به نام پدید اورنده آن دو فنجان قهوه نگاهش.
ما بین لحظات مکرر اما منحصر به فرد هر روز زندگی دست و پنجه به بازی گرم میکردو میان
لبخند های معطر به
مهبانگ بغض یی که پنجه کشیده و با تار های صوتی حنجره اش ساز ناکوک را کوک میپنداشت..
حس های
مثبت و منفی،
دلتنگی و خاطره،
گرمای آغوش گذشته و یخبندان فراق اکنونش
همچون دانش اموزان صف کلاسی که
چرخ فلک، مدرسش بود
منظم پشت هم ایستاده و
با کوچک ترین مروری از گذشته
خود را به دیده معرفی میکشاندند
و گاه کاسه صبرش را به کوچکی فنجانی قهوه عربی مبدل کرده
لحظاتش را آمیخته با جدال ریه اش برای اندکی تنفس وا میداشتند...
خود خوب میدانست که همه این انفجار های سهمگین که قلبش در مسیر سر بالایی طلب اکسیژن زندگی طی میکرد تنها مرگ ستارگان درخشان دلداگی اش را به زخ میکشیدُ جای شان رابا نوری که ظلمات شد، به تاریکی دلتنگی سپرده و رخت از دنیای رنگینش بسته و جامع سیاه بر تن آسمان دلش کرده و رفته
حال او مانده بود یکه و تنها میان هیاهوی این سکوتِفراقِدلتنگی...
﴿ #دلا ﴾
دردو دل با کس نگفتم، درد من گفتن نداشت
خنده برغم میزنم هرچند که خندیدن نداشت🖤
اگر زنده ماندم و یک روز باهم در یک خانه چای خوردیم،
برایت تعریف میکنم که این روزا چقد سخت و دیر و دور گذشت❤️🩹؛
Mohammad Motamedi - Hala Ke Miravi (320).mp3
زمان:
حجم:
9.2M
حالا که میروی همراه جاده ها..
برگردو پس بده تنهایی مرا❤️🩹!!
"دلـارا|𝜗ৎ 𝐃𝐞𝐥𝐚𝐫𝐚"
به نام پدید اورنده آن دو فنجان قهوه نگاهش. ما بین لحظات مکرر اما منحصر به فرد هر روز زندگی دست و پ
به نام آنکه آفرید
تکرار مکرر ذکر خیر یادت را در خیالات..
ثانیه ها را نفس میکشید اما نه اکسیژن را گویی گوگرد بود، اتم های سازنده جو نفس هایش همان قاتل خاموش، همان که آرام آرام طرح میزد نقش و نگار زخم شیرین که خونی با طعم عسل ناب از دلبری آن نگارِغزالگونهتیزپا، چکه میکرد..
تا پنجره های نگاهش کار میکردند غباری از دلتنگی و سکوتی از جنس کام بستن فراق قابل رویت بود.
سال ها بود که حکم میکرد میان جدالی از جناب عقل ُ حضرت قلب، اما هرگاه پس از قضاوت او میماند با دو پنجره دیده باران خورده با رعد و برقی خراش انداز میان تار های صوتی اش که اگر میان این جدال با خویشتن اگر میباخت برنده بود...
یعنی میخواست که برنده باشد اما نشد، شاید هم نخواست که نشد!
نخواست فراموش کند آن اوای زیبای سخن را که وقتی از زبان نگارش جاری میشد گویی خواننده ای نام آشنا لب به آواز غزل گشوده و روح میبخشید اعصاب شنوایی اش را
یا آن آذرخش نگاهی را که فقط زمان مرگ ستارگان آسمان نگاهش رخ میداد
کاسه شعرش هنگام تلاقی نگاه از دست رها شد
و شکست، فرصت خوبی بود برای عاشقان جمع کنند غزل هایش را...
﴿ #دلا ﴾