارت بسیجش را رو کند.
هر کی بهفکر خویشه ...
همراه "داوود امیریان" کنار اتاقک "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" ایستاده بودیم.
بهیاد روزهای آفتابی جنگ، وَنگ میزدیم.
انگار مصطفی را از "سومار" میآوردند.
پنداری پیکر "سعید" را از همسایگی "دجله" برمیگرداندند.
شاید استخوانهای "سیدمحمد" را از "سهراه مرگ" هدیه میآوردند.
هرچه که بود و هرکه میآمد، عطر شهادت در شهر میپراکند.
از دور دیدمش. نه خیلی دور، ولی کسی متوجه نشد.
همه در محوطهی اصلی بودند و من و داوود، متوجه شدیم تابوتی پیچیده در پرچم افتخارآفرین ایران اسلامی، از درِ پشتی حوزهی هنری وارد حیاط شد.
بر شانهی داوود که زدم، دویدیم.
زیر تابوت را که گرفتیم، ده دوازده نفر نمیشدیم. داشتیم میرسیدیم به مردم.
سرم را بر تابوت گذاشته و میگریستم. من عقب بودم و داوود جلوتر.
کسی از پشت بر شانهام زد و از حال خوش خارجم ساخت:
ـ آقا میگه تابوت رو بذارید زمین.
ـ آقا؟
برگشتم پشت سرم را ببینم، که چشمم به قیافهی خندان ـ ببخشید، مثلا گریان ـ حاجی زم افتاد. کفرم درآمد. به یكباره همهی ظلم و ستمها پیش چشمم رژه رفتند:
ـ زم ... هم اسم خودش رو میذاره آقا.
همه شنیدند. داد زدم. از ته دل.
میخواستم بلندتر داد بزنم تا همه بهتر بشناسندش.
آن مرد اما، ول کن نبود. دوباره بر شانهام زد:
ـ گفتم آقا میگه تابوت رو بذارید زمین ...
ـ برو بینیم بابا ...
وای خراب کردم.
رویم را که برگرداندم تا حالش را بگیرم، حالم گرفته شد.
آقا بود. واقعا. خودش بود. درست پشت سر تابوت داشت گام میزد و میآمد.
زدم بر شانهی داوود:
ـ داوود، سریع تابوت رو بذار زمین ... آقا ...
خودم را انداختم روی تابوت و هایهای گریستم. داوود و دیگران هم.
آقا ایستاد بالای سر آقاسید. چشمانش بارانی بود، حالاتش طوفانی.
من اما، رعد و برق شدم.
دلم میسوخت.
تازه او را شناخته بودم، ولی حالا از همه جلو زده و پریده بود.
رو کردم به آقا:
ـ آقا ... اینم سیدمرتضات ...
شلوغ شد. منهم شلوغ شدم.
همه آمدند. آقا که رفت، تازه جمعیت ریخت آنجا و ...
خوب شد آقا آمد.
اگر آقا نمیآمد:
"سه قطره خون" مسیح ـ مثلا روزینامهی جمهوری اسلامی ـ همچنان به عناوینجعلی "بسیج صدا و سیمای" استان و شهرستان، بخش و دهداری و روستا، علیه سیدمرتضی بیانیه صادر میکرد.
و همچنان داداش کوچیکهی حاج اکبر، پخش صدای آوینی از جعبهی جادویش را حرام و ممنوع اعلام میکرد.
اگر آقا نمیآمد، شاید لازم بود تا پیکر آوینی را همچون پیکر اولین شهدای عملیات تفحص، پزشكقانونی وارسی کند و سوراخهای ترکش مین والمری را "اثرات فرورفتن شیئی سخت همچون پیچ گوشتی در چندجای بدن" اعلام کند!
آوینی که رفت، آنهایی که سالهای جنگ از قم آنطرفتر را ندیدند، تازه فهمیدند "فکه" هم روی نقشه دیدنی است.
پای آوینی که بر مین گل کرد، تازه آنهایی که میگفتند "چرا جنگیدیم؟" متوجه شدند فکه بخشی از خاک ایران اسلامی است و این پیکرهای استخوانی که همچنان بر دوشها روانند، از اینسوی مرز، یعنی داخل کشور خودمان میآیند. یعنی دشمن تا آخرین روزها حتی، در خانهمان جا خوش کرده بود تا نقشه را جعل کند که نتوانست.
آوینی که خونین شد، ما هم تازه یاد رفیقانمان افتادیم که پیکرشان را بر خاکریز جا گذاشتیم.
آوینی که شهید شد، حضرات رضایت دادند فیلم اولین سری عملیات تفحص و کشف شهدا را از طبقهبندی "خیلی محرمانه" خارج کنند و بگذارند مردم بفهمند:
در فکه، چه خبرهاست هنوز!؟
حمید داودآبادی
👇👇👇
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی به روایت تصویر
🌱 سالروز ولادت
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 ۲۱ شهریور ۱۳۲۶
🌿 سالروز تولد سید شهیدان اهل قلم، #مرتضی_آوینی
««««««««««««»»««««««««»
🎞 #آشنایی_با_شهید_آوینی 👆
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈
🌴 کانال #دفاع_مقدس :
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 ۲۱ شهریور سالروز تولد دنیایی سید مرتضی آوینی🌷
👆🎞 اثرگذارترین کلیپ به جا مانده از شهید آوینی در خصوص تولد واقعی انسان ها....
🔸لطفا برای دیگران هم ارسال کنیم تا ثواب هدایت آنها برای ما هم نوشته شود.
↶【به ما بپیوندید 】↷
•┈┈••✾•کانال دفاع مقدس✾••┈┈
💢 مرجعنشرآثارشـهدا و دفاعمقدس
49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 روایت فتح | «چه کسی از جنگ خسته شده است؟»
ساخته: سیدمرتضی آوینی
🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱
۲۱ شهریور ۱۳۲۶ -- سالروز ولادت شهید سید مرتضی آوینی
〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
↶【به ما بپیوندید 】↷
•┈┈••✾•کانال دفاع مقدس✾••┈┈
💢 مرجعنشرآثارشـهدا و دفاعمقدس
🚩 کیستم من!
کیستم من بنده ای از بندگانِ مرتضی
قطره ای از بَحرِ ناپیدا کرانِ مرتضی
سایه وار افتاده ام بر آستانِ مرتضی
مُدَّعی هرگز نمی فهمد زبانِ مرتضی
باطنِ دین محمد بود جانِ مرتضی
بر زمین افتاده دیدم آسمان خویش را
رقص مرگ جان و پایانِ جهان خویش را
در کف طوفان رها کردم عنانِ خویش را
گُم شدم اندر نشانِ بی نشانِ مرتضی
آخرین دِژ نیز ویران شد کجا پنهان شوم
در کدامین دره تاریک سر گردان شوم
با چه امیدی حریف مرگ در میدان شوم
مردگان را بعد ازو چون بر در فرمان شوم
کیست بردارد درفشِ کاویان مرتضی
جز منافق را ندیدم منکرِ مردان مرد
کاه اجمال حصولی کی شناسد کوهِ درد
دَرنگُنجَد در ضمیر صوفی سودا نَوَرد
آنکه سر تا پا حضور آمد به میدان نبرد
در مسلمانی ندیدم همعَنان مرتضی
شاهِ شطرنج سیاست ماتِ خون مرتضاست
درکفِ جن و مَلَک رایاتِ خونِ مرتضاست
بر زبان جبرئل آیات خونِ مرتضاست
نشر دین در انتشار ذاتِ خونِ مرتضاست
دین ما شد تازه با خونِ جوانِ مرتضی
از من بیچاره تا درماندگانِ جام جم
در جفا با مرتضی پروا نکردیم از ستم
چون علی او در صمد افتاده و ما در صَنَم
زین میان، شیر خدا او بود ما شیر الم
در میان شاعران یک جان آگاه کو؟
در میان اهل حکمت یک شهادت خواه کو؟
ای دریغا مقتدای خویش را نشناختم
والی صاحب ولایِ خویش را نشناختم
آشنایان! آشنایِ خویش را نشناختم
فاش می گویم خدایِ خویش را
نشناختم
(استاد یوسفعلی میرشکاک)
👇👇👇
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 بیان ویژگیهای جذاب شهید آوینی از سوی دوست نزدیک او، یوسفعلی میرشکاک
🔸این فقط بخشی از واقعیت شخصیتی شهید آوینی است!
▫️💠▫️💠▫️💠▫️💠▫️💠
💢 با پسر من چهکار داری؟!
یک بار سر چند قسمت از مطالب نشریهٔ «سوره»، نامهٔ تندی به سید نوشتم که یعنی من رفتم. حالم خیلی خراب بود و حسابی شاکی بودم. پلک که روی هم گذاشتم، «حضرت زهرا» (س) را در عالم رؤیا دیدم و شروع به شکایت از سید کردم. ایشان فرمودند: «با پسر من چهکار داری؟»
اما من باز هم از دست حوزه و سید نالیدم؛ باز ایشان فرمودند: «با پسر من چهکار داری؟» بار سوم که این جمله را از زبان خانم شنیدم، از خواب پریدم. وحشت سراپای وجودم را فرا گرفته بود.
⚪️ مدتی گذشت؛ تا اینکه نامهٔ سید به دستم رسید: «یوسف جان! دوستت دارم! هر جا میخواهی بروی برو، ولی بدان برای من پارتیبازی شده و اجدادم هوایم را دارند.»
🎙 راوی: یوسفعلی میرشکاک
📚 از کتاب #آوینی | خاطرات و روایتهای کوتاهی از سید شهیدان اهل قلم
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈
#نشر_مطالب_صدقه_جاریه_است
🌴 کانال #دفاع_مقدس :
روایتگر رویدادهای جنگ
.... و حال و هوای رزمندگان جبهه ها
#دهه۶۰
خونین-شهر.oga
حجم:
2.3M
🌿 ۲۱ شهریور ۱۳۲۶ - سالروز تولد شهید سید مرتضی آوینی
▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️
🎙متن کامل صوت شهید آوینی: خرمشهر،خونین شهر شده بود
🌴خرمشهر شقایقی خونرنگ است که داغ جنگ بر سینه دارد.داغ شهادت؛
ویرانه های شهر را قفسی درهم شکسته بدان که راه به آزادی پرندگان روح گشوده است تا بال در فضای شهر آسمانی خرمشهر باز کند
زندگی زیباست! اماّ شهادت از آن زیباترست
سلامت تن زیباست! اماّ پرنده عشق تن راقفسی می بیندکه در باغ نهاده باشند!
ومگر نه آنکه گردنها را باریک آفریده اند تا در مقتل کربلای عشق آسانتر بریده شود
ومگر نه آنکه از پسر آدم عهدی ازلی ستانده اندکه حسین را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشد
ومگر نه آنکه،خانه ای تن راه فرسودگی می پیمایید تا خانه ای روح آباد شود
ومگر این عاشق بی قرار را براین سفینه ی سرگردان آسمانی -که کره زمین باشد- برای ماندن در استبل خواب و خور آفریده اند؟
ومگر از درون این خاک اگر نردبانی به آسمان نباشد،جز کرمهایی فربه و تن پرور برمی آید؟
پس اگر مقصد را نه اینجاست در زیر این سقف های دل تنگ و در پس این پنجره های کوچک که به کوچه های بن بست باز می شود، نمیتوان جُست.بهتر آن که پرنده ی روح دل بر قفس نبنند
پس اگر مقصد پرواز است!قفس ویران بهتر!
پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند،از ویرانی لانه اش نمی هراست!
زندگی زیباست.اما از مجید خیاط زاده باز پرس که زندگی چیست؟
اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن بخاک سپرده اند،پس ما قبرستان نشینان عادات و روزمرگیها را کی راهی به معنای زندگی هست؟
اگر مقصد پرواز است!قفس ویران بهتر!
پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند،از ویرانی لانه اش نمی هراسد