آقاسیدعلی ؛
دلم برای شمام تنگه ،
دیر فهمیدمت ، دیر فهمیدم چقد دوستت دارم ..
دیر فهمیدم اگه نباشی بودن ماها معنیای نداره ..
دیر فهمیدم باید باشی تا بتونم یبار دیگه بخندم ، از ته دل ..
میدونم نگامون میکنی ..
اربعینِ رفتنته ..
ولی ما هنوز برات عزاداری نکردیم ..
میدونی چرا
چون باید انتقام زهراسادات و بگیریم .
چون باید انتفام دخترکان میناب و بگیریم .
چون باید به دنیا بفهمونیم ما بچه های حیدری کراریم .
ولی باباعلی ؛
خیلی زود بود رفتنت ..
خیلی زود بود ولی ..
میشه دعامون کنی از آسمون ..
برای رزمنده هایی که جونشون و گرفتن کف دستشون ..
برای مردمی که هرشب با شور انقلـابی تو خیابونن ..
برای سلـامتی آسیدمجتبی ..
آخه بعد علی ، علمدار جمل مجتبی شده :)
برای من برای تموم آدمایی که دوسشون دارم ..
میدونم یروز برمیگردی با آقایامامزمان میای ..
با ذوالفقار حیدر میای ..
میای و خودت انتقام زهراسادات رو ،
انتقام دخترای میناب ، انتقام سردار حاجیزاده و حاجقاسم و .. میگیری
میای و بهمون لبخند میزنی مواظبمون باش از پیش خدا ..
اما مرگ یا زندگی مهم نیست؛ چیزی که اهمیت دارد اینست که چقدر از تو به مردم میرسد، خواه در دنیا باشی، خواه زیر خروار ها خاک...»
مادربزرگم میگفت :
این رفتار آدم هاست که نشون میده دوستت دارن یا نه ،
وگرنه کی قلب آدما رو دیده :)
بعد از چهل و اندی شب ؛
اومدم برات از کف میدون بگم ..
از وحدت و دلبستگی مردم کشور و شهرم بگم ..
اومدم برات از پرچم گردونی و شب زنده داری همشهریام بگم ..
راستش قبل این اتفاقا هیچوقت فکرشم نمیکردم مردم شهرم اینجوری پای کار باشن ؛
و چهل و اندی شب خیابونای شهرم پر باشه از ماشینایی که به شیشه هاش عکس آقای شهید و آقاسیدمجتبی چسبیده باشه ،
پر باشه از ماشینایی که از پنجرهاش پرچم سه رنگ کشورم بالـا گرفته شده ،
پر باشه از خانمای چادری و مردای غیور که سر هر میدون با نوای اللهاکبر پرچم میگردونن و ماشینا رو با اسفند دود کردن راهی میکنن ،
راستش وقتی این همه ازدحام ، پرچم و مردمی رو میبینم که با عشق هر شب کف میدونن ، افتخار میکنم ،
به مردمم ، به این اتحادشون به خالی نکردن میدون ..
به اینکه هرشب شلوغ تر از شب قبله ..
آقاسیدمجتبی ، آقاسیدعلی ..
خیالتون راحت ..
تا ما هستیم ، این انقلـاب تا تهش میمونه .
مردم شهرم دم شرف ، غیرت ، مردونگی و بودنتون گرم 🤍 .
ازطرفدخترکیبهنامبابونه ..
...
شلمچه، میدانم که تو هم سخت دلتنگی، دلتنگ همان مجاهدانی که روزها یا زهرا گویان شیرازهی لشکر دشمن را میسوزانند، و شب ها...امان از شب، که فقط خدا از دل شکسته ی آنان خبر داشت، و تو که شاهد ناله هایشان بودی، همان ناله هایی که دل عرش را به لرزه میانداخت.
شلمچه تو شاهد اشک و مناجات کدام مرد خدا بودی؟ بگو چه داری که خاکت قبله گاه یاران خمینی شد؟
با من سخن بگو؛ تو قدمگاه کدامین انسانی؟ تو مدفن کدام یاری؟ از استخوان های سوخته بگو شلمچه، از خون گلگون کبوتران الهی، از نفس گرم حاج همت،
بگو خون پاک کدام مجاهد فی سبیل الله خاکت را اینچنین مأوای جاماندگان کرده؟
با من سخن بگو، میدانم که تو هم سخت دلتنگی شلمچه، و بدان که راهست بین دل دوستان.
...