بیبی همیشه میگفت:
اونایی که روحشون بههم متعلق باشه،
هرچقدرم دنیا بازیشون بده و از هم دور بشن،
بازم به هم برمیگردن و تهش به همدیگه ختم میشن.
تو بگو...راسته؟
سی سالگی به بعد که عاشق شوی،
دیگر اسمش را نمینویسی کفِ دستت
و دورش قلب بکشی
یا عکسش را بگذاری لای کتاب درسیات و هِی نگاهش کنی
سی سالگی به بعد که عاشق شوی
یک عصر جمعهی پاییزی
یک لیوان چای میریزی
مینشینی پشت پنجره و تمام شهر را
در بارانی که نمیبارد با خیالش قدم میزنی...
〖-ツ〗
•فکر کن خانه ما پشت آن تپه ی انبوه باشد ..
و تو هر روز بیایی سرِباغ؛ من برایت چای و نان تنوری و پنیر، در بغچه بپیچم
تو صدایم بزنی عشق بگویم جانم!
شاخه ای از گلِ پونه بدهی دستانم ...