دلبرکده
#داستان #فیروزهی_خاکستری99 #به_خاطر_حیا _حاج خانم چرا برا آقا امیر زن نمیگیرین؟ مادر امیر چشمان
#داستان
#فیروزهی_خاکستری100
#حلالیت
اولین روز مشاوره، با صحبتهای فیروزه تمام شد. رؤیا، او را تا اتاق کناری همراهی کرد:
_خانم بهادری این فرمها رو باید همراه هم پر کنیم. دوتاش مال شماس. دوتا هم برای همسرتونه.
_همسرم به هیچ وجه نه فرمی پر میکنه نه...
خانم محسنی لبخند زد:
_نه عزیزم نیاز نیست همسرتون پر کنه. من بهتون کمک میکنم با اطلاعاتی که از همسرتون دارید پرش کنید.
فیروزه به فرم نگاه کرد. اطلاعاتی مثل قد و وزن و رنگ پوست و رنگ چشم و استخوانبندی و... خواسته شده بود. رؤیا دستی به شانهاش کشید:
_اینا رو برا شناخت شخصیت و عواملی که روی شخصیت شما تأثیر داره، نیاز دارن.
بعد از تکمیل فرمها، به طرف ماشین رفتند. رؤیا دنده را روی یک انداخت و به فیروزه نگاه کرد:
_یالا دختر تا برسیم خونهتون وقت داری ماجرای آشنا شدنت با مینا رو برام بگی.
فیروزه سر تکان داد:
_یادت هم نمیره هیچی!
هر دو خندیدند.
***
چند ماه بعد از عقد امیر و مینا، یک پیام ناشناس برایم آمد:
«سلام خانمم یه خیاط خوب میخواست، با اجازه شمارهتون رو بهش دادم. فقط گرون حساب نکن. امیر»
با دیدن اسم امیر چشمانم چهارتا شد. ناخودآگاه لبخند زدم. فهمیدم از من متنفر نیست. پیامش را جواب دادم:
«خیلی کار خوبی کردی. قابل شما رو نداره!»
چند ثانیه بعد، دینگ دینگ گوشی بلند شد:
«میتونم زنگ بزنم؟!»
بعد از جواب مثبت من، تلفن زنگ خورد.
_سلام
آب دهانم را قورت دادم:
_سلام خوبین؟
_خداروشکر شما خوبین؟
با کنایه گفتم:
_از احوال پرسی شما...
مکثی کرد. خودم ادامه دادم:
_آدرس رو میفرستم براتون. صبح عروس خانم رو بیاری کسی خونه نیست.
دلم میخواست مثل او، با افتخار نام همسرم را بگویم. اما امید، سرم را پیش همه فامیل پایین آورده بود.
_ممنون. اگر معذبی بهش بگو وقت نداری.
حرفی را زدم که در دلم مانده بود:
_من خیلی دوست داشتم جشن عقدتون بیام، اما...
_اشکالی نداره. زنگ زدم یه چیزی بگم...
_بفرما
من و منی کرد:
_من به مینا هیچی از گذشته نگفتم.
منظورش را خوب فهمیدم:
_نگران نباش.
_نیستم. فقط خواستم بگم... اگه تا حالا نبودم به خاطر آرامش زندگی خودت بود. اما... من... تازه فهمیدم که... یعنی... اگر نیاز به کمک داشتی رو من حساب کن.
فهمیدم چه میگوید:
_ممنونم. همیشه دلم میخواست یه برادر بزرگتر داشته باشم.
_ببین من دوستای زیادی تو دادگستری دارم. میتونن کمک کنن تا حضانت بچهات...
هنوز نمیدانست که درد من چقدر بزرگ است:
_نه. مسئله این نیست.
_اگه تهدیدت کرده کاری میکنیم که...
خواستم جریان طلسم مادرشوهرم را بگویم. صدای چرخیدن قفل در آمد:
_ پارچهتون رو حتماً بیارید. حالا با هم یه مدل براش انتخاب میکنیم.
_فیروزه...
صدایش بغض آلود شد:
_منو حلال کن!
_خواهش میکنم. در خدمتم. آدرس رو براتون رو همین شماره میفرستم.
8.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادر به زیر لب گفت یا رب حسینی اش کن
اینگونه روزگارم با یک دعا عوض شد...🖤🏴
#محرم
❥❥❥@delbarkade
34.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‼️حجاب غلیظ❌
مروری بر صنعت مد در جوامع اسلامی♨️
#حجاب
❥❥❥@delbarkade
دل را چنان به مِهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمیکنم!🥲❤️
#عاشقانه
❥❥❥@delbarkade
20.03M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ترفند
🔮توخونه ی هممون کلی از این کیسه های پارچه ای پیدا میشه ☺️
پس حتما یکی ازاین نظم دهنده ها برای خودتون بدوزید چون خیلی کاربردیه 👌
#کدبانوی_هنرمند
❥❥❥@delbarkade
دلبرکده
#داستان #فیروزهی_خاکستری100 #حلالیت اولین روز مشاوره، با صحبتهای فیروزه تمام شد. رؤیا، او را تا
#داستان
#فیروزهی_خاکستری101
#قضاوت
ابروهای رؤیا بالا رفت:
_هوم یادمه قبل از اینکه عقد کنن، مینا گفت که امیر یه بار نامزد کرده...
به فیروزه نگاه کرد:
_اتفاقاً من وقتی شنیدم خیلی تعجب کردم و به مینا گفتم: «چطور با این قضیه کنار اومدی؟!» اما مینا خیلی عادی گفت: «این قضیه مال چند سال پیشه. هیچ ربطی هم به زندگی ما نداره. اگر این اتفاق در مورد من افتاده بود چی؟»
فیروزه لبخند زد:
_مینا واقعاً دختر با لیاقتیه! من که عاشقشم! هر چی بیشتر باهاشون رفت و آمد کردم بیشتر مطمئن شدم که امیر به من ربطی نداشت و این دو تا مال همدیگه بودن و هسـ...
رویا وسط حرفش پرید:
_یعنی قبول کردی که سرنوشت تو همینه؟! درد و رنج و حسرت؟!
_واقعاً نمیتونم تو کار خدا دخالت کنم.
_کار خدا؟! یعنی لیاقت تو کتک خوردن و زندونی یه معتاد شدن و سوختن به پای...
صورت فیروزه بهم ریخت. ابروهایش در هم رفت. چشمانش را به هم فشار داد. نفس بلندی کشید:
_خواهش میکنم رؤیا...
از پنجره به بیرون نگاه کرد.
_معذرت میخوام! اما میخوام بدونی که اتفاقات زندگی پیچیدهتر از اینه که فکر میکنی. ما هر تصمیمی که بگیریم...
فیروزه به رؤیا رو کرد. حس کرد رؤیا او را نمیفهمد:
_تو فکر میکنی من هیچ تلاشی نکردم؟! تو هیچوقت توی موقعیت و خانواده من نبودی... سرنوشت پوست تو رو نکنده و زیر پاش لهت نکرده تا به اینجایی که من هستم برسی... من میگم کتک اما تو درد و رنج اون کتک رو هیچوقت با جسم و جونت نفهمیدی
ستیا از روی صندلی عقب بلند شد. به طرف مادرش آمد. صورت فیروزه را گرفت و زیر گریه زد:
_مامان دعوا نکنید.
چشمان رؤیا گرد شد. فیروزه متوجه لحن تندش شد. لبخند زد و رو به ستیا کرد:
_قربونت بشم بیا بغل مامانی ما دعوا نمیکنیم.
رؤیا انگشتان دستش را روی کمر ستیا حرکت داد:
_ستیا خانم چی دوست داره براش بخرم؟ بستنی یا آبنبات؟ ببینم نکنه دلت پاستیل میخواد!
تا خانه هیچکدام از موضوع پیش آمده حرفی نزدند. ستیا بغل مادرش خوابید. موقع خداحافظی فیروزه اشاره کرد:
_ایشالله تو یه فرصت مناسب برات میگم که دفعه دومی که برای طلاق پیش رفتم چه اتفاقی برام افتاد.
رؤیا که متوجه حرفهای شعارگونهاش شده بود، لبخند زد و پلکهایش را روی هم گذاشت:
_منو ببخش! منظوری نداشتم.
داخل خانه، خبری از امید نبود. طبق معمول شب نشینیهای او، همه جور خوردنی روی مبل و فرش ریخته بود. ظرف و لیوانهای کثیف گوشه و کنار سالن و آشپزخانه، انگار از روی لج، همه جا پراکنده بود. دستهای ورق، دو شیشهی خالی با در چوب پنبهای، لولهای شیشهای و انبوهی از سیگارهای نیم سوز، روی میز جلو مبلی، خبر از شبی نفرت انگیز داشت. فیروزه با اخم، لبهایش را به هم فشار داد. ضربان قلبش بالا رفت. ستیا را به اتاق خواب برد. فکر کرد وقتی امید بیاید، بهانه خوبی برای خالی کردن دق دلی و گلایه از او دارد. هنوز از اتاق ستیا بیرون نیامده بود که صدای در خانه آمد. با همان اخم روی ابروهایش در اتاق بچه را بست. به طرف سالن برگشت. امید با کمربند دور مچش، منتظر بود. سرش را به بالا کج کرد و طلبکارانه به فیروزه نگاه کرد. فیروزه بیتوجه به قیافه گرفتن امید، شروع کرد:
_قبلاً یه حیایی داشتی لااقل کثافت کاریهاتون رو جمع میکردی، بچهها نبینن...
امید چشمهایش را بست و پوست دور چشمش حسابی چروک افتاد:
_خفه شو بیا بینم کودوم گوری رفته بودی؟
فیروزه بیتوجه به آشپزخانه رفت. از زیر سینک رول کیسه زباله و یک جفت دستکش یکبار مصرف برداشت. امید به داد و بیداد ادامه داد:
_اَ اعصابمو خراب نکن بوگو کودوم گوری بودی.
به صورت امید زل زد:
_اِ برات مهمه؟!
چشمانش را ریز کرد و غلیظتر گفت:
_سر قبر بابام بودم. ایشالله از شرّ تو خلاص شم برم اون زیر بخوابم.
امید همچنان کمربند را دور مچش تاب داد:
_زنگ زدم فرانک گفت خونه نیسَن...
فیروزه در حال جمع کردن زبالهها جواب داد:
_زحمت کشیدی. همون دیشب گفتم بهت که رفتن شمال پیش مامان.
کمرش را صاف کرد. با دست به آت و آشغالهای دور و بر اشاره کرد:
_ولی جنابعالی همچین مست بزمتون بودی که...
امید با صدای مهیبی زمین افتاد.