اینی که امروز دارم زندگی میکنم حتی ذره ای
شبیه به رویاهای بچگیم نیست...
اون موقعا نمیدونستم زندگی قراره اینقدر بیرحم باشه
نمیدونستم روزا قراره با کلی استرس و اضطراب و
شبا با گریه صبح شه
نمیدونستم قراره یهو از اون روزای رنگی پرت شم
تو عمقِ سیاهی و رو آوارِ خودم قدم بردارم.
انگار هیچوقت قرار نیست خستگی از تنم بیرون بره
هیچوقت جای زخمام خوب نمیشن و دردام یادم نمیره
یادم نمیره،
من این روزایِ پر از تنش و جنگ اعصابو یادم نمیره،
هیچوقت.
ولی من همچنان منتظرم یه معجزه ی تو زندگیم اتفاق بیوفته تا حالم خوب بشه...
🙂❤️🩹
نمیدونم شروعش از کِی بود
ولی از یه جایی به بعد با ترتیب منظمی،
هرشب غمگین بودم .
مشکل از منه که با کسایی که دوسشون دارم به قدری مهربون رفتار میکنم که فکر میکنن احمقم و باعث میشه دلشونو بزنم.
امشب،
یه امشب منو طوری تو آغوشت بگیر،
که انگار از مرگ برگشتم.
یه امشب،
با آغوشِ گرمت منو دور کن از زندگی و غماش...