کاری ندارم دوسم داشت یا نداشت ؛ لحظه ای ک تظاهر به دوست داشتن کرد دلم میگفت باور کنم تا آروم بشم .
بنظر من دلتنگی مزخرف ترین اتفاق دنیاست
چرا؟ چون دلتنگی به هیچ دردی نمیخوره وقتی نتونی بری بهش بگی
بگی ک چقد دلت داره براش پر میکشه ..
تالا اسم دلتنگی متفکر به گوشت خورده؟
نخورده ؛ چون ی اسمیه ک خودم براش گذاشتم
اینطوریه ک تو دیگ جون گریه کردن نداری ، جون ناله کردن و به در و دیوار کوبیدن نداری ؛ مث ی پرنده که همه پراشو چیدن و مجبوره فقط ی جا بشینه و زل بزنه به آدما ، تو بی جون ترین حالت ممکن !
دقیقا تو بی جون ترین حالت ممکنم !
ولی از دل مهربونت بعید بود این حجم از نیاز روحمو به بودنت ببینه ولی روش چشمشو ببنده و بره !
اونجا که صائب میگفت به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام ، دل تورا میطلبد ، دیده تو را میجوید ..
ینی چشاتو دیده بود !
یا شایدم شاملو میدونست من چقدر تو دوست داشتن مظلومم که گفت :
من برای آن چیزی که از خود به تو بفهمانم جز چشم هایم چیزی ندارم !
داستان فراموشی تو مثل حل شدن قند توی لیوان چاییه ..
قنده حل میشه محو میشه اما مزه اون چایی واسه همیشه تغییر میکنه!