حقیقتا خیلی ناراحت میشم وقتی هر شب تا کله سحر دلتنگت میمونم و نمیتونم بخوابم و میبینم هنوزم دوست دارم. احتمالا تو زندگی قبلیم گاوی چیزی بودم و هنوز با کالبد جدیدم کنار نیومدم وگرنه این حجم از حماقت برگ ریزونه .
نمیدونم چجوری بگم ولی دلم کِدِره، تنگه، غم داره و خیلی چیزای سنگینی توشه که به این زودیا قرار نیست تموم بشه .
یه جمله خوندم از یک دکتری که خیلی دقیق و خوب افسردگی و اضطراب رو توصیف کرد و راجبش صحبت کرد .
“ هرکسی که تاحالا افسرده بوده میدونه که افسردگی فقط توی ذهن نیست٫ بلکه چیزیه که توی بدنت حسش میکنی ٫ همونقدر که توی سرته توی معدهت هم هست.
افسرده و مضطرب بودن مثل اینه که همزمان ترسیده و خسته باشی ترس از شکست داری ولی هیچ انگیزهای برای تلاش نداری.
دلت میخواد دوست پیدا کنی ولی از رفتوآمد با آدمها بیزاری.
همهچیز رو حس میکنی ولی همزمان بیحسی. “
پا برهنه سوی در رفتم که جانان است او
حیف شد جانان نبود اندر خیال آمده بود...
:)
از خودم متنفرم؛ از اینکه همیشه کم میارم، از اینکه نمیتونم مثل بقیه باشم. هر اشتباه کوچیکم تو ذهنم هزار بار بزرگتر میشه. کاش میتونستم از این حس رها شم، ولی انگار باهامه، مثل سایه.