حالا دیگر مطمئنم که لحظات «چای خوردن»
کنار تو جزو عمر من حساب نمیشود. انگار آن چند دقیقه همهی غصهها پشت در میایستند تا من و تو چای بنوشیم و حرف بزنیم.
ازم پرسید: « اینکه تا آخر عمر با یه نفر بمونی خستهکننده نیست؟»
بهش گفتم: تماشای هر روزِ ماه، ستارهها، دریا خستهکنندهست؟
هیچی نگفت!
چون چیزی که به روان ما آرامش ببخشه، هیچ وقت برامون تکراری نمی شه.
یه روز پیرهن گلگلی میپوشم با یه چمدون میرم تو دور افتاده ترین روستای گیلان زندگی میکنم :)
قدیما خونه مادربزرگم زیر اون پتو سنگینا میخوابیدیم.
صبح که بیدار میشدیم همه خسته بودیم دوباره میخوابیدیم..
قبول دارید خواب اون موقع فرق داشت؟!
خیلی فرق..!