دلگویه♡
پدر بزرگم پرچین که درست میکرد کنارش بودم
نوکِ چوب رو با داس دسته بلند شمالی تیز میکرد بعد رو نقطه ی مورد نظر میکوبید
نه یکبار، بارها میکوبید بعد ازم میخواست قدری آب بریزم تو اون چاله ی کوچیک تا خاک زمین نرم شه
دوباره انقدر میکوبید که این چوب ستون مانند در عمقِ مناسب قرار میگرفت و محکم وامیستاد
اونوقت چوبِ بعدی به فاصله سی چهل سانتی دوباره تو زمین کاشته میشد
بعد چوبهای باریک قابل انعطاف رو از لابلای این چوبهای عمودی بصورت یکی زیر یکی رو عبور میداد تا چند ردیف معمولا تا قد کمر و گاهی بلند تر این پرچینها بافته میشد....
تصویر اون روزها هنوز جلو چشامه
:)
-خدایا؛
در دو راهی زندگی ام تابلوی راهت را محکم قرار بده ، نکند که با نسیمی راهم را کج کنم !
『-
گیریم خنجر حرف تو بر پهلوی باورها نشست
نوشدارویی، شرابی، شیونی، شعری به کارش می کنیم
دل که چرکین شد چه کارش می کنیم؟!
#شفیعیکدکنی
مدتهاست که دیگر شب نیست!
همان ادامه روز است...
کمی تاریکتر، ساکت تر و بی نهایت غمگین تر، و بی خوابی :)
هدایت شده از مجموعه فروشگاهی قائم