🌴 دوران دفاع مقدس -- شهادت عارف و دلداده حضرت زهرا (س) شهید محمد اسلامی نسب 🌷🌷
▫️▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩
#ببینید
👆👆🎥 صحبت های حضرت زهرایی شهید اسلامی نسب 🌷
🎞 رهبر انقلاب بعد از دیدن این فیلم فرمودند : من مطمئن هستم که این شهیدعزیز ( شهید محمد اسلامی نسب ) در عالم بیداری با حضرت زهرا (س) ملاقات داشته و می خواست چگونگی این دیدار را توضیح دهد اما نمیدانم چرا منصرف شد
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
💠 ماجرای شهیدی که در عالم بیداری با حضرت زهرا (س) دیدار کرد
💠 سردار محمدنبی رودکی از بازدید رهبر انقلاب از لشکر ۱۹ فجر و ذکر نام شهید اسلامی نسب چنین یاد می کند:👇🌷
🎙 در بازدید مقام معظم رهبری از لشکر ۱۹ فجر استان فارس، فیلم مصاحبه ای از شهید اسلامی نسب که برای چند روز قبل از شهادتش بود، پخش شد.
◇ ایشان با ذکـر عملیات فتح المبین به یاد حضرت زهـرا (س) افتاد و گفت: «آن پاره تن حضرت رسول (ص) همیشه ما را در مصائب یاری کرده و هیچ گاه تنها یمان نگذاشته است.»
◇ سپس با بغض و مکث طولانی ادامه داد: «هرگـاه نام مبارک بی بی حضرت فاطـمه (س) را بزبان می آورم،ناخودآگـاه از خود بی خود می شوم.» و بعد به زمین خیره میشود و سکوتی طولانی ...!
🔻 وقتی فیلم تمام شد؛ مقام معظم رهبری با چشمان خیس از اشک فرمودند: «ایشان کتمان میکند که حضرت را دیده است.بنده مطمئنم که این شهید عزیز، در عالم بیداری با حضرت زهرا (س) مراوده داشته است»
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
🌷شهید محمد اسلامی نسب
تاریخ شهادت : 1365/10/4
مسئوليت : فرمانده گردان امام رضا (ع) لشكر فجر
شهادت: عمليات كربلاي۴ / شلمچه
مزار شهید : گلزار شهداي شيراز
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
💠 خاطره سردار محمدنبی رودکی
از امیر سرافراز ارتش جمهوری اسلامی ایران
🌷شهید مسعود منفرد نیاکی
🎙 در ادامه پاتکهای سنگین عراقیها در تنگ #چذابه در عملیات #طریق_القدس در سال ۱۳۶۰، آتش سنگینی بر روی رزمندگان اسلام اجرا میشد و تلفات و مجروحین زیادی دادیم. خوف آن میرفت که عقبنشینی اجباری به سمت شهر #بستان داشته باشیم.
🌷 شهید #غلامعلی_رشید، شهید #صیادشیرازی، #محسن_رضایی، #رحیم_صفوی، سرهنگ شهید #نیاکی [فرمانده لشکر ۹۲ زرهی] و... در روستای بردیه قبل از #دهلاویه و چند کیلومتری سوسنگرد جمع بودند. فرماندهان فوق برای پیروزی در این عملیات #دعای_توسل قرائت میکنند.
🔺من و جمعی از نیروها در خط مقدم بودیم. به یکباره آتش عراقیها و پاتک آنها قطع شد. دلیل آن این بود که به پیشنهاد روحانی شهید #مصطفی_ردانیپور دعای توسلی در قرارگاه کربلا برگزار شد و این توسل کار خودش را کرد🌴
▪️در #تنگه_چذابه در جلسه دعا، سرهنگ #نیاکی فرمانده لشکر زرهی ارتش از شدت تاثر از ذکر مصیبت حضرت زهرا (س) غش کرد. بعد از عملیات فرماندههان خدمت امام (ره) رسیدند. شهید #صیادشیرازی خاطره سرهنگ نیاکی را خدمت امام راحل مطرح کرد و گفت که وی در حین ذکر مصیبت بیبیِ دوعالم از هوش رفت.
🌷 امام (ره) فرمودند:
─ «این رجعت و بازگشت به اصل خویش است.»
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فیلم | توضیحات شهید مسعود منفرد نیاکی فرمانده لشکر ۹۲ زرهی اهواز در جمع فرماندهان سپاه و ارتش
🎞 هنگام تشریح نقشه عملیات
▫️ در جمع حاضر محسن رضایی(فرمانده وقت سپاه)- شهید صیاد شیرازی— شهید حسن باقری و . . . حضور دارند.
⚪️💠⚪️💠⚪️💠⚪️💠⚪️
خاطره ای از شهید مسعود منفرد نیاکی
فرمانده ل ۹۲ زرهی ارتش ج.ا.ا
🌴 یک روز به امام خمینی(ره) خبر میدهند که دیدیم سرهنگی وسط تانکها نشسته و هقهق گریهاش به گوش میرسد! به ایشان میگویند که این سرهنگ منفرد نیاکی است. امام(ره) میفرمایند که هنوز زود است که شما منفرد نیاکی و منفرد نیاکیها را بشناسید.
سال 1361 بازنشسته شد، ولی بسیار پیگیری کرد تا در ارتش بماند؛ به همین خاطر به آیتالله خامنهای که آن زمان رئیسجمهور بودند، نامهای نوشت که با ماندن ایشان موافقت نمایند.
حضرت آقا هم در جواب نامه ایشان مرقوم داشتند: شایستگی خدمت ممتد وی در جبهههای نبرد مورد توجه قرار گیرد. بدین ترتیب در ارتش ماند و سه سال بعد به شهادت رسید🕊🕊
دفاع مقدس
🎥 فیلم | توضیحات شهید مسعود منفرد نیاکی فرمانده لشکر ۹۲ زرهی اهواز در جمع فرماندهان سپاه و ارتش 🎞
💠 فرماندهی که در تشییع جنازه دخترش نبود‼️
خاطره ای از شهید نیاکی👇
🔹 در جریان «عملیات بیتالمقدس به شهید #نیاکی خبر میدهند که دخترش ناخوش است و بهتراست به تهران برود. اما او نمی رود. بعد از چند روز دوباره به او می گویند که دخترت به سرطان خون مبتلا شده است، اما او بازهم درجبهه می ماند تا اینکه پزشکان درمان دخترش را ناممکن می دانند و حال او وخیم می شود و پس از چند روز از دنیا میرود
همسرش با اوتماس میگیردکه حداقل درمراسم ختم وتشییع جنازه دخترشان حاضرشود اما سرلشکر شهید نیاکی درنامه ای به همسرش می نویسد که من چطور این رزمندگانی را که درجبهه می جنگند و مانند فرزندان من هستند و هرروز تعدادی از آنها شهید می شوند، تنها بگذارم. درشهر کسی هست که تابوت فرزندمان را بلند کند اما در اینجا کسی نیست که پیکرهای این شهدا را از زمین بلند کند. بعد از پایان عملیات بیت المقدس،شهید نیاکی به منزلش رفت. ازآنجایی که نیمه های شب بخانه رسیده بود به اتاق دخترش میرود و تا اذان صبح اشک میریزد💦
دفاع مقدس
💠 خاطره ای از شهید سرلشگر مسعود منفرد نیاکی👇
در سال 62 شهید منفرد نیاکی فرمانده لشکر 92 زرهی اهواز بود.ما به همراه یک کاروان صد نفره از ارتش جمهوری اسلامی ایران به سفر حج تمتع مشرف شدیم. در این سفر روحانی اخلاق و رفتاری که از این شهید بزرگوار دیدیم حقیقتا مثالزدنی است، به قدری خاکی و بامحبت بود که ما باورمان نمیشد ایشان فرمانده لشکر ما هستند. قبل از همه سلام میکرد، هیچ کدام از بچهها در سلام کردن و نماز خواندن نمیتوانستند از ایشان سبقت بگیرند، همیشه هقهق گریه شهید بزرگوار را در مراسم دعای توسل یا دعای کمیل میشنیدیم، در سفر حج هم گوشهای مینشست و مشغول دعا کردن میشد با بچهها خیلی خوشبرخورد بود، بهطوری که شهید بزرگوار سپهبد صیاد شیرازی ایشان را به عنوان نماینده خود در سفر حج معرفی کردند.
(راوی: سرهنگ مظفری)
⚪️💠⚪️💠⚪️💠⚪️💠⚪️
💠 خاطره ای از شهید مسعود منفرد نیاکی:
یک روز به امام خمینی خبر میدهند که دیدیم سرهنگی وسط تانکها نشسته و هقهق گریهاش بگوش میرسد! به ایشان میگویند که این سرهنگ منفرد نیاکی است. امام(ره) میفرمایند که هنوز زود است که شما منفرد نیاکی و منفرد نیاکیها را بشناسید
سال۱۳۶۱ بازنشسته شد،ولی بسیار پیگیری کرد تا در ارتش بماند؛ به همین خاطر به آیتالله خامنهای که آن زمان رئیسجمهور بودند، نامهای نوشت که با ماندن ایشان موافقت نمایند
حضرت آقا هم در جواب نامه ایشان مرقوم داشتند: شایستگی خدمت ممتد وی در جبهههای نبرد مورد توجه قرار گیرد. بدین ترتیب در ارتش ماند و سه سال بعد به شهادت رسید🕊
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
دفاع مقدس
🌴خاطره خودنوشت از فرمانده شهید نصرالله ایمانی🕊🕊 قسمت اول 1️⃣ شهريور ماه پنجاه و نه در دست بچه هاي
خاطرات خود نوشته فرمانده شهید نصراله ایمانی 🌹
قسمت 2⃣ دوم
ما کاروانی بوديم که براي شنيدن بانگ رحيل لحظه شماري مي کرديم
آنچه که سبب شده بود قلبهائي پاک با رخساره هاي تابان به اينجاها کشيده شوند ، جز عشق به دفاع از حريم اسلام چيز ديگري نبود
عوامل ستون پنجم بيش از هر موقع به داخل شهر نفوذ کرده بودند ، در پست هاي ديده باني افرادي ديده مي شدند که در شب با چراغ دستي علامت مي دادند در يکي از روزها بعداز ظهر به استاديوم رفتيم. قرار بود که آموزش تخريب ياد بدهند. هنوز زماني از شروع جلسه نگذشته بود که صداهاي آژيري به گوش رسيد. بچه ها دست پاچه شدند هر يک به سوئي گريختند . کسي نمي دانست چه شده ، بعضي ها فکر مي کردند هواپيما حمله کرده همه زمين گير شده بودند اين آژير که انفجار به همراه داشت توپهاي دور بُرد عراق بود يکي دو روز بعد، پيرويان اقدام به زدن خاکريز کرد .
بچه ها از طرف شهر به جنوب هويزه اسکان داده شدند يک عده ديگر شب ها به طرف شمال غربي مي رفتند و از جاده اي که به مرز منتهي مي شد حفاظت مي کردند من هم با غلامرضا و چند نفر ديگر مسئول حافظت پايگاه بوديم. چند روزي بود که از مسجد به جهاد سازندگي نقل مکان کرده بوديم. در اين مدت من و غلامرضا زياد به هم علاقه پيدا کرده بوديم و سعي مي کرديم شبها نماز شب بخوانيم . تنها موقع نماز شب از هم جدا مي شديم .
در آن موقع شهر سوسنگرد وضع نسبتاً عادي داشت و فقط بعضي اوقات توپي به شهر مي خورد بچه ها به هويزه مي آمدند و آنچه که لازم داشتند مي خريدند . در هويزه هندوانه زياد بود و اين خود بزرگترين عاملي بود که از مريضي بچه ها جلوگيري مي کرد چون مرتب غذاي روزانه لوبيا بود يا کنسرو بادمجان يا ماهي فرداي آن روزي که توپ به شهر زدند اکثر مردم کوچ کردند آنها همچون آوارگان با تعدادي گاو و گوسفند خود از هويزه بيرون مي رفتند. يک شب تقريباً ساعت يک بود هوا ازظلمتي ناگوار پوشيده شده بود همه جا را سکوت فرا گرفته بود من و غلامرضا نگهبان بوديم ، هوا بي اندازه تاريک بود ، چشمها به خوبي کار نمي کرد صدا انفجار توپها مرتب گوشم را آزار مي داد لحظه هائي سگهاي ولگرد با هم پارس مي کردند با غلامرضا دائم از دردهاي گذشته صحبت مي کرديم او عقده هاي فراواني در دل داشت و هميشه سعي مي کرد تا مي تواند بروز ندهد .
صداي ضعيفي از دور شنيده مي شد که هر لحظه نزديک تر مي آمد در نزديکي هاي پست نگهباني که رسيد ايست دادم آشنا بود فکر کردم از بچه هاي بومي است بعد ديدم که اکبر پيروريان و صمد نحاسي هم پشت سر او نشسته اکبر خسته و وامانده آمده بود تا با صمد تعدادي پتو براي ديگر بچه ها ببرد هوا زياد سرد بود اکبر گفت: ايماني بيا با موتور سيکلت پتو ببر، صمد هم با خودت ببر ، سوار موتور شدم ولي حتي گلگير موتور هم نمي ديدم راه تقريباً دور بود.
گفتم: اکبر تو نگهباني بده من با صمد و غلامرضا مي رويم قبول نکرد تعدادي پتو برداشتيم به راه افتاديم و از کوچه ها گذشتيم در ميان راه سگهاي ولگرد زياد مزاحم مي شدند بي خود هر سه نفري به لرزه افتاده بوديم راه دقيقاً شناسائي نشده بود. خاکهاي نرمي سطح زمين را پوشانده بود سگها دائماً خرناس مي کشيدند مثل اينکه از ما کينه به دل داشتند. گر چه آنشب اتفاق جالبي نيفتاد ولي درد آورترين شبي بود که در اين مدت در هويزه برايم اتفاق افتاد در تمام اين مدتي که در هويزه بوديم دائم حسين علم الهدي مي آمد و براي بچه هاي سپاه صحبت مي کرد تمام بچه ها کم کم بي حوصله مي شدند و از اينکه چرا آنها به ما حمله نمي برند ناراحت بودند.
اکبر پيرويان و رضا پير زاده و چند نفري از بچه هاي بومي هويزه اغلب ساعات روز به شناسائي مي رفتند هميشه خبرهاي ناگوار قلب ها را آزار مي داد روزي مي گفتند: که بستان سقوط کرد روز ديگر خبر مي رسيد پاسگاه سوبله سقوط کرد و بعد خرمشهر سقوط کرد همه خبرها درد آور بود سياست هاي رئيس جمهور بني صدر را درک نمي کردم ابتداهاي کار و تا لحظه هائي هنوز معتقد بودم که بني صدر انسان سالمي است و خيانت نمي کند چرا که هنوز موضوع به خصوصي را از نزديک نديده بودم در اين مدت دوستان جديدي پيدا کردم بيشتر آنها از اهواز بودند از مسجد جزايري ( محمود ياسين - فرهاد شير آلي - عبدارضا آهنکوب - رضا پيرزاده - حسين احتياطي - اصغر گندمکار - حسن رکابي - محمد کريم کريمي )
چند روزي وضع عادي بود تا اين که يک روز نزديکي هاي غروب چند توپ به طرف جهاد سازندگي و استاديوم که مقر بچه ها بود زدند .فوراً مهماتها را از اطاق ها چهار به کانال روبرو انتقال داديم چند روز بعد نيمه شب دو مرتبه با توپ دور زدن جهاد را هدف قرار دادند در آن شب من و محمود ياسين نگهبان بوديم با شنيدن اولين صداي آژير پائين آمدم و بچه ها را با شليک تير بيدار کردم بچه ها با دستپاچگي زياد از اطاق بيرون ريختند و بلافاصله بعد از چند لحظه وضع عادي شد .