🕊 #پندانہ 🕊
✍️ ترس از شڪست مانع موفقیت مے شود
🔸فردے از ڪشاورزے پرسید:
آیا گندم ڪاشتہ اے؟!
🔹ڪشاورز جواب داد:
نہ، ترسیدم باران نبارد.
🔸مرد پرسید:
پس ذرت ڪاشتہ اے؟
🔹ڪشاورز گفت:
نہ، ترسیدم ذرتها را آفت بزند.
🔸مرد پرسید:
پس چہ چیزے ڪاشتہ اے؟!
🔹ڪشاورز گفت:
هیچچيز، اینطورے خیالم راحت است!
💢 همیشہ بازندهترین افراد در زندگے ڪسانے هستند ڪہ از ترسشان هرگز بہ هیچ ڪارے دست نمے زنند.
┈•••••✾•••❀🖤❀•••✾•••••┈
@dehghan_amiri20
┈•••••✾•••❀🖤❀•••✾•••••┈
🕊 #پندانہ 🕊
✍️ بر خويشتن بدى نكن
🔹شخصى بہ خردمندے نوشت:
بہ من چيزى از علم بياموز!
🔸خردمند در جواب گفت:
دامنہ علم گستردهتر است ولى اگر مى توانى بدى نكن بر آن كہ دوستش مے دارى.
🔹مرد گفت:
اين چہ سخنى است كہ مى فرمایید. آيا تاكنون ديدهايد كسى در حق محبوبش بدى كند؟
🔸خردمند پاسخ داد:
آرى! جانت براى تو از همہ چيز محبوبتر است. هنگامى كہ گناہ مى كنى بر خويشتن بدى كردهاى.
┈•••••✾•••❀🖤❀•••✾•••••┈
@dehghan_amiri20
┈•••••✾•••❀🖤❀•••✾•••••┈
🕊 #پندانہ 🕊
✍️ هرڪارے بہ وقت خودش
🔹روزے دو بازرگان بہ حساب معاملہ هايشان مے رسيدند.
🔸در پايان، يكے از آن دو بہ ديگرے گفت:
طبق حسابے كہ كرديم من يڪ دينار بہ تو بدهكار هستم.
🔹بازرگان ديگر گفت:
اشتباہ مے كنے! تو یڪونيم دينار بہ من بدهكار هستے.
🔸آن دو بر سر نيم دينار باهم اختلاف پيدا كردند و تا ظہر براے حل آن باهم حرف زدند اما باز هم اختلاف، سر جايش ماند.
🔹هر دو بازرگان از دست هم خشمگين شدند و با سروصدا تا غروب آفتاب باهم درگير بودند.
🔸سرانجام بازرگان اولے خستہ شد و گفت:
بسيارخب! تو درست مے گويے! يڪ روز وقت ما بهخاطر نيم دينار بہ هدر رفت.
🔹سپس يڪونيم دينار بہ بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و بهسمت خانہ اش بہ راہ افتاد.
🔸شاگرد بازرگان اولے پشتسر بازرگان دوم دويد و خودش را بہ او رساند و گفت:
آقا، انعام من چے شد؟
🔹بازرگان ۱۰ دينار بہ شاگرد همكارش انعام داد.
🔸وقتے شاگرد برگشت بازرگان اولے بہ او گفت:
مگر تو ديوانہ اے پسر؟! كسے كہ بهخاطر نيم دينار، يڪ روز وقت خودش و مرا بہ هدر داد، چگونہ بہ تو انعام مے دهد؟!
🔹شاگرد ۱۰ دينار انعام بازرگان دومے را بہ اربابش نشان داد. آن مرد خيلے تعجب كرد و در پے همكارش دويد.
🔸وقتے بہ او رسيد با حيرت از او پرسيد:
آخر تو كہ بهخاطر نيم دينار اين همہ بحث و سروصدا كردے، چگونہ بہ شاگرد من انعام دادے؟!
🔹بازرگان دومے پاسخ داد:
تعجب نكن دوست من، اگر كسے در وقت معاملہ نيم دينار زيان كند در واقع بہ اندازہ نيمے از عمرش زيان كردہ است چون شرط تجارت و بازرگانے حكم مے كند كہ هيچ مبلغے را نبايد ناديدہ گرفت و همہ چيز را بايد بہ حساب آورد.
🔸اما اگر كسے در موقع بخشش و كمڪ بہ ديگران گرفتار بے انصافے و مالپرستے شود و از كمڪكردن خوددارے كند، نشان دادہ كہ خسيس است.
🔹پس من نہ مے خواهم بهاندازہ نيمے از عمرم زيان كنم و نہ حاضرم خسيس باشم.
┈•••••✾•••❀🖤❀•••✾•••••┈
@dehghan_amiri20
┈•••••✾•••❀🖤❀•••✾•••••┈
🕊 #پندانہ 🕊
✍️ زبالہ هاے درون
🔹بوے رایحہ خوش از ڪسے ڪہ زبالہ حمل مے ڪند، برنخواهد خواست.
🔸تا زبالہ ها را دور نریزے و خود را نشویے این بو، هم خودت و هم دیگران را آزار مے دهد.
🔹زبالہ هاے درون نیز چنین است، باید آنها را از وجود خود بزدایے.
🔸زبالہ هایے همچون منت، حسادت، حرص، تعصب، خشم، رقابت، مقایسہ، تنفر و...
🔹مراقبہ و آگاهے، شما را بہ پاڪسازے درونے سوق مے دهد.
┈•••••✾•••❀🖤❀•••✾•••••┈
@dehghan_amiri20
┈•••••✾•••❀🖤❀•••✾•••••┈
🕊 #پندانہ 🕊
✍️ داماد دروغگو
🔹پسرے بہ خواستگارے دخترے رفت.
🔸خانوادہ دختر از او پرسيدند:
وضع مالے شما چطور است؟
🔹پسر جواب داد:
عالے است.
🔸بہ او گفتند:
تحصيلاتتان بہ ڪجا رسيدہ؟
🔹جواب داد:
تحصيلات عاليہ دارم.
🔸پرسيدند:
موقعيت خانوادگے تان چطور است؟
🔹گفت:
نظير ندارد.
🔸بہ او گفتند:
شغل شما چيست؟
🔹جواب داد:
از ڪارڪردن بے نيازم ولے بہ ڪار تجارت مشغولم.
🔸از پسر پرسيدند:
شہرت شما در شہر و محل تولدتان چگونہ است؟
🔹در جواب گفت:
بہ خوشخلقے معروفم.
🔸عروس و پدر و مادرش از اين همہ سجاياے اخلاقے بہ حيرت افتادہ بودند و قند توے دلشان آب میشد.
🔹مادر عروس در نہايت شادمانے گفت:
ایشان با اين همہ صفات و اخلاق پسنديدہ آيا عيبے هم دارد؟
🔸مادر پسر جواب داد:
فقط يڪ عيب ڪوچڪ دارد و آن هم اين است ڪہ خيلے دروغ مے گويد.
┈•••••✾•••❀🖤❀•••✾•••••┈
@dehghan_amiri20
┈•••••✾•••❀🖤❀•••✾•••••┈
🕊 #پندانہ 🕊
✍ عجایب واقعے نعمتهایے ست ڪہ خدا دادہ
🔹معلمے از دانشآموزان خواست تا عجایب هفتگانہ جہان را بنویسند. دانشآموزان شروع بہ نوشتن ڪردند.
🔸معلم نوشتہ هاے آنها را جمعآورے ڪرد. با آنڪہ همہ جوابها یڪے نبود اما بیشتر دانشآموزان بہ موارد زیر اشارہ ڪردہ بودند:
🔺اهرام مصر، تاج محل، ڪانال پاناما، دیوار بزرگ چین و...
🔹در میان نوشتہ ها ڪاغذ سفیدے نیز بہ چشم میخورد.
🔸معلم پرسید:
این ڪاغذ سفید مال چہ ڪسے است؟
🔹یڪے از دانشآموزان دست خود را بالا برد.
🔸معلم پرسید:
دخترم چرا چیزے ننوشتے؟
🔹دخترڪ جواب داد:
عجایب موجود در جہان خیلے زیاد هستند و من نمے توانم تصمیم بگیرم ڪہ ڪدام را بنویسم.
🔸معلم گفت:
بسیارخب، هرچہ در ذهنت است بہ من بگو، شاید بتوانم ڪمڪت ڪنم.
🔹در این هنگام دخترڪ مڪثے ڪردہ و گفت:
بہ نظر من عجایب هفتگانہ جہان عبارتند از لمسڪردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساسڪردن، خندیدن و عشقورزیدن.
🔸پس از شنیدن سخنان دخترڪ، ڪلاس در سڪوتے محض فرورفت.
🔹اڪنون تازہ همہ بہ حقیقتے مہم آگاہ شدہ بودند؛ آرے، عجایب واقعے همین نعمتهایے هستند ڪہ ما آنها را سادہ و معمولے مے انگاریم.
┈•••••✾•••❀🖤❀•••✾•••••┈
@dehghan_amiri20
┈•••••✾•••❀🖤❀•••✾•••••┈
هدایت شده از 🕊شہیدمحمدرضادهقانامیرے🕊
🕊 #پندانہ 🕊
✍ تڪیهگاہ، فقط خدا
🔹هنگامے ڪہ برادران یوسف مے خواستند او را بہ چاہ بیفڪنند، وے خندید.
🔸برادرانش تعجب ڪردند و گفتند:
براے چہ مے خندے؟
🔹یوسف گفت:
فراموش نمے ڪنم روزے را ڪہ بہ شما برادران نیرومندم نظر افڪندم و خوشحال شدم و گفتم ڪسے ڪہ این همہ یار و یاور نیرومند دارد، از حوادث سخت چہ غمے خواهد داشت.
🔸روزے بہ بازوان شما دل بستم، اما اڪنون در چنگال شما گرفتارم و بہ شما پناہ مے برم.
🔹خدا شما را بر من مسلط ساخت تا بیاموزم ڪہ بہ غیر او حتے بر برادرانم تڪیہ نڪنم.
┈•••••✾•••❀🖤❀•••✾•••••┈
@dehghan_amiri20
┈•••••✾•••❀🖤❀•••✾•••••┈
🕊 #پندانہ 🕊
✍ در دنیا دنبال چیزے باش ڪہ در آخرت بهدردت بخورد
🔸مرد زاهدے ڪنار چشمہ اے نشست تا آبے بنوشد وخستگے در ڪند. درون چشمہ سنگ زیبایے دید. آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و بہ راهش ادامہ داد.
🔹در راہ بہ مسافرے برخورد ڪہ از شدت گرسنگے بہ حالت ضعف افتادہ بود.
🔸ڪنار او نشست و از داخل خورجینش نان بیرون آورد و بہ او داد.
🔹مرد گرسنہ هنگام خوردن نان چشمش بہ سنگ گرانبہاے درون خورجین افتاد.
🔸نگاهے بہ زاهد ڪرد و گفت:
آیا آن سنگ را بہ من مے دهے؟
🔹زاهد بےدرنگ سنگ را درآورد و بہ او داد.
🔸مسافر از خوشحالے در پوست خود نمے گنجید. او مے دانست این سنگ آنقدر قیمتے است ڪہ با فروش آن مے تواند تا آخر عمر در رفاہ زندگے ڪند. بنابراین سنگ را برداشت و با عجلہ بہ طرف شہر حرڪت ڪرد.
🔹چند روز بعد همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت:
من خیلے فڪر ڪردم، تو با اینڪہ مے دانستے این سنگ چقدر ارزش دارد، خیلے راحت آن را بہ من هدیہ ڪردے.
🔸بعد دست در جیبش برد و سنگ را درآورد و گفت:
من این سنگ را بہ تو برمےگردانم، در عوض چیز گرانبہاترے از تو مے خواهم.
🔹بہ من یاد بدہ چگونہ مے توانم مثل تو باشم و بهراحتے از دنیا و متعلقاتش بگذرم.
┈•••••✾•••❀♥❀•••✾•••••┈
@dehghan_amiri20
┈•••••✾•••❀♥❀•••✾•••••┈
هدایت شده از 🕊شہیدمحمدرضادهقانامیرے🕊
🕊 #پندانه 🕊
🔹پادشاهی بود که وزیری باهوش و بادرایت داشت و هر از گاهی که قصد نصب یا تغییر والی ولایتی داشت، او را با لباسی مبدل به آن ولایت میفرستاد تا امینترین و دلسوزترین فرد را که در آن ولایت یافت، والی آن ولایت کند.
🔸وزیر همیشه هم در انتخاب خود موفق بود.
🔹روزی پادشاه با او به ولایتی رفت و از او خواست در انتخاب والی آن شهر همراه او باشد.
🔸هر دو با لباسی مبدل به تاکستانی رفتند و مشتری انگور تاکستان شدند. صاحب تاکستان قیمت بالایی گفت.
🔹پادشاه برگشت و به وزیرش گفت:
به تاکستان دیگری برویم.
🔸صاحب تاکستان دوم پرسید:
به گمانم شما غریبهاید و برای تجارت آمدهاید و قصد دارید انگور برای فروش به شهر خود ببرید؟!
🔹گفتند:
آری!
🔸گفت:
پس من به شما انگور ارزانتر دهم.
🔹وزیر و پادشاه برگشتند و شاه گفت:
صاحب تاکستان دوم را به ولایتداری انتخاب کردم، چراکه وقتی دید ما انگور به شهر دیگری میبریم، هزینه حمل را از روی انصاف تخفیف داد.
🔸وزیر ابتدا سکوت کرد و سپس گفت:
اگر من بودم صاحب تاکستان اول را بر ولایتداری انتخاب میکردم.
🔹اما پادشاه پیکی فرستاد تا صاحب تاکستان دوم را به ولایت منصوب کنند.
🔸مدتی گذشت و خبر رسید والی مالیاتی که میگیرد کمتر از میزان وجه، به دربار میفرستد.
🔹پادشاه که بر صحت خبر آگاه گشت، او را عزل و روانه زندان کرد و صاحب تاکستان نخست را به پیشنهاد وزیر به منصب ولایت گمارد.
🔸شاه از وزیر پرسید:
چگونه من خطا کردم و تو نکردی؟
🔹وزیر گفت:
صاحب تاکستان نخست قیمت را بالا گفت تا ما محصول آنان را به ولایت دیگر نبریم و در شهرشان انگور بهعلت کمبود گران نشود.
🔸ولی کسی که تو انتخاب کردی ظاهر عملش نیک و به سود تو بود ولی او انگور ارزان میداد تا محصول از شهر او برود، پس قیمت انگور در شهرش بالا برود تا او سود بیشتری کند.
🔸تا از نیت نیک کسی که در درونش پنهان است، کاملا مطمئن نشدهای، به ظاهر نیک اعمال کسی یقین مکن.
🔹پس دیدی صاحب تاکستان نخست آرزوی ارزانی رزق در شهر خود داشت. برعکس صاحب تاکستان دوم که گرانترشدن کالا و سود بیشتری در سر میپروراند و طماعی بیش نبود، نتیجه طمع او را در اخذ مالیات و فرستادن آن به دربار، خود شاهد شدی.
┈•••••✾•••❀♥❀•••✾•••••┈
@dehghan_amiri20
┈•••••✾•••❀♥❀•••✾•••••┈
🕊 #پندانه 🕊
🔹مردم عجیبی هستیم؛ هندوانه را به شرط چاقو میخریم که مبادا کال باشد و کلاه سرمان برود، اما در افکار و عقایدی که خانواده و جامعه از بدو تولد به ما تحمیل کردهاند، ذرهای تأمل و تحقیق نمیکنیم و همچون هندوانهای دربسته با ایمان به شیرین و سرخبودنش میپذیریم.
🔸این در حالی است که هندوانه کال و نارس آسیبی به ما نمیزند و در بدترین حالت چندهزار تومان زیان مالی میبینیم.
🔹ولی افکار و عقایدی که از خانواده و محیط جغرافیایی که در آن زاده شدهایم و رشد کردهایم به ارث بردهایم، در صورت اشتباهبودن، زندگی و عمرمان را تباه خواهند کرد.
┈•••••✾•••❀♥❀•••✾•••••┈
@dehghan_amiri20
┈•••••✾•••❀♥❀•••✾•••••┈
🕊 #پندانه 🕊
✍ خودت باش
🔹داشتم به میهمانم میگفتم اگر راحتتر است رویه نایلونی روی مبلهای سفید را بردارم؛ البته اراده کرده بودم قبل از رسیدنشان بردارم.
🔸او تعارف کرد و گفت:
راحت است.
🔹من اما گرمم شد و برداشتم. بعد یک دفعه حس کردم چقدر راحتتر است!
🔸سه سالی میشد آنها را خریدم اما هیچ لک و ضربهای تاکنون بر آنها نیفتاده. اگرچه بیشتر اوقات بهدلیل ماندن همین روپوش نایلونی بر رویشان از لذت راحتیشان محروم ماندهام.
🔹بعد یاد همه روکشهای زندگی خودم و اطرافیانم افتادم؛ روکش روی موبایلها، شیشهها، صندلیهای ماشین، کنترلهای تلویزیون، لباسهای کمد و...
🔸همه این روکشها دال بر دو نکته است؛ یا بر نالایقی خود باور داریم، یا اینکه قرار است چنین چیزهای بیارزشی را به ارث بگذاریم.
🔹در روابطمان نیز هر روز انواع روکشها را بر رفتارمان میگذاریم؛ روکش میگذاریم تا فلانی نفهمد عصبانی هستیم، تا فلانی نفهمد چقدر خوشحالیم، تا فلانی نفهمد چقدر شکست خوردهایم.
🔸نقابها و روکشها را استفاده میکنیم برای اینکه اعتقاد داریم اینگونه شخصیت اجتماعی ما برای یک روز مبادا بهتر است.
🔺کدام روز مبادا؟! زندگی همین امروز است.
┈•••••✾•••❀♥❀•••✾•••••┈
@dehghan_amiri20
┈•••••✾•••❀♥❀•••✾•••••┈
🕊 #پندانه 🕊
✍ سحر خیز باش تا کامروا گردی
🔹بزرگمهر، وزیر دانای یکی از پادشاهان، هرروز صبح زود خدمت پادشاه میرفت و پس از ادای احترام رو در روی پادشاه میگفت:
سحر خیز باش تا کامروا گردی.
🔸شبی پادشاه به سرداران نظامیاش دستور داد تا نیمهشب بیدار شوند و سر راه بزرگمهر منتظر بمانند. چون پیش از صبح خواست به درگاه پادشاه بیاید لباسهایش را از تنش در بیاورند و از هر طرف به او حمله کنند تا راه فراری برای او باقی نماند.
🔹صبح روز فردا وقایع طبق خواسته پادشاه اتفاق افتاد. بزرگمهر راه فراری پیدا نکرد.
🔸چون صلاح ندید برهنه به درگاه پادشاه برود، به خانه بازگشت و دوباره لباس پوشید. آن روز دیرتر به خدمت پادشاه رسید.
🔹پادشاه خندید و گفت:
مگر هر روز نمیگفتی سحرخیز باش تا کامروا باشی؟
🔸بزرگمهر گفت:
دزدان امروز کامروا شدند، زیرا آنها زودتر از من بیدار شده بودند. اگر من زودتر از آنها بیدار میشدم و به درگاه پادشاه میآمدم، من کامرواتر بودم.
┈•••••✾•••❀♥❀•••✾•••••┈
@dehghan_amiri20
┈•••••✾•••❀♥❀•••✾•••••┈