-شاید اشتیاق فراوان من بود که تورا ترساند؛
من در نامهربانی تو هم خودرا مقصر میدانم.
من ترجیح میدم تو راهی که میدونم درسته فحش بخورم؛ تا تو راهی که غلطه تشویق بشم!
حالا دیگر مطمئنم که لحظات «چای خوردن»
کنار تو جزو عمر من حساب نمیشود. انگار آن چند دقیقه همهی غصهها پشت در میایستند تا من و تو چای بنوشیم و حرف بزنیم.
ازم پرسید: « اینکه تا آخر عمر با یه نفر بمونی خستهکننده نیست؟»
بهش گفتم: تماشای هر روزِ ماه، ستارهها، دریا خستهکنندهست؟
هیچی نگفت!
چون چیزی که به روان ما آرامش ببخشه، هیچ وقت برامون تکراری نمی شه.