گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم،
چه بگویم...؟!
که غم از دل برود چون تو بیایی...
دِل گُفت!
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد دلشوره ی ما بود دلآرام جهان شد
اول آسایشمان سقف فروریخت
هنگام ثمر دادنمان بود خزان شد
هدایت شده از گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
هر وقت با پوزخند گناهاتو یادت انداختن بگو:
و بعضیها خدا را در اعماق گناهان خود یافتند...
دِل گُفت!
دارد زمان آمدنت دیر میشود دارد جوان سینه زنت پیر میشود... این کشتی شکسته ی طوفان معصیت، با دست توست
آقا
هزار جمعه گذشت و نیامدی...!
دیگر نمانده است برای دلی قرار...(:
تو ثابت کردی که بختم هنوز همرنگ چشماته
تحمل کن کمی، شاید از اون بالاتر هم باشه...