همان پسر روستایی که دستانش ترک برداشته بود از شخم باغها و صورتش سوخته بود از تابش آفتاب...
بوی نان تنوری
کشک سائیده شده بر بام
بوی دود آتش در یک روز مه آلود
بوی جنگل میداد ...
ساده و اصیل و نجیب
من محقق جغرافیای سنتها بودم و او گنجِ گوشه نشین
تا سر گنج باز شد بازار دلش گرم شدو
دست دلم سرد ...
@Delgooye