eitaa logo
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
66 دنبال‌کننده
11 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲 | سرنوشت به قـلـم؛ 𝗡𝗶𝗸𝗮 | نیکا🥀 عاشقانه | درام | رازآلود دو غریبه، یک دیدار اتفاقی... "بعضی آدم‌ها اتفاقی وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ اما ماندنشان، کارِ سرنوشت است..." Kod:𝟬𝟯𝟴📝 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 | 05/6/24🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
| استودیو و یه دردسر کوچولو 😂 فرداش با سنا و مهرسا راه افتادیم سمت استودیو مهرسا از همون اول هیجان داشت مهرسا: نیکااا فکر می‌کنی امروز حامیم هست؟ نیکا: خب معلومه هست استودیو محل کارشه دیگه 😂 مهرسا: آخه شاید رفته باشه سنا: تو چرا انقدر پیگیرشی؟ 😂 مهرسا: خب دوست دارم ببینمش نیکا: هعیی مهرسا: عیش وقتی رسیدیم در رو زدیم چند ثانیه بعد حامیم خودش درو باز کرد حامیم: سلامم نیکا: سلام حامیم: اومدین سنا: سلام حامیم مهرسا: سلام حامیم: سلام بچه‌ها چشمش افتاد به من حامیم: خوبی؟ نیکا: آره حامیم: خب بیا داخل رفتیم تو مجید و مهراد و سعید و خانی و علی و هستی اونجا بودن مجید: سلاممم نیکا: سلام مهراد: امروز دیگه خبری ندارین برای تعریف؟ نیکا: اگه دوباره شروع کنی خودت باید فرار کنی 😂 سعید: اوووو خانی: جوابش رو داد 😂 علی: به نظرم نیکا کم‌کم داره شبیه خودتون میشه هستی: آره خیلی زود با جمع جور شد😊 نیکا: من بی‌تقصیرم اینا آدمو خراب می‌کنن 😂 حامیم: خودت از اول همین بودی نیکا: 😐 حامیم خندید نیکا: خیلی ممنون حامیم: خواهش می‌کنم😂 --- مجید یه لپ‌تاپ آورد مجید: خب نیکا خانم اینو ببین نیکا: چی هست؟ مجید: یه کلیپ از پشت صحنه ویدیو رو پخش کرد چند ثانیه بعد تصویر حامیم اومد روی صفحه نیکا: وای 😂 حامیم: چرا می‌خندی؟ نیکا: چون اینجا خیلی خنده داری مهراد: این همیشه همین شکلیه حامیم: مهراد تو حرف نزن نیکا: 😂 مجید: حالا قسمت آخر رو ببین ویدیو جلو رفت یه لحظه حامیم توی تصویر اشتباهی یه جمله رو گفت و همه بند زدن زیر خنده نیکا: 😂😂😂 حامیم: این قسمت رو چرا گذاشتی؟! مجید: چون بامزه‌ست نیکا: خیلی خوب بود 😂 حامیم: من نمی‌دونم چرا گفتم بیای اینجا نیکا: خودت گفتی بیام! حامیم: الان پشیمون شدم نیکا: خب من میرم(بغض کردم از سرجام بلند شدم) حامیم: نه بابا شوخی کردم بشیننن نیکا: با یاداوری اون فیلمه خندم گرفت و نشستم😂 --- بعد از یه مدت سنا و مهرسا رفتن با هستی و علی حرف بزنن منم کنار حامیم نشسته بودم حامیم: خوشت اومد؟ نیکا: آره حامیم: از چی؟ نیکا: از اینکه اینجا این‌قدر همه باهم راحتن حامیم: تو هم راحتی؟ نیکا: آره خیلیی حامیم: پس خوبه نیکا: چرا؟ حامیم: چون خوشحالم راحتی نیکا: هستمم(لبخند دندون نمایی زدم) حامیم لبخند زد چند لحظه بعد یه تار موم جلوی صورتم افتاد حامیم: صبر کن نیکا: چی؟ حامیم دستش رو آورد جلو ولی قبل از اینکه بهم دست بزنه ثابت موند حامیم: موهات... نیکا: چی شده؟ حامیم: هیچی جلوی چشمته خودم موهامو کنار زدم نیکا: اینو می‌گفتی؟ 😂 حامیم: آره نیکا: خب از اول میگفتی حامیم: اوم یه لبخند کوچیک زد منم ناخودآگاه خندیدم --- همون موقع گوشی حامیم زنگ خورد. حامیم: الو؟ صدای شروین از اون طرف: شروین: داداش کجایی؟ حامیم: استودیو شروین: امشب برنامه داریم یادت نره حامیم: یادمه شروین: بچه‌ها هم میان؟ حامیم: آره شروین: نیکا هم هست؟ حامیم یه نگاه به من کرد حامیم: آره اینجاست شروین: خب پس... حامیم: پس چی؟ شروین: هیچی بابا 😂 حامیم: شروینن خدافظ شروین: مراقبت کن خدافظ تماس قطع شد نیکا: چی می‌خواست؟ حامیم: یه برنامه برای امشب نیکا: شماها هم که همیشه برنامه دارین حامیم: اگه بخوای تو هم می‌تونی بیای نیکا: کجا؟ حامیم: یه دورهمی کوچیک نیکا: دختر و پسر قاطی؟ حامیم: آره ولی خیلی شلوغ نیست نیکا: نمی‌دونم... حامیم: اگه راحت نیستی عیب نداره نیکا: نه میام حامیم: مطمئنی؟ نیکا: آره حامیم: پس خوبه همون لحظه مهرسا برگشت مهرسا: چی خوبه؟ نیکا: امشب دورهمی دارن مهرسا: کجا؟ حامیم: یه جای آرومه مهرسا: منم میام سنا از اون طرف گفت: سنا: منم هستم! نیکا: خب پس جمع شدیم 😂 حامیم: پس امشب می‌بینمتون نیکا: باشه حامیم: و نیکا... نیکا: هوم؟ حامیم: این دفعه حواسم هست نیکا: به چی؟ حامیم: به اینکه تنها نمونی من یه لحظه نگاش کردم نیکا: باشه و خودمم نمی‌دونستم چرا با شنیدن همین یه جمله... •|DON'T COPY |• به قلم:نیکا🤍
| امشب یه چیزی فرق داشت 🌙 قلبم به تپش افتاد! *شب* شب جلوی آینه وایساده بودم و نمی‌دونستم چی بپوشم نیکا: این چقدر زشته یه لباس دیگه برداشتم نیکا: اینم نه سنا زنگ زد سنا: آماده‌ای؟ نیکا: نههههه 😭 سنا: هنوز لباس انتخاب نکردی؟! نیکا: نمی‌دونم چی بپوشم مهرسا از اون‌طرف گفت: مهرسا: یه چیزی بپوش که حامیم ذوقق کنه 😂 نیکا: مهرسااااااااا مهرسا: چیههه🤣 سنا: 😂😂 نیکا: خفه شووو اصلا به خاطر حامیم نیست مهرسا: آره جون خودت نیکا: خدافظ! تماس رو قطع کردم یه لباس مشکیه بلنده ساده پوشیدم و راه افتادم --- وقتی رسیدم شروین و کیوان جلوی در بودن کیوان: سلام خانوم نیکا: سلام شروین: بالاخره اومدی نیکا: آره کیوان: حامیم داخله نیکا: باشه همین که وارد شدم حامیم از اون طرف سالن منو دید چند ثانیه فقط نگام کرد بعد اومد سمتم حامیم: سلامم نیکا: سلامم حامیم: خوبی؟ نیکا: آره حامیم: خیلی خوشحالم اومدی نیکا: چرا؟ حامیم: چون... یه لحظه مکث کرد حامیم: چون دوست داشتم توهم باشی من لبخند زدم نیکا: منم خوشحالم اومدم حامیم: بیا بریم پیش بچه‌ها --- مجید و مهراد و سعید و خانی و علی و هستی اونجا بودن مهراد: اووووه حامیم رفت و اومد تنها نیومد 😂 حامیم: مهراد... مهراد: باشه بابا مجید: نیکا بیا بشین نیکا: مرسی مهراد کنار مجید نشست مهراد: امشب قراره یه بازی کنیم نیکا: چه بازی؟ مهراد: جرات حقیقت نیکا: نهههه سعید: چرا؟ نیکا: چون سوالای شماها خوب نی 😂 خانی: دقیقا به همین دلیل میخوایم بازی کنیم هستی: من پایه‌ام علی: منم حامیم: شماها فقط آبروریزی نکنین مهراد: قول نمی‌دیمم --- بازی شروع شد چند سؤال معمولی پرسیدن تا اینکه نوبت حامیم شد مجید: حامیم یه نفر توی این جمع هست که بیشتر از بقیه دوسش داری؟ همه شروع کردن به «اووووو» گفتن حامیم خندید حامیم: آره مهراد: کی؟ حامیم: نمی‌گم مجید: باید بگی! حامیم: سؤال پرسید فقط «هست یا نه» کیوان: راست میگه 😂 مهراد: خب حداقل یه نشونه بده حامیم یه نگاه کوتاه به من کرد حامیم: موهاش قهوه ایه😂 مهرسا یه لحظه صاف نشست مهراد: اووووه! حامیم ادامه داد: حامیم: و خیلی زود با آدم صمیمی میشه من فقط نگاش کردم نیکا: چرا من حس می‌کنم دارین منو توصیف می‌کنین؟ 😂 حامیم: (شونه ای بالا انداختم)شاید همین‌طوره همه خندیدن مهرسا فقط چیزی نگفت و نگاهشو روی میز دوخته بود --- بعد نوبت من شد مجید: نیکا حالا تو نیکا: بپرس مجید: توی این جمع کسی هست که وقتی می‌بینیش خوشحال میشی؟ من یه لحظه مکث کردم نگاهم ناخودآگاه رفت سمت حامیم اونم نگام کرد نیکا: آره مهراد: اووووووو! نیکا: ولی نمی‌گم کیه 😂 حامیم خندید حامیم: خوبه نیکا: چی خوبه؟ حامیم: هیچی ولی از لبخندش معلوم بود جوابم رو گرفته --- بعد از بازی رفتیم یه گوشه نشستیم حامیم: چرا گفتی آره؟ نیکا: چون راست بود حامیم: واقعاً؟ نیکا: آره حامیم: و نمی‌گی کی؟ نیکا: نه حامیم: باشه😂 نیکا: تو هم نگفتی حامیم: من یه نشونه دادم نیکا: خیلی تابلو بود حامیم: شاید عمدا کردم نیکا: حامیم! حامیم: چیه؟ 😂 نیکا: خیلی شیطونی حامیم: فقط با بعضیا نیکا: با من؟ حامیم:عامم😂 یه لحظه سکوت کردیم بعد حامیم آروم گفت: حامیم: ولی جدی... نیکا: هوم؟ حامیم: امشب از وقتی اومدی حالم بهتره نیکا: چرا؟ حامیم: نمی‌دونم نیکا: دوباره نمی‌دونی؟ 😂 حامیم: آره نیکا: پس خیلی چیزا رو نمی‌دونی حامیم: بعضی چیزا رو می‌دونم نیکا: مثلاً؟ حامیم نگام کرد حامیم: اینکه دوست دارم بیشتر باهات وقت بگذرونم و بشناسمت قلبم یه ضربه محکم زد نیکا: منم... حامیم: تو هم چی؟ نیکا: منم دوست دارم بیشتر بشناسمت حامیم لبخند زد حامیم: همین خوبه نیکا: اوم ... •|Don't copy |• به قلم:نیکا🤍
پآرت نوزدهم ، بیستم و بیست و یکم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》 تقدیم نگآه قشنگتون شد رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید... با شوق میخونمش؛🤍 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
ناشناس الان ۱۳ تا پیامه بشه ۱۸ تا پیام تا پارت بعدی...
Happy 62 members;😭🤍✨