#part22 | یه لحظهی آروم
مهمونی کمکم داشت خلوتتر میشد
موزیک هنوز پخش میشدولی دیگه مثل اول شب شلوغ نبود
من کنار سنا و مهرسا نشسته بودم
سنا: نیکا؟
نیکا: هوم؟
سنا: چرا انقدر ساکتی؟
نیکا: هیچی خستم فقط
مهرسا: منم
سنا: خب بریم یه کم بیرون هوا بخوریم
نیکا: بریم
بلند شدیم
چند قدم بیشتر نرفته بودیم که حامیم صدام زد
حامیم: نیکا؟
برگشتم
نیکا: جانم؟
حامیم: میری بیرون؟
نیکا: آره یه کم هوا بخوریم
حامیم: باشه
یه لحظه مکث کرد
حامیم: فقط اگر سردته یه چیزی بردار
نیکا: نه خوبم
حامیم: مطمئنی؟
نیکا: آره بابا 😂
حامیم: باشه
رفتیم بیرون
هوا خنک بود و باد آرومی میاومد
مهرسا: وای چقدر خوبه
سنا: آره خیلی بهتر از داخله
من دستامو به هم مالیدم
سنا: نیکا تو که گفتی سردت نیست
نیکا: نیست خب
مهرسا: دستاشو گرفتم
_دستات یخه 😂
نیکا: خب دستام همیشه سرده
همون موقع در باز شد
حامیم اومد بیرون
حامیم:چیشده ...هینننن دیدی گفتم سردته؟
نیکا: نخیرمم
حامیم: دستتو بده ببینم
نیکا: برای چی؟
حامیم: بده
دستم رو جلو بردم
حامیم دستم رو گرفت و چند ثانیه نگه داشت
حامیم: خیلی یخهه دختر
نیکا: کلا اینجوریه
حامیم: پس چرا کت منو نگرفتی؟
نیکا: چون خودت سردت میشه
حامیم: من خوبم
نیکا: نه نمیخوام
حامیم: لجبازی نکن
نیکا: تو لجبازی نکن 😂
حامیم خندید
حامیم: باشه
ولی هنوز دستمو ول نکرده بود
منم چیزی نگفتم
فقط نگاش کردم
حامیم: چیه؟
نیکا: ه هیچی
حامیم: چرا اینجوری نگام میکنی؟
نیکا: (به چشماش زل زدم)
حامیم: نمیدونی 😂
نیکا: اوهوم
حامیم: پس بیخیال..
هر دومون ساکت شدیم
همون لحظه باد ملایمی اومد
باد موهامو رو ریخت جلوی صورتم
حامیم بهم نگاه کرد و خیلی آروم موهامو از جلوی صورتم کنار زد
همون لحظه خودش هم انگار متوجه شد چه کاری کرده
دستش رو سریع پایین آورد
حامیم: ب ب ببخشید
نیکا: برای چی؟
حامیم: ه هیچی نمیدونم چرا این کارو کردم
نیکا: اشکالی نداشت
حامیم نگام کرد
حامیم: مطمئنی؟
نیکا: آره
یه لبخند کوچیک زد
حامیم: خوبه
از داخل صدای مهراد اومد:
مهراد: حامیمممم! بیاااا!
حامیم چشمهاشو بست و خندید
حامیم: این بشر یه لحظه هم نمیذاره آدم خلوت کنه
من خندیدم
نیکا: برو دیگه
حامیم: میرم
چند قدم برداشتولی دوباره برگشت
حامیم: نیکا؟
نیکا: جان؟
حامیم: امشب...
نیکا: هوم؟
حامیم: اون لحظهای که گفتی توی این جمع یه نفر هست که وقتی میبینیش خوشحال میشی...
نیکا: خب؟
حامیم: خوشحالم که اون آدم منم
من یه لحظه چیزی برای گفتن نداشتم
فقط لبخند زدم
نیکا: منم خوشحالم
حامیم لبخند زد و رفت داخل
سنا که تمام مدت کنارمون وایساده بود آروم نزدیکم شد
سنا: خب...
نیکا: خببب
سنا: هیچی
نیکا: بگو دیگه
سنا: فقط میخواستم بگم...
نیکا: چی؟
سنا: این دیگه خیلی بیشتر از دوستی معمولی به نظر میاد دارین گولمون میزنیننن😂
نیکا: سناااا 😭
مهرسا از اون طرف بدون اینکه چیزی بگه فقط نگامون میکرد...
•|don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
#part23 | یه حس عجیبتر از قبل 👩🦯
بعد از حرف سنا برگشتم داخل
حامیم کنار شروین و کیوان وایساده بود و باهاشون حرف میزد
همین که چشمش به من افتاد وسط حرفش مکث کرد
شروین: چی شد؟
حامیم: هیچی
کیوان برگشت سمت من
کیوان: نیکا بیا اینجا
نیکا: بله؟
کیوان: یه چیزی میخوام بپرسم
نیکا: بپرس
کیوان: تو همیشه حامیم رو اینقدر میخندونی؟
نیکا: من؟ 😂
شروین: آره دیگه از وقتی تو اومدی این بشر همشش لبخند میزنه
حامیم: شما دوتا چرا ول نمیکنین؟
کیوان: خب راست میگیم
نیکا: اتفاقاً خودشم خیلی آدم خندونیه
شروین: جلوی ما نه 😂
حامیم: بیخیال شینن
کیوان: باشه بابا
---
مهرسا اون طرف سالن داشت با سنا حرف میزد
مهرسا: حس میکنم یه چیزی بین این دوتا هست
سنا: هست خب
مهرسا: ولی هنوز باهم نیستن فک کنم
سنا: اره
مهرسا: پس چرا حامیم اینقدر حواسش به نیکاست
سنا چیزی نگفت
مهرسا: من واقعاً نمیفهمم
سنا: چون نیکا براش مهمه
مهرسا: ...
سنا: مهرسا؟
مهرسا: هوم؟
سنا: تو خوبی؟
مهرسا: آره
سنا:باشه
ولی معلوم بود که خوب نیست
---
من رفتم سمت میز نوشیدنیها
یه لیوان برداشتم که صدای حامیم از کنارم اومد
حامیم: کجا رفتی؟
نیکا: همینجا بودم😂
حامیم: آها اره
نیکا:چرا پرسیدی؟ 😂
حامیم: نمیدونم همینطوری
نیکا: تو هم زیاد میگی نمیدونم
حامیم: تقصیر توئه
نیکا: چرا؟
حامیم: وقتی تو هستی خیلی چیزا یادم میره
نیکا: اینا رو از کجا یاد گرفتی؟ 😂
حامیم: خودم کشف کردم
نیکا: خیلی اعتمادبهنفس داری
حامیم: فقط وقتی تو روبهروم باشی
نگاهش کردم
نیکا: حامیم...
حامیم: جان؟
نیکا: داری با من شوخی میکنی یا جدی میگی؟
لبخندش یه کم محو شد
حامیم: جدیم
نیکا: ...
حامیم: نمیخوام تحت فشار بذارمت ببخشید
نیکا: نمیذاری
حامیم: واقعا؟
نیکا: آره
حامیم: خوبه
---
همون موقع یه دختر از اون طرف سالن اومد سمت حامیم
دختر:اقا حامیم؟
حامیم: بله؟
دختر: میشه باهاتون عکس بگیرم؟
حامیم: آره حتماً
من یه قدم کنار رفتم
دختر کنار حامیم ایستاد و عکس گرفت
بعد هم چند دقیقه باهاش حرف زد
من نمیدونستم چرا یه حس ریزی ته دلم پیچید
سنا اومد کنارم و آروم گفت:
سنا: چی شد؟
نیکا: هیچی
سنا: مطمئنی؟
نیکا: آره
سنا: پس چرا داری به اونا خيره شدی؟ 😂
نیکا: نگاه نمیکنم!
سنا: باشه 😂
چند دقیقه بعد دختر رفت
حامیم برگشت سمت من
حامیم: چرا ساکت شدی؟
نیکا: ساکت نبودم
حامیم: بودی
نیکا: خب...
حامیم: چی شده؟
نیکا: هیچی
حامیم خندید
حامیم: تو هم وقتی یه چیزی هست میکی هیچی
نیکا: خب واقعاً هیچی نیست
حامیم: باشه
چند ثانیه نگام کرد
حامیم: نکنه حسودی کردین خانوم آریامنش؟
نیکا: چییی؟😳
حامیم: چیزی نگفتمم😂
نیکا: حامیممم
حامیم: باشه باشه جیغ نزن🤣
نیکا: اصلاً هم حسودی نکردم
حامیم: قبول
نیکا: چرا اینجوری میخندی؟
حامیم: چون خیلی ضایعید
نیکا: نخیررر
حامیم: آره خیر
نیکا: اصلاً!
حامیم: باشه باشه😂
هردو زیر لب خندیدیم
بعد خیلی آروم گفت:
حامیم: ولی اگه بودی...
نیکا: اگه چی؟
حامیم: خوشحال میشدم
نیکا: چرا؟
حامیم: چون یعنی من فقط نیستم که این حسو دارم
قلبم یه ضربه محکم زد
نیکا: حامیم...
حامیم: هوم؟
نیکا: فکر کنم باید برم یه کم پیش سنا
حامیم لبخند زد
حامیم: باشه برو😂😂
نیکا: چرا میخندی؟
حامیم: داری فرار میکنی
نیکا: فرار نمیکنممم!
حامیم: باشه خانوم😂
رفتم سمت سنا
ولی قبل از اینکه برسم یه بار برگشتم
حامیم هنوز داشت نگام میکرد و میخندید...
•|don't copy|•
به قلم:نیکا🤍
پآرت بیست و دوم و بیست و سوم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️