من بزرگ شده بودم و بدون اشک گریستن، بدون راه رفتن ترک کردن و بدون حرف زدن فهمیدن را، یاد گرفته بودم.
یاد شیرین تـو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند
میان آدمها ایستادهام، بیآنکه کسی بداند تنهایی، بیصدا، تمام وجودم را بلعیده است.
ای خوش آن دم که وصال تو میسّر گردد
چون نفَس، جانِ به لب آمدهام برگردد...
«میگفت از هر جایی که افتادی
احتمالش هست که
بتوانی دوباره بلند بشوی،
از هر جایی،
هر جایی به غیر از چشم امامت.»