دلگویه♡
ادامه این داستانِ واقعی در شبهای دیگر ....
پیاده شدم یخوردشو پیاده رفتم دیدم نمیتونم
آره گفته بودی: تا برسی حرم چند بار افتادی و بلند شدی یه جایی هم انگار بیهوش شدی ...