eitaa logo
دفاع مقدس
4هزار دنبال‌کننده
17.7هزار عکس
11.5هزار ویدیو
966 فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅ مرجع‌نشرآثارشـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست، سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته، سراسر از ذکر ﴿یالیتناکنامعک﴾ لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند
مشاهده در ایتا
دانلود
🔥آتش زدن پرچم آمریکا🇺🇸 🔹در جبهه‌های نبرد - دوران 📡 رسانه
📸 آخرین وداع فرمانده با سربازانش... زمستان ۱۳۶۴ وداع حاج حسین بصیر با غیور لشکر۲۵ کربلا
امشب در تاریکی مطلق آنجا که موج‌های خروشان اروند بوسه بر خلیج فارس می‌زند این دلیر مردان خط دشمن را خواهند شکست .... ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 🌓 ... و امشب بود که اروند هم به جرگه مقدس‌ها راه یافت هر متر این آب را غواصان به بوی عطر شهادت و ایثار، جانفشانی و محبّت ؛ آغشته کردند...!
8.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پی جان باختن ما را بسوی منزل جانان جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها ... اروندکنار 💦 ساعاتی قبل از آغاز عملیات غرور انگیز والفجر۸ از نگاه دوربین و کلام ملکوتی شهید آوینی🌷 ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🌸 شهیــد، بر ظلمت شب طلوع ناهید تویے، 🌱 بر مشرق جــان جلوه خورشید تویے، لبخند تو مے زداید از غم دل را ، ☀️ در مقدم صبح، نور امید تویے ... ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ پ.ن: بسیجی لشکر کربلا، شهید احمد نیکجو🌷 جوان رعنا و خوش سیما که در زمستان ۶۵ در عملیات کربلای۵ (فاو) شربت شهادت نوشید و در جوار لقاء حق آرام گرفت🕊🕊
دفاع مقدس
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌿🌸 زیباترین شهید لشکر ۲۵ کربلا -- استان مازندران 👇👇
🌿 خاطره ای از زمان جنگ ▫️چند روزی از عید 1365 می‌گذشت. پس از مجروحیت سخت در عملیات والفجر 8 در فاو، از بیمارستان به خانه آمده بودم. مادرم تُشکی گوشه‌ی اتاق، رو به حیاط پهن کرده بود که آن‌جا استراحت می‌کردم. در را هم باز کرده بود تا نسیم بهاری بهم بخورد. به‌قول خودش، این نسیم مُرده را زنده می‌کرد. از بس آب‌میوه و غذاهای مقوی به‌خوردم داده بود و مدام استراحت می‌کردم، مثل جوجه‌های جلوی آفتاب بهاری، چُرت می‌زدم. تلفن که زنگ خورد، مادرم گوشی را برداشت و سپس به من گفت: بیا مثل این‌که رفیقای تو هستند. گوشی را که گرفتم، فهمیدم علی اشتری است. گفت می‌خواهند با چندتا از بچه‌ها به ملاقاتم بیایند. مادرم از صبح خانه را جمع‌وجور کرده بود. تا گفتم: "رفیقام دارن میان" چایی را دم کرد و ظرف میوه و پیش‌دستی‌ها را آورد گذاشت کنار تشک من. نیم ساعتی نگذشت که زنگ خانه به‌صدا درآمد. خواستم بلند شوم بروم در را باز کنم که مادرم مانع شد و گفت: - مثلا تو زخمی هستی و اینا اومدن ملاقاتت! با دیدن جمشید مفتخری، علی اشتری و حسین کریمی، کلی ذوق کردم و خوشحال شدم. از روزی که در فاو زخمی ‌شدم، اینها را ندیده بودم. دست اشتری یک کادوی بزرگ بود. تعجب کردم. این اخلاق اصلا به این بچه‌ها نمی‌آمد. نگاهی به مادرم انداختم که ذوق‌زده، داشت به کادو نگاه می‌کرد. اشتری گفت: - ببخشید دیگه، قابل شما رو نداره. خواستیم یه جعبه شیرینی بگیریم، دیدیم این بهتره. واسه همین این رو شریکی باهم خریدیم. کلی از آنها تشکر کردم. جمشید اصرار کرد کادو را باز کنم. حسین کریمی، محجوب سر به‌زیر انداخته بود. به‌خواست علی کادو را باز کردم. شانس آوردم مادرم رفته بود توی آشپزخانه. کاغذ کادو را که باز کردم، با جعبه‌ی بزرگی مواجه شدم. با خود فکر کردم حتما ظروف کریستال و از این چیزها باشد، ولی آن‌قدر سنگین نبود. در جعبه را که باز کردم، با چند بسته پفک‌نمکی مواجه شدم. چشمانم چهار تا شد. بین‌شان را گشتم، هیچی نبود جز دو سه تا پفک‌نمکی. اشتری داشت از خنده می‌ترکید. حسین جلوی خنده‌اش را گرفته بود و جمشید هم پِقی زد زیر خنده؛ آن‌چنان که مادرم با تعجب، وارد اتاق شد. مانده بودم چه بگویم. مادرم نگاهی به داخل جعبه انداخت و با نگاهش بهم فهماند: بفرما، رفیقات هم مثل خودت بی‌مزه هستند. اشتری با نگاه مادرم، از خجالت آب شد. حسین که مثل لبو قرمز شده بود؛ ولی به ‌یک‌باره همه باهم زدیم زیر خنده. (حمید داودآبادی) ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄