زنده میمانم عزیز من ؛
اما هیچ کس نمیداند که ..
چه چیز هایی را تحمل کردم و
دم نزدم .
گفت : چه زمانی همدیگر را خواهیم دید ..
گفتم : بعد از جنگ ؛
گفت : جنگ کی تمام خواهد شد ..
گفتم: همان وقتی که تو را ببینم ؛
دیگر چیزی نگفت .
گفتم : شباهت عشق و جنگ در یك چیز است ؛
هر دوشان مرد میخواهد ..
دِل گُفت!
... ارغوان! این چه رازیست، که هربار بهار با عزای دل ما میآید... ...
...
نتوانستم!
که بگویم دلم اینجا ماندهاست؛
من پی گمشده ام آمدهام!
آه؛ در خانه ی خود بیگانهام...
...
شاید بی دلیل نیست که کتابها بعد از چندبار خوانده شدن پهن تر میشوند، گویا چیزی بین صفحات آنها گم میشود ، اشکی، لبخندی یا خاطرهای...
چقد جدیدا تحملم کم شده :)
به هر چیز کوچیکی ، ریاکشن نشون میدم
و نمیتونم اروم باشم ،
و من دیگه اون آدم قبلی نیستم ،
دیگه حوصله شلوغیا رو ندارم ،
دیگه حرف نمیزنم زیاد ،
دیگه زینب قبل نیستم ..
هنوزم دلم تنگه ،
برای تكتك شن هایی که روی زمین شلمچست ..
برای آرامش بالـای کوه میشتاغ ..
برای دونه دونه مزار شهدای هویزه ..
برای سهراهیشهادت و گنبد طلـائیش ..
برای جزیره مجنون و دیوونگی برا طلـائیه ..
برای کانال کمیل و فکه که آقاابراهیم و بغل کرده .
من جسمم اینجاست اما ؛
کل فکرم ، ذهنم ، عشقم ، علـاقم ، کل قلبم جا مونده تو شلمچه ..
من دلم پیش شبای بله برون حاجحسین یکتاعه ..
من دلم پیش روضه های آخر شبه میشتاغه ..
من دلم پیش پیکرهای معراجشهداعه ..
من تموم وجودم و جایی حوالیِ
"شلمچه ، طلـائیه ، فکه ، میشتاغ ، جزیرهمجنون ، کانالکمیل ، هویزه ، معراجشهدا و .." جا گذاشتم ،
و تا نرم اونجا و خودم و پیدا نکنم آروم نمیشم چون خیلی وقته که تو سفری به اسم راهیاننور گم شدم :)
جای خالی چیزی در دلم توی ذوق میزند، نمیدانم چه چیزی، چه کسی یا کجا...
اما یک چیزی نیست، آنچیزی که باید باشد نیست...