تاریخ همیشه تعداد مردگانش را رُند میکند، هزار و یک نفر میشود هزار نفر؛
و هیچکس نمیداند که آن یک نفر برای مادرش تمام دنیا بود...
ولی چقد حق گفت پیامخلفی:
درونم جنگیست میانِ دو ارتش،
عجیب آنکه هر دو را فرمانده یکیست... «من»!
جنگ پایان خواهد یافت و رهبران با هم گرم خواهند گرفت؛
و باقى میماند آن مادر پیرى که چشم به راه فرزند شهیدش است،
و آن دختر جوانى که منتظر معشوق خویش است،
و فرزندانى که به انتظار پدر قهرمانشان نشستهاند...
نمیدانم چه کسى وطن را فروخت، اما دیدم چه کسى بهاى آن را پرداخت.
- محمود درویش
دِل گُفت!
جنگ پایان خواهد یافت و رهبران با هم گرم خواهند گرفت؛ و باقى میماند آن مادر پیرى که چشم به راه فرزن
میگفت اون چیزی که آدم ها رو به هم نزدیک میکنه یک «درد مشترکه»
این حس رو نسبت به محمود درویش و نوشته هاش دارم...
زن ها همیشه نگرانند
نگران تمام شدن لحظه های قشنگ ،
نگران نیامدن آن اتفاق هایی که
دوستشان دارند ،
مضطربند که نکند گربه ای بی هوا
خودش را جلوی ماشین بیندازد
مواظبند لباس های پدرشان اتو داشته باشد
دلواپسند که مادر ، خودش را بیش از حد
به زحمت نیندازد ،
شب ها غم خودشان را میخورند و روز ها غم اطرافیانشان را ..
خوشحال نشان میدهند تا غمی بر
غصه هایش نیفزاید
گمان میکنم زن ها از بدو تولد « مادر »
زاده میشوند .
یهو؟ اشتباه نکن عزیزم یهو عوض نشدم، چندبار گفتم نشنیدی، منم عادت ندارم با کسی وقت بگذرونم که منو نمیفهمه...
حتی ارزش سرسنگین شدن هم نداری، اصلا انگار نه انگار چیزی بینمون بوده...رفتارم میشه مثل قبلِ رفاقتمون، نه غریبه، نه دوست...