#part21| امشب یه چیزی فرق داشت 🌙
قلبم به تپش افتاد!
*شب*
شب جلوی آینه وایساده بودم و نمیدونستم چی بپوشم
نیکا: این چقدر زشته
یه لباس دیگه برداشتم
نیکا: اینم نه
سنا زنگ زد
سنا: آمادهای؟
نیکا: نههههه 😭
سنا: هنوز لباس انتخاب نکردی؟!
نیکا: نمیدونم چی بپوشم
مهرسا از اونطرف گفت:
مهرسا: یه چیزی بپوش که حامیم ذوقق کنه 😂
نیکا: مهرسااااااااا
مهرسا: چیههه🤣
سنا: 😂😂
نیکا: خفه شووو اصلا به خاطر حامیم نیست
مهرسا: آره جون خودت
نیکا: خدافظ!
تماس رو قطع کردم
یه لباس مشکیه بلنده ساده پوشیدم و راه افتادم
---
وقتی رسیدم شروین و کیوان جلوی در بودن
کیوان: سلام خانوم
نیکا: سلام
شروین: بالاخره اومدی
نیکا: آره
کیوان: حامیم داخله
نیکا: باشه
همین که وارد شدم حامیم از اون طرف سالن منو دید
چند ثانیه فقط نگام کرد
بعد اومد سمتم
حامیم: سلامم
نیکا: سلامم
حامیم: خوبی؟
نیکا: آره
حامیم: خیلی خوشحالم اومدی
نیکا: چرا؟
حامیم: چون...
یه لحظه مکث کرد
حامیم: چون دوست داشتم توهم باشی
من لبخند زدم
نیکا: منم خوشحالم اومدم
حامیم: بیا بریم پیش بچهها
---
مجید و مهراد و سعید و خانی و علی و هستی اونجا بودن
مهراد: اووووه حامیم رفت و اومد تنها نیومد 😂
حامیم: مهراد...
مهراد: باشه بابا
مجید: نیکا بیا بشین
نیکا: مرسی
مهراد کنار مجید نشست
مهراد: امشب قراره یه بازی کنیم
نیکا: چه بازی؟
مهراد: جرات حقیقت
نیکا: نهههه
سعید: چرا؟
نیکا: چون سوالای شماها خوب نی 😂
خانی: دقیقا به همین دلیل میخوایم بازی کنیم
هستی: من پایهام
علی: منم
حامیم: شماها فقط آبروریزی نکنین
مهراد: قول نمیدیمم
---
بازی شروع شد
چند سؤال معمولی پرسیدن
تا اینکه نوبت حامیم شد
مجید: حامیم یه نفر توی این جمع هست که بیشتر از بقیه دوسش داری؟
همه شروع کردن به «اووووو» گفتن
حامیم خندید
حامیم: آره
مهراد: کی؟
حامیم: نمیگم
مجید: باید بگی!
حامیم: سؤال پرسید فقط «هست یا نه»
کیوان: راست میگه 😂
مهراد: خب حداقل یه نشونه بده
حامیم یه نگاه کوتاه به من کرد
حامیم: موهاش قهوه ایه😂
مهرسا یه لحظه صاف نشست
مهراد: اووووه!
حامیم ادامه داد:
حامیم: و خیلی زود با آدم صمیمی میشه
من فقط نگاش کردم
نیکا: چرا من حس میکنم دارین منو توصیف میکنین؟ 😂
حامیم: (شونه ای بالا انداختم)شاید همینطوره
همه خندیدن
مهرسا فقط چیزی نگفت
و نگاهشو روی میز دوخته بود
---
بعد نوبت من شد
مجید: نیکا حالا تو
نیکا: بپرس
مجید: توی این جمع کسی هست که وقتی میبینیش خوشحال میشی؟
من یه لحظه مکث کردم
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت حامیم
اونم نگام کرد
نیکا: آره
مهراد: اووووووو!
نیکا: ولی نمیگم کیه 😂
حامیم خندید
حامیم: خوبه
نیکا: چی خوبه؟
حامیم: هیچی
ولی از لبخندش معلوم بود جوابم رو گرفته
---
بعد از بازی رفتیم یه گوشه نشستیم
حامیم: چرا گفتی آره؟
نیکا: چون راست بود
حامیم: واقعاً؟
نیکا: آره
حامیم: و نمیگی کی؟
نیکا: نه
حامیم: باشه😂
نیکا: تو هم نگفتی
حامیم: من یه نشونه دادم
نیکا: خیلی تابلو بود
حامیم: شاید عمدا کردم
نیکا: حامیم!
حامیم: چیه؟ 😂
نیکا: خیلی شیطونی
حامیم: فقط با بعضیا
نیکا: با من؟
حامیم:عامم😂
یه لحظه سکوت کردیم
بعد حامیم آروم گفت:
حامیم: ولی جدی...
نیکا: هوم؟
حامیم: امشب از وقتی اومدی حالم بهتره
نیکا: چرا؟
حامیم: نمیدونم
نیکا: دوباره نمیدونی؟ 😂
حامیم: آره
نیکا: پس خیلی چیزا رو نمیدونی
حامیم: بعضی چیزا رو میدونم
نیکا: مثلاً؟
حامیم نگام کرد
حامیم: اینکه دوست دارم بیشتر باهات وقت بگذرونم و بشناسمت
قلبم یه ضربه محکم زد
نیکا: منم...
حامیم: تو هم چی؟
نیکا: منم دوست دارم بیشتر بشناسمت
حامیم لبخند زد
حامیم: همین خوبه
نیکا: اوم
...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت نوزدهم ، بیستم و بیست و یکم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️