دفاع مقدس
🌷شهيد حاجی پور مجاهدی خودساخته، با ایمان، متقي و خلاق بود و بیش از سنش به بلوغ عقلی رسیده و حقایق را
یاد و خاطره
🌿 دلاوران لشگر ٢٧
🌷 شهیدان: بهمن نجفی، علی اکبر حاجی پور، محمود ثابت نیا
دوران #دفاع_مقدس
ا🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱
فرمانده دلاور تیپ یکم عمار
🇮🇷لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)
پاسدار پرافتخار سپاه اسلام
سردار شهید علی اکبر حاجی پور
شهادت: ۱۳ آبان ۱۳۶۲
پنجوین، عملیات والفجر ۴
⚪️🌿⚪️🌿⚪️🌿⚪️🌿⚪️
❇️مادر گرامی شهید «حاجیپور» در توصیف تواضع وی چنین گفته است:
«علیاکبر علاقه شدیدی به بسیجیها داشت و همهجا و در همه حال آنها را میستود. وقتی خانواده از او سوال میکردند: آخرش نفهمیدیم شما در جبهه چه کاره هستی؟ میگفت: هر کس از شما پرسید علیاکبر در جبهه چه کاره است، بگویید سنگر درست میکند و به یاران امام زمان (عج) و امام خمینی خدمت میکند. علی برای بسیجیها چای درست میکند تا آنها بخورند و خستگیشان برود.
با وجود خدمات زیادی که انجام میداد، از حداقل امکانات استفاده میکرد. آنروزها که در تهران مستاجر بود، یک بار صاحبخانه اسباب و اثاثیه منزل او را به کوچه ریخت. ما خیلی به حاجی اصرار کردیم که به تهران برگرد، اما او حاضر نشد که جبهه را ترک نماید و همانجا در خانه اصلی خود ماند».
#هر_روز_با_شهدا_۴۷۵۴
💠 خاطرهای به یاد شهید علیاکبر حاجیپور
#من_اشتباه_متوجه_شده_بودم ...
▫️بعد از عملیات والفجر یک برای اعزام به مشهد مقدس با خانواده ثبت نام کردم تا با تیپ سید الشهدا به مشهد مقدس برویم. آن موقع روز یکشنبه برای تیپ سید الشهدا بود و روز دوشنبه برای لشکر محمد رسول الله(ص). من اشتباه متوجه شده بودم و روز دوشنبه با خانواده سوار قطار شدم و به طرف مشهد حرکت کردیم.
کسی را پیدا نمیکردم تا جیره راه را بدهد و در مشهد تعیین مکان کند. در قطار بود متوجه شدم که اشتباه سوار شدهام تا اينکه بچههای لشکر ۲۷ جیره خود را گرفتند و جای اسکانشان مشخص شده. من میخواستم در یک ایستگاه پیاده بشوم و برگردم تا اینکه سردار شهید حاجی پور، فرمانده تیپ عمار متوجه شد که من از یگان دیگری هستم و اشتباهی سوار شدهام. من و....
من و خانوادهام را مورد لطف قرار داد و به من توجه خاصی کرد. جیره و اسکان من و خانوادهام را با روی باز قبول کرد و انصافاً موقع تقسیم جا و غذا بهترین و بیشترین را به من و خانوادهام داد و آن سفر یکی از بهترین سفرهای عمرم به مشهد مقدس بود. روح شهید حاجی پور و همه شهدا شاد.... صلوات
🌹خاطره ای به یاد سردار شهید علی اکبر حاجی پور، فرمانده تیپ عمار
راوی: جانباز سرافراز حاج فیروز احمدی فرمانده دیدبانان گردان بریر(ادوات) تیپ ۱۰ حضرت سیدالشهدا(ع) و تیپ ۱۱۰ خاتم(ص)
دفاع مقدس
🌷شهيد حاجی پور مجاهدی خودساخته، با ایمان، متقي و خلاق بود و بیش از سنش به بلوغ عقلی رسیده و حقایق را
🔺"ساختمان ستاد" !
مصداق شیفتگی را باید در رد پای رزمندگان و روزهای جنگ دید!
شیفتگان خدمت ، را می توانیم
در آیینه ی شفاف خاک جنوب و غرب کشور به تماشا بنشینیم.
اینجا فرماندهان را می بینیم که به دور از امیال واهی نفس و جایگاه و مقام ، با بیل و کلنگ شخصا وارد معرکه ی ساخت سنگر ستاد شده اند!
تشنه ی قدرت نیستند و شیفته خدمت اند.
اینجا محل رستگاری هاست...
شهید علی اکبر حاجی پور و یارانش را ببینید که اضافه کاری و مزد تلاشهای مخلصانه خود را از صاحب جبهه ها ، یعنی الله ، می طلبند.
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد...
🌷شهید علی اکبر حاجی پور
🌷شهید سید ابراهیم کسائیان
🌿مرتضی مفاخری
🌿رسول توکلی
مهر ماه ۱۳۶۱
سومار
قبل از عملیات مسلم بن عقیل
دوران جنگ تحمیلی
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
#کی_اینکارو_میکنه ؟!😔
وقتی آمدیم #دوکوهه ،مشکل اصلی نداشتن توالت و سرویس بهداشتی برای این همه نیروها بود.مسئولین تیپ۲۷ به ناچار در منطقهای مقدار بالاتر از آن ساختمانها،تعدادی توالت صحرایی کندند، ولی زمین آنجا هربار با بارش باران پر از گل و شل می شد. گل و شل که هیچی،چاه مستراحها پر از آب میشد.برای همین، زمان بارندگی رفتن به مستراح، عملاً به مصیبت عظما تبدیل میشد.
بمحض این که بارندگی تمام میشد و آب فروکش میکرد تمام آن فضولات انسانی شناور شده، روی زمین میماند. برای همین بچهها میآمدند با بیل آنها را جمعآوری و محوطه را تمیز میکردند
بارها و بارها دیده بودم که خود #حاجهمت بیل دست گرفته و مشغول تمیز کردن محدوده اطراف دستشوییهای صحرایی شده است
● برگرفته از کتاب #نقطه_تسلیم ؛ خاطرات شفاهی فرماندهٔ بسیجی #حاج_محمود_امینی از انقلاب اسلامی تا پایان دفاعمقدس،صفحهی٦۳
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
یادداشت ادمین کانال:
✍ دقیقا همینطور بود.ما خود شاهد ماجرا بودیم.برای اولین که وارد دوکوهه شدیم (اواخر فروردین۶۱ که برای عملیات بیتالمقدس به جنوب رفته بودیم) ساختمانهای چندطبقه بدون در و پنجره و در کنار آنها،محوطه بزرگ صبحگاه در برابر چشمانمان قرار گرفت.
در جوار این میدان که آسفالت آن نیز فرسوده بود،یکسری توالت صحرایی(حدود سی چهل تا در کنار هم)با استفاده از گونی تعبیه کرده بودند.این گونی ها تا نیم قد آدم بالا آمده بود،بطوری که فقط مینشستنی، پیدا نبود،وگرنه میایستادی از کمر به بالا مشهود بود! وقتی هم که می نشستی،لشگر مگسها دور و برت وز وز میکردند و تو میخواستی هر لحظه زودتر از آنجا فرار کنی🪰🪰
دفاع مقدس
حاج احمد»؛ فرماندهای که عصاره فضائل انقلابی بود
یکی از همرزمان حاج احمد در خاطراتش از وی مینویسد: «شخصیت جالب فرمانده قصه ما همیشه کنار نیروهایش بود و دغدغه بعد فکری و عقیدتی آنها را داشت؛ چه در صحنه نبرد و چه در شستن ظرفها، نظافت و خواب و استراحت.»
احمد متوسلیان، جامع اضداد!
در کتاب خاطرات سردار مجتبی عسگری همرزم حاج احمد متوسلیان آمده است: «اگر بخواهی از حاج احمد متوسلیان بنویسی، گاهی مجبور میشوی دستهایت را از روی کاغذ برداری و ساعتها به یک فضای خلأ خیره شوی و ندانی از کجا شروع کنی و از چه بگویی.
بیش از هر چیز مدام این جمله شهید آوینی در خاطرت مرور میشود که میگوید: «دل مؤمن را که میشناسی؛ مجمع اضداد است، رحم و شدت را با هم دارد و رقت و صلابت را نیز با هم، زلزلهای که در شانههای ستبرشان افتاده از غلیان آتش درون است و چشمه اشک نیز از کنار این آتش میجوشد که اینهمه داغ است.»
شخصیت جالب فرمانده قصه ما همیشه کنار نیروهایش بود و دغدغه بعد فکری و عقیدتی آنها را داشت. چه در صحنه نبرد و چه در شستن ظرفها، نظافت و خواب و استراحت. بهطوریکه نظم و دقت در نظافت در برخی از روزهای ماه، مشخص میکرد که آن روز تمیز کردن آسایشگاه نوبت چه کسی بوده است.
البته نیروهایش در آسایشگاه کم اذیتش نکردند. شلوغ کردنها و سر و صداهایی که مانع مطالعات او در وقت استراحتش نمیشد. خندهها و شوخیهای پر هیاهوی رزمندگان یک پادگان نظامی که با اصول فلسفه و رئالیسم علامه طباطبایی و جهانبینی توحیدی شهید مطهری ادغام میشد، اما نه توبیخی در کار بود و نه تشری.
کار به جایی رسیده بود که حتی یکی از رزمندهها یک قطار اسباببازی خریده بود و صرفاً جهت اذیت کردن فرمانده جلوی او بازی میکرد و قطار را طوری کوک میکرد که موقع حرکت از روی کتابش عبور کند. احمد هم با آرامش میگفت: برادر محمد خجالت بکش. اما هرگز داد نزد که آدم حسابی، من فرمانده تو هستم چرا از این کارها انجام میدهی.
نیروهای حاج احمد فقط به چنین حرکتهایی اکتفا نمیکردند و گاهی کار به یکسری عملیات سری هم میکشید. شش، هفت نفر از نیروها با قول اینکه همدیگر را لو ندهند، موقع استراحت حاج احمد پتویی رویش میاندازند و او را بلند میکنند و میبرند پرت میکنند روی برف ۸۰ سانتی حیاط محوطه آسایشگاه. البته همگی اعضای فعال در این عملیات سری تا رسیدن حاج احمد به راهرو لو میروند و یکی از بچهها همه را معرفی میکند اما او روز بعد هیچ برخوردی نمیکند و خم به ابروی خود نمیآورد.
اگرچه شاید برای ما عجیب باشد اما اتفاقهای صمیمانه در آسایشگاه با شخصیت پر ابهت نظامی او در میدان برای نیروهایش یک موضوع قابل درکی بود. پیادهرویهای بعد از هر نماز صبح از قلهای در شرق پاوه با برودت هوای زیاد و مسیری پر از برف و یخ که پایین آمدنش را باید حتماً غلت میخوردی نه اینکه در طی چند دقیقه سُر بخوری و پایین بیایی. چون سریعاً داد و فریادش بلند میشد که غلت بخور، سُر نخور.
در انتهای مسیر احمد با جعبه خرمایی در دست به نیروها خسته نباشید میگفت و به پشت بچهها میزد و میگفت: خسته نباشی مؤمن، دلاور، پهلوان و...
اما چشمانت روز بد را نبیند که اگر موقع برداشتن خرما میگفتی: «مرسی.»
فقط یکبار گفتنش کافی است تا بفهمی ناغافل چه گفتهای. باید بیش از ۲۰ متر داخل گِل به صورتی که بدنت به زمین چسبیده شده، سینهخیز بروی و بعداً هم اگر از او بپرسی این چه کاری بود که با من به خاطر یک مرسی گفتن کردی، بگوید: «فلانی اگر من با تیر تو را میکشتم هم حقت بود.» او فقط یک شخصیت موفق نظامی نبود و در این زمینه نظرش این بود که: «ما شاه که ایرانی بود را بیرون نکردیم که فرهنگش باقی بماند، ما فرهنگ خارجی را بیرون انداختیم. اگر تو که پاسدار هستی از کلمه مرسی استفاده کنی، بُعد فرهنگیات کجا رفته است؟ مگر سپاه یک نهاد عقیدتی ـ سیاسی ـ نظامی نیست؟ پس عقیدهات ضعیف است که اینطور حرف میزنی.»
البته چنین شخصیتی به نظر میرسد آبش با هرکسی در یک جوی نرود. بهطوریکه مواضع شدیدی علیه رئیس جمهور زمان خود «بنی صدر» داشت؛ تا جایی که کار به حدی بالا گرفت که یک روز خبر رسید از دفتر حضرت امام (ره) او را خواستهاند. البته در دیدارش با امام، داستان ماجرایی دیگر داشت. امام فرمودند: «احمد، به شما میگویند منافق هستی؟» گفت: «بله، همین حرفها را میزنند.» پس از آن، امام فرمودند: «برگرد و همانجا که بودی، محکم بایست.»
حاج احمد دیگر غمی نداشت و اکنون هم ندارد. چون تأیید از حضرت امام گرفته بود و او همچنان محکم ایستاده است.»
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
🌿 صفا و اخلاص را یکجا نظاره کنید ツ
در جبهه هر فرد به مدت ۲۴ ساعت ،شهردار یا خادم سنگر بود و مسئولیت تهیهی غذا و گرفتن سهمیه چایی و قند ... و همچنین انداختن و جمعکردن سفره، شستن ظروف صبحانه، نهار و شام را برعهده میگرفت... چنانچه شهردار در نوبتِ وظیفهاش خوب عمل میکرد و سلیقه به خرج میداد، مرتب برای سلامتیاش صلوات میفرستادند و از او میخواستند در پُستش باقی بماند. گاهی این رفتار را برای برادری که خوب از عهدهٔ کار برنیامده بود نیز انجام میدادند تا در این کار، استاد شود و به شوخی و با زبان شیرین به او میگفتند: « ننه چرا غذا سرده؟ » چرا کمنمکه؟ ... و از این قبیل حرفها… :)
#شهردار_جبهه
#زندگی_در_جنگ
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس