eitaa logo
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
63 دنبال‌کننده
11 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲 | سرنوشت به قـلـم؛ 𝗡𝗶𝗸𝗮 | نیکا🥀 عاشقانه | درام | رازآلود دو غریبه، یک دیدار اتفاقی... "بعضی آدم‌ها اتفاقی وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ اما ماندنشان، کارِ سرنوشت است..." Kod:𝟬𝟯𝟴📝 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 | 05/6/24🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه هاااا نمیدونید چقدر ذوق میکنم وقتی از رمان تعریف می‌کنید..😭🎀 عاشقتونم🫀
بریم برآی پارت؟
بریممممم
بریمممم
چیشدددددد
میشه پارت بدی 50 تایی شد چنل
50 تایی مبارک انشاالله میلیونی❤️
مبارکت باشه ⁵⁰ تاییی🌀🩵 ایشالا ¹ کایی و بعد ¹ میلیونیت🌀🩵
Happy 50 members 😭🫂🫀
| یه قرار معمولی... یا نه؟ 👀 فردای اون شب تصمیم گرفتم اصلاً به حرفای دیشب فکر نکنم که خب... پنج دقیقه بعد دوباره داشتم بهش فکر می‌کردم نیکا: ای باباااا 😭 گوشیمو برداشتم یه پیام از حامیم: حامیم: «صبح بخیر» نیکا: «صبح بخیررر» حامیم: «خوب خوابیدی؟» نیکا: «آره تو؟» حامیم: «بد نبود» نیکا: «چرا بد نبود؟» حامیم: «دیشب یه نفر باعث شد زیاد فکر کنم» خندیدم نیکا: «کی؟ 😂» حامیم: «یه نفر» نیکا: «اسم نداره؟» حامیم: «داره» نیکا: «اسمش چیهه؟» حامیم: «نیکا 😂» با خنده خیره موندم به صفحه نیکا: «خیلی پررویی 😂» حامیم: «تازه فهمیدی؟» نیکا: «نچ» حامیم: «امروز چیکار می‌کنی؟» نیکا: «با سنا و مهرسا قرار دارم» حامیم: «خوبه» نیکا: «چرا؟» حامیم: «هیچی» نیکا: «باز شروع کردی» حامیم: «فقط می‌خواستم بدونم» نیکا: «خب حالا می‌دونی 😂» حامیم: «آره» --- *ظهر* ظهر با سنا و مهرسا رفتیم یه کافه هنوز درست ننشسته بودیم که سنا گفت: سنا: خب نیکا: خب چی؟ سنا: تعریف کن نیکا: چی رو؟ سنا: دیشب با حامیم صحبت کردی؟ نیکا: از کجا فهمیدی؟😳(تعجب) سنا: چون از وقتی اومدی داری لبخند می‌زنی مهرسا: منم متوجه شدم نیکا:نه بابا چیزی نبود سنا: نیکاااا نیکا: خب حرف زدیم مهرسا: درباره چی؟ نیکا: چیز خاصی نبود سنا: این جمله یعنی خیلی چیز خاصی بوده 😂 نیکا: فقط فعلاً چیزی نی سنا: فعلاً؟! نیکا: آره مهرسا: یعنی چی؟ نیکا: یعنی... یه کم مکث کردم نیکا: هنوز نمی‌دونیم چیکاره ی همیم مهرسا آروم گفت: مهرسا: شاید بهتره همین‌طوری بمونه نیکا:نگاهش کردم... سنا: خب من میگم آروم پیش برین نیکا: اوم مهرسا لبخند کوچیکی زد مهرسا: خوبه --- *عصر* عصر، حامیم توی استودیو بود مجید: حامیم این قسمت رو یه بار دیگه بریم حامیم: آره بریم مهراد: داداش یه سوال حامیم: بگو مهراد: امروز چرا انقدر گوشی رو چک می‌کنی؟ حامیم: کار دارم سعید: چه کاری؟ حامیم: به شماچههه خانی: نیکاست؟ 😂 حامیم یه نگاه بهش کرد حامیم: چرا باید نیکا باشه؟ خانی: چون هر بار گوشی رو چک می‌کنی لبخند می‌زنی علی: خب این یه مدرکه دیگه😂 هستی: منم دیدم😆 حامیم: خیلی بیکارین مجید: خب راست میگن حامیم:اصن شاید یه نفر پیام داده مهراد: اووووه حامیم: ولی چیزی نیستت سعید: ما چیزی پرسیدیم؟ 😂 همه خندیدن حامیم هم خندید ولی خودش می‌دونست... چرا گوشیشو نمی‌تونه کنار بزاره --- از زبون نیکا:*شب* شب حامیم پیام داد حامیم: «یه پیشنهاد» نیکا: «چی؟» حامیم: «فردا بیا استودیو» نیکا: «چرا؟» حامیم: «مجید می‌خواد یه چیزی بهت نشون بده» نیکا: «چی؟» حامیم: «اگه بگم دیگه سورپرایز نیست» نیکا: «باز سورپرایزه😂» حامیم: «این دیگه به من ربطی نداره🤣» نیکا: «باشه میام» حامیم: «خوبه» نیکا: «حامیم؟» حامیم: «جان؟» نیکا: «فقط یه چیزی» حامیم: «چی؟» نیکا: «فردا جلوی بچه‌ها چیز عجیب غریبی نگی گیر بدنا😂» حامیم: «مثلاً؟» نیکا: «مثلاً همون حرفای امروز صبح» حامیم: «کدوم حرف؟» نیکا: «خودتو نزن به اون راه 😐» حامیم: «😂 باشه» چند ثانیه بعد یه پیام دیگه فرستاد حامیم: «ولی بین خودمون بمونه» نیکا: «چی؟» حامیم: من هنوزم سر حرفم هستم نیکا: «کدوم حرف؟» حامیم: «اینکه دیدنت رو دوست دارم» گوشی رو گذاشتم روی صورتم نیکا: وایییی خدااااا 😭 هنوز هیچ رابطه‌ای بین ما نبود ولی این حس... هر روز یه ذره بیشتر میشد😭 •|Don't copy |• به قلم:نیکا🤍