eitaa logo
دفاع مقدس
4.8هزار دنبال‌کننده
25.3هزار عکس
16.1هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
💦 💦 🔴 حکایت گرفتار شدن لشگر ۱۰ در رودخانه// 🍁 پاییز ۱۳۶۳ 🍂 👆📷 ثبت تصاویر: «گرفتار شدن ماشین های گردان تخریب لشگر۱۰» در تلاطم آب رودخانه سر پل ذهاب🌊 🌊 📷 ... و تصاویری که مستند ساز جنگ، «مرتضی شعبانی» ثبت کرد.
دفاع مقدس
💠 قول بدهیم، خدا رو فراموش نکنیم 🔹 ⚪️ حکایت گرفتار شدن نیروهای تخریب لشگر ۱۰ در رودخانه (به روایت : حاج ابراهیم قاسمی) 🍁🍂 پاییز سال ۶۳ بود یگان های تهران و سایر استان ها برای یک عملیات بزرگ در پادگان ابوذر در سرپل ذهاب جمع شده بودند. لشگر ۱۰ سیدالشهداء(ع) هم داخل بود و بخشی از بچه های تخریب در مقر «سرآبگرم» در نزدیکی سرپل ذهاب مستقر بودند. , فرمانده تخریب ، جمعی از تخریبچی ها را برای پاکسازی میدان های مین در شاخ شمیران و زیر ارتفاع بلند و صخره‌ای مامور کرده بود... بعد از ظهر بود که با وانت گردان و آمبولانسی که از بهداری به تخریب مامور شده بود به سمت مقر شاخ شمیران حرکت کردیم.. حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که باران تندی شروع شد و در مسیر ما یه رودخانه بود که باید از اون عبور میکردیم. وقتی به رودخانه رسیدیم آب بالا اومده بود و رودخانه متلاطم بود..این مسیر ترددی بود که بارها از داخل رودخانه عبور کرده بودیم. آب بالا اومده بود و من نگران بودم که ماشین ها داخل آب گیر کنند. شهیدحاج عبداله گفت من داخل اب جلو ماشین راه میروم شما هم پشت سر من بیا .. من به حاجی گفتم همان مسیر هرروز را میرویم و به ماشین آمبولانس گفتم اول ما وارد آب میشویم و اگر از رودخانه گذشتیم شما هم دنبال ما بیایید شهید حاج عبدالله وارد آب شد و من هم آرام آرام عرض رودخانه رو دنبال او میرفتم تا جایی که دیدم هر چه گاز میدهم چرخ های ماشین میچرخد اما جلو نمیرویم. و در یک لحظه دیدم وانت مثل یک قایق روی آب معلق شد و ارتفاع آب هم هر لحظه داره بیشتر میشه. اختیار ماشین دیگه دستم نبود و جریان آب ماشین رو با خودش میبرد و توی طلاطم آب ماشین به تخته سنگی برخورد کرد و به پهلو برگشت و داخل ماشین پر از آب شد و از شدت فشار آب شیشه جلوی وانت کنده شد. ما سه نفر جلوی وانت بودیم که از شیشه بیرون اومدیم و به بدنه وانت آویزون شدیم و هر لحظه امکان داشت با جریان آب در رودخانه غرق شویم. بچه هایی که در ماشین پشت سری ما بودند شروع به داد و فریاد کردن و بچه های ارتش که آنطرف رودخانه بودند برای کمک به لب آب آمدند اما کسی جرات به آب زدن رو نداشت. آب بالا می‌آمد و سرعت آب و موج آب بیشتر و بیشتر میشد.آب به شدت از دور ماشین که به تخته سنگ گیر کرده بود می‌گذشت و با یک تکان ماشین امکان پرت شدن ما در رودخانه طغیان کرده صد درصد بود. ما دو تا دلهره داشتیم و حسابی ترسیده بود اما شهید حاج عبدالله آرام بود ... حاج عبدالله وسط این غوغا شروع کرد موعظه کردن... رو به من کرد و گفت : برادر قاسمی ، قوم نوح وقتی کشتی در طوفان قرار گرفت قول دادند که اگر نجات پیدا کردیم خدارا فراموش نکنیم ولی بعد از نجات خدا را فراموش کردند ... بیا ما قول بدیم اگر نجات پیداکردیم خدارا فراموش نکنیم ... این حرف حاج عبدالله در آن طلاطم آرمشی به قلب ما داد ..بچه ها طنابی پیدا کردن به سمت ما پرتاب کردند و طناب رو به ماشین بستیم و اونها هم سر دیگه طناب رو به آمبولانس که بیرون از آب بود بستند و ما با آویزون شدن به طناب از آب نجات پیدا کردیم و بعد از جدا شدن ما ، شدت آب ماشین رو غلطاند و با خود برد.... بعد از فروکش کردن آب رودخانه با جرثقیل برای بردن ماشین اومدیم و اثری از اون پیدا نشد.. و شاید این اتفاق بهانه ای شد برای موعظه که از ما قول گرفت که بیاییم، : ‌﴿﴿ ﴾﴾
⚪️ بامداد ۲۰ آبان ⌛️ ساعاتی قبل اذان صبح، گروهی بهم هجوم آوردند. تک تکشان را نمی شناختم، ولی جمعشان را چرا. میدانستم کیستند و چیستند. اصلا فضا و منطقه برایم آشنا بود. تهاجمی و طلبکارانه حرف میزدند. بی احترامی نمیکردند. بی ادب نبودند. ولی از کم کاری من بدبخت، شاکی بودند. مدام می گفتند: تو که بودی، تو که دیدی، تو که شاید تنها کسی هستی که از ماجرای ما خبر داری و نوشتی: چرا نمیگی؟ چرا مارو معرفی نمیکتی؟ چرا مارو نمی شناسونی؟ چرا؟ قاطی کردم. کلافه شدم. همه ۱۵۰ نفرشان‌بودند. هرچه خودم را به خواب میزدم. تا‌ چشمم بسته میشد، پیدایشان میشد. اذان صبح ‌که دادند، رفتند. شاید که رفتند نماز خویش را به امامت‌ مولایشان اقامه‌ کنند! عصر که رفتم بهشت زهرا (س)، سر مزار شهید مصطفی کاظم زاده، گوشه ضلع شمالشرقی قطعه ۲۶ که بیشتر آن ۱۵۰ نفر آنجا خفته اند، برای عبدالله جعفری و محمد فلاح خودم ‌را خالی کردم و با بغض، هرآنچه را دیدم، گفتم. ولی هنوز نفهمیدم آن ۱۵۰ نفر گمنام ‌مظلوم از من‌چه می خواهند! شما فهمیدید، بهم بگید! این هم خلاصه ماجرای آن‌روز و آن ۱۵۰ نفر: حمید داودآبادی: بمباران سومار ظهر روزپنج‌شنبه15مهر1361 نیروهاازجادۀ آسفالتۀ سومار ورودخانۀ کنارآن گذشتند.نوحۀ زيبايي میخواندند و برسینه میزدند: کرب‌وبلا مدرسۀ عشق وشهادت حماسۀ خون شهيدان،استقامت بگو تو باالله پيام ثارالله که من به ‌ديدارخدامي‌روم به جمع پاک شهدامي‌روم در ادامه هم به‌شوق شرکت در عمليات مي‌خوانديم: حسين حسين حسين جان جان‌ها همه فدايت مامي‌رويم ازاين‌جا به سوي کربلايت چادرهاي گردان سلمان،درکنار چادرهاي گردان"شهيد مدني"تيپ عاشورا،آنطرف آب،درمحوطه‌اي بسيارباز قرارداشتند.حدود10چادر پراز نفرات،کنارهم بودند. ناگهان صداي سه انفجارشديد،همه‌مان راميان زمين وهوا معلق کرد.تاآن زمان چنان انفجار مهيبي نديده بودم.بدجوري ترسيدم.مانده بودم چه شده! درصورتم سوزشي عجيب احساس کردم.گوش‌هايم دردشديدي داشتند ومدام زنگ مي‌زدند.خواستم دستم راروي گوشم بگذارم تاشايد ازسوت تند و آزاردهنده‌اش کاسته شود که متوجه شدم چيزِخيسي کف دستم است.کمي که گردوخاک و دودکناررفت،باوحشت ديدم مغز يکي ازبچه‌ها روي دستم پاشيده. خوب که نگاه کردم،ديدم چادرها درآتش مي‌سوزند.نالۀ مجروحان،ازهرطرف به‌گوش مي‌رسيد.چشمانم راکه به اطراف چرخاندم،وحشت سراپاي وجودم راگرفت.بسياري ازآنهايي که تالحظاتي قبل اطرافم نشسته بودند،به شديدترين وجه ممکن تکه‌تکه شده و روی زمين پراکنده بودند. ناگهان به‌يادآن که لحظاتي قبل مارا به چادرشان دعوت کرد،افتادم.جلويم دَمرو درازکش شده بودروی زمين.خودم رابالاي سرش رساندم.بادست که برشانه‌اش گذاشتم تارويش رابرگردانم،ازترس بدنم به‌لرزه افتاد.صورتش ازوسط بيني به بالا،کاملارفته بود.دوستش راکه بغلش افتاده بود،برگرداندم؛سر اوهم کاملا ازگردن متلاشي بود.تازه فهميدم آن مغزي که کف دستم پاشيده بود،مال يکي ازاين دونفر بودکه اصلا نشناختم‌شان وفرصت نکردم اسم‌شان راهم بپرسم،ولي آنهامرا به‌نام مي‌شناختند ورفيق بودند. درآن فاجعه،حدود150نفر به شهادت رسیدند وحدود15نفر همچنان مفقود هستند،یعنی چیزی ازپیکرشان به دست نیامد. شرح کامل درکتاب:دیدم که جانم میرود نوشتۀ: حمید داودآبادی 👇👇