𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
مبارکت باشه ⁵⁰ تاییی🌀🩵 ایشالا ¹ کایی و بعد ¹ میلیونیت🌀🩵
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#part19 | یه قرار معمولی... یا نه؟ 👀
فردای اون شب تصمیم گرفتم اصلاً به حرفای دیشب فکر نکنم
که خب...
پنج دقیقه بعد دوباره داشتم بهش فکر میکردم
نیکا: ای باباااا 😭
گوشیمو برداشتم
یه پیام از حامیم:
حامیم: «صبح بخیر»
نیکا: «صبح بخیررر»
حامیم: «خوب خوابیدی؟»
نیکا: «آره تو؟»
حامیم: «بد نبود»
نیکا: «چرا بد نبود؟»
حامیم: «دیشب یه نفر باعث شد زیاد فکر کنم»
خندیدم
نیکا: «کی؟ 😂»
حامیم: «یه نفر»
نیکا: «اسم نداره؟»
حامیم: «داره»
نیکا: «اسمش چیهه؟»
حامیم: «نیکا 😂»
با خنده خیره موندم به صفحه
نیکا: «خیلی پررویی 😂»
حامیم: «تازه فهمیدی؟»
نیکا: «نچ»
حامیم: «امروز چیکار میکنی؟»
نیکا: «با سنا و مهرسا قرار دارم»
حامیم: «خوبه»
نیکا: «چرا؟»
حامیم: «هیچی»
نیکا: «باز شروع کردی»
حامیم: «فقط میخواستم بدونم»
نیکا: «خب حالا میدونی 😂»
حامیم: «آره»
---
*ظهر*
ظهر با سنا و مهرسا رفتیم یه کافه
هنوز درست ننشسته بودیم که سنا گفت:
سنا: خب
نیکا: خب چی؟
سنا: تعریف کن
نیکا: چی رو؟
سنا: دیشب با حامیم صحبت کردی؟
نیکا: از کجا فهمیدی؟😳(تعجب)
سنا: چون از وقتی اومدی داری لبخند میزنی
مهرسا: منم متوجه شدم
نیکا:نه بابا چیزی نبود
سنا: نیکاااا
نیکا: خب حرف زدیم
مهرسا: درباره چی؟
نیکا: چیز خاصی نبود
سنا: این جمله یعنی خیلی چیز خاصی بوده 😂
نیکا: فقط فعلاً چیزی نی
سنا: فعلاً؟!
نیکا: آره
مهرسا: یعنی چی؟
نیکا: یعنی...
یه کم مکث کردم
نیکا: هنوز نمیدونیم چیکاره ی همیم
مهرسا آروم گفت:
مهرسا: شاید بهتره همینطوری بمونه
نیکا:نگاهش کردم...
سنا: خب من میگم آروم پیش برین
نیکا: اوم
مهرسا لبخند کوچیکی زد
مهرسا: خوبه
---
*عصر*
عصر، حامیم توی استودیو بود
مجید: حامیم این قسمت رو یه بار دیگه بریم
حامیم: آره بریم
مهراد: داداش یه سوال
حامیم: بگو
مهراد: امروز چرا انقدر گوشی رو چک میکنی؟
حامیم: کار دارم
سعید: چه کاری؟
حامیم: به شماچههه
خانی: نیکاست؟ 😂
حامیم یه نگاه بهش کرد
حامیم: چرا باید نیکا باشه؟
خانی: چون هر بار گوشی رو چک میکنی لبخند میزنی
علی: خب این یه مدرکه دیگه😂
هستی: منم دیدم😆
حامیم: خیلی بیکارین
مجید: خب راست میگن
حامیم:اصن شاید یه نفر پیام داده
مهراد: اووووه
حامیم: ولی چیزی نیستت
سعید: ما چیزی پرسیدیم؟ 😂
همه خندیدن
حامیم هم خندید
ولی خودش میدونست...
چرا گوشیشو نمیتونه کنار بزاره
---
از زبون نیکا:*شب*
شب حامیم پیام داد
حامیم: «یه پیشنهاد»
نیکا: «چی؟»
حامیم: «فردا بیا استودیو»
نیکا: «چرا؟»
حامیم: «مجید میخواد یه چیزی بهت نشون بده»
نیکا: «چی؟»
حامیم: «اگه بگم دیگه سورپرایز نیست»
نیکا: «باز سورپرایزه😂»
حامیم: «این دیگه به من ربطی نداره🤣»
نیکا: «باشه میام»
حامیم: «خوبه»
نیکا: «حامیم؟»
حامیم: «جان؟»
نیکا: «فقط یه چیزی»
حامیم: «چی؟»
نیکا: «فردا جلوی بچهها چیز عجیب غریبی نگی گیر بدنا😂»
حامیم: «مثلاً؟»
نیکا: «مثلاً همون حرفای امروز صبح»
حامیم: «کدوم حرف؟»
نیکا: «خودتو نزن به اون راه 😐»
حامیم: «😂 باشه»
چند ثانیه بعد یه پیام دیگه فرستاد
حامیم: «ولی بین خودمون بمونه»
نیکا: «چی؟»
حامیم: من هنوزم سر حرفم هستم
نیکا: «کدوم حرف؟»
حامیم: «اینکه دیدنت رو دوست دارم»
گوشی رو گذاشتم روی صورتم
نیکا: وایییی خدااااا 😭
هنوز هیچ رابطهای بین ما نبود
ولی این حس...
هر روز یه ذره بیشتر میشد😭
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍