eitaa logo
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
86 دنبال‌کننده
11 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲 | سرنوشت به قـلـم؛ 𝗡𝗶𝗸𝗮 | نیکا🥀 عاشقانه | درام | رازآلود دو غریبه، یک دیدار اتفاقی... "بعضی آدم‌ها اتفاقی وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ اما ماندنشان، کارِ سرنوشت است..." Kod:𝟬𝟯𝟴📝 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 | 05/6/24🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
بریمم پارت بخونیم؟؟
| یه لحظه‌ی آروم مهمونی کم‌کم داشت خلوت‌تر می‌شد موزیک هنوز پخش می‌شدولی دیگه مثل اول شب شلوغ نبود من کنار سنا و مهرسا نشسته بودم سنا: نیکا؟ نیکا: هوم؟ سنا: چرا انقدر ساکتی؟ نیکا: هیچی خستم فقط مهرسا: منم سنا: خب بریم یه کم بیرون هوا بخوریم نیکا: بریم بلند شدیم چند قدم بیشتر نرفته بودیم که حامیم صدام زد حامیم: نیکا؟ برگشتم نیکا: جانم؟ حامیم: می‌ری بیرون؟ نیکا: آره یه کم هوا بخوریم حامیم: باشه یه لحظه مکث کرد حامیم: فقط اگر سردته یه چیزی بردار نیکا: نه خوبم حامیم: مطمئنی؟ نیکا: آره بابا 😂 حامیم: باشه رفتیم بیرون هوا خنک بود و باد آرومی می‌اومد مهرسا: وای چقدر خوبه سنا: آره خیلی بهتر از داخله من دستامو به هم مالیدم سنا: نیکا تو که گفتی سردت نیست نیکا: نیست خب مهرسا: دستاشو گرفتم _دستات یخه 😂 نیکا: خب دستام همیشه سرده همون موقع در باز شد حامیم اومد بیرون حامیم:چیشده ...هینننن دیدی گفتم سردته؟ نیکا: نخیرمم حامیم: دستتو بده ببینم نیکا: برای چی؟ حامیم: بده دستم رو جلو بردم حامیم دستم رو گرفت و چند ثانیه نگه داشت حامیم: خیلی یخهه دختر نیکا: کلا اینجوریه حامیم: پس چرا کت منو نگرفتی؟ نیکا: چون خودت سردت میشه حامیم: من خوبم نیکا: نه نمی‌خوام حامیم: لجبازی نکن نیکا: تو لجبازی نکن 😂 حامیم خندید حامیم: باشه ولی هنوز دستمو ول نکرده بود منم چیزی نگفتم فقط نگاش کردم حامیم: چیه؟ نیکا: ه هیچی حامیم: چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟ نیکا: (به چشماش زل زدم) حامیم: نمیدونی 😂 نیکا: اوهوم حامیم: پس بی‌خیال.. هر دومون ساکت شدیم همون لحظه باد ملایمی اومد باد موهامو رو ریخت جلوی صورتم حامیم بهم نگاه کرد و خیلی آروم موهامو از جلوی صورتم کنار زد همون لحظه خودش هم انگار متوجه شد چه کاری کرده دستش رو سریع پایین آورد حامیم: ب ب ببخشید نیکا: برای چی؟ حامیم: ه هیچی نمی‌دونم چرا این کارو کردم نیکا: اشکالی نداشت حامیم نگام کرد حامیم: مطمئنی؟ نیکا: آره یه لبخند کوچیک زد حامیم: خوبه از داخل صدای مهراد اومد: مهراد: حامیمممم! بیاااا! حامیم چشم‌هاشو بست و خندید حامیم: این بشر یه لحظه هم نمی‌ذاره آدم خلوت کنه من خندیدم نیکا: برو دیگه حامیم: میرم چند قدم برداشت‌ولی دوباره برگشت حامیم: نیکا؟ نیکا: جان؟ حامیم: امشب... نیکا: هوم؟ حامیم: اون لحظه‌ای که گفتی توی این جمع یه نفر هست که وقتی می‌بینیش خوشحال میشی... نیکا: خب؟ حامیم: خوشحالم که اون آدم منم من یه لحظه چیزی برای گفتن نداشتم فقط لبخند زدم نیکا: منم خوشحالم حامیم لبخند زد و رفت داخل سنا که تمام مدت کنارمون وایساده بود آروم نزدیکم شد سنا: خب... نیکا: خببب سنا: هیچی نیکا: بگو دیگه سنا: فقط می‌خواستم بگم... نیکا: چی؟ سنا: این دیگه خیلی بیشتر از دوستی معمولی به نظر میاد دارین گولمون میزنیننن😂 نیکا: سناااا 😭 مهرسا از اون طرف بدون اینکه چیزی بگه فقط نگامون می‌کرد... •|don't copy |• به قلم:نیکا🤍
| یه حس عجیب‌تر از قبل 👩‍🦯 بعد از حرف سنا برگشتم داخل حامیم کنار شروین و کیوان وایساده بود و باهاشون حرف می‌زد همین که چشمش به من افتاد وسط حرفش مکث کرد شروین: چی شد؟ حامیم: هیچی کیوان برگشت سمت من کیوان: نیکا بیا اینجا نیکا: بله؟ کیوان: یه چیزی می‌خوام بپرسم نیکا: بپرس کیوان: تو همیشه حامیم رو این‌قدر می‌خندونی؟ نیکا: من؟ 😂 شروین: آره دیگه از وقتی تو اومدی این بشر همشش لبخند می‌زنه حامیم: شما دوتا چرا ول نمی‌کنین؟ کیوان: خب راست میگیم نیکا: اتفاقاً خودشم خیلی آدم خندونیه شروین: جلوی ما نه 😂 حامیم: بیخیال شینن کیوان: باشه بابا --- مهرسا اون طرف سالن داشت با سنا حرف می‌زد مهرسا: حس می‌کنم یه چیزی بین این دوتا هست سنا: هست خب مهرسا: ولی هنوز باهم نیستن فک کنم سنا: اره مهرسا: پس چرا حامیم این‌قدر حواسش به نیکاست سنا چیزی نگفت مهرسا: من واقعاً نمی‌فهمم سنا: چون نیکا براش مهمه مهرسا: ... سنا: مهرسا؟ مهرسا: هوم؟ سنا: تو خوبی؟ مهرسا: آره سنا:باشه ولی معلوم بود که خوب نیست --- من رفتم سمت میز نوشیدنی‌ها یه لیوان برداشتم که صدای حامیم از کنارم اومد حامیم: کجا رفتی؟ نیکا: همین‌جا بودم😂 حامیم: آها اره نیکا:چرا پرسیدی؟ 😂 حامیم: نمی‌دونم همینطوری نیکا: تو هم زیاد میگی نمی‌دونم حامیم: تقصیر توئه نیکا: چرا؟ حامیم: وقتی تو هستی خیلی چیزا یادم میره نیکا: اینا رو از کجا یاد گرفتی؟ 😂 حامیم: خودم کشف کردم نیکا: خیلی اعتمادبه‌نفس داری حامیم: فقط وقتی تو روبه‌روم باشی نگاهش کردم نیکا: حامیم... حامیم: جان؟ نیکا: داری با من شوخی می‌کنی یا جدی میگی؟ لبخندش یه کم محو شد حامیم: جدیم نیکا: ... حامیم: نمی‌خوام تحت فشار بذارمت ببخشید نیکا: نمی‌ذاری حامیم: واقعا؟ نیکا: آره حامیم: خوبه --- همون موقع یه دختر از اون طرف سالن اومد سمت حامیم دختر:اقا حامیم؟ حامیم: بله؟ دختر: میشه باهاتون عکس بگیرم؟ حامیم: آره حتماً من یه قدم کنار رفتم دختر کنار حامیم ایستاد و عکس گرفت بعد هم چند دقیقه باهاش حرف زد من نمی‌دونستم چرا یه حس ریزی ته دلم پیچید سنا اومد کنارم و آروم گفت: سنا: چی شد؟ نیکا: هیچی سنا: مطمئنی؟ نیکا: آره سنا: پس چرا داری به اونا خيره شدی؟ 😂 نیکا: نگاه نمی‌کنم! سنا: باشه 😂 چند دقیقه بعد دختر رفت حامیم برگشت سمت من حامیم: چرا ساکت شدی؟ نیکا: ساکت نبودم حامیم: بودی نیکا: خب... حامیم: چی شده؟ نیکا: هیچی حامیم خندید حامیم: تو هم وقتی یه چیزی هست میکی هیچی نیکا: خب واقعاً هیچی نیست حامیم: باشه چند ثانیه نگام کرد حامیم: نکنه حسودی کردین خانوم آریامنش؟ نیکا: چییی؟😳 حامیم: چیزی نگفتمم😂 نیکا: حامیممم حامیم: باشه باشه جیغ نزن🤣 نیکا: اصلاً هم حسودی نکردم حامیم: قبول نیکا: چرا این‌جوری می‌خندی؟ حامیم: چون خیلی ضایعید نیکا: نخیررر حامیم: آره خیر نیکا: اصلاً! حامیم: باشه باشه😂 هردو زیر لب خندیدیم بعد خیلی آروم گفت: حامیم: ولی اگه بودی... نیکا: اگه چی؟ حامیم: خوشحال می‌شدم نیکا: چرا؟ حامیم: چون یعنی من فقط نیستم که این حسو دارم قلبم یه ضربه محکم زد نیکا: حامیم... حامیم: هوم؟ نیکا: فکر کنم باید برم یه کم پیش سنا حامیم لبخند زد حامیم: باشه برو😂😂 نیکا: چرا می‌خندی؟ حامیم: داری فرار میکنی نیکا: فرار نمیکنممم! حامیم: باشه خانوم😂 رفتم سمت سنا ولی قبل از اینکه برسم یه بار برگشتم حامیم هنوز داشت نگام می‌کرد و میخندید... •|don't copy|• به قلم:نیکا🤍
پآرت بیست و دوم و بیست و سوم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》 تقدیم نگآه قشنگتون شد رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید... با شوق میخونمش؛🤍 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
امآر برسه به ۸۵ تا پارت بعدی...✨
عالی بودنننننننن
سلام من اد نظر دهی هستم خیلی خوشحالم که پیشتونم 🥹🤍
عالیه🩷 میشه در روز چندتا پارت بدی؟ یه کاناله هست روزی دوتا پرات میدهخوشم نمیاد اینجوری من بدم میاد تو بیشتر پارت بده خواهشدیمکنم مثلا روزی ۳ تا راستی احساس میکنم مهرسا به نیکا حسودی میکنه😮‍💨🙄 ~♡~ قربونت برمم✨ منم روزی دوتا میدم ولی اگر ناشناس و حمایت ها بیشتر باشه ۳/۴ تا میدم حستون کاملا درسته🤣
| «هیچی نیست» 😐 مهمونی دیگه آخراش بود من کنار سنا و مهرسا وایساده بودم و باهاشون حرف می‌زدم که دوباره چند نفر اومدن سمت حامیم یکی: حامیم یه عکس؟ حامیم: آره حتماً یکی دیگه: منم میشه؟ حامیم: آره من اولش اصلاً حواسم نبود تا اینکه چشمم افتاد به یکی از دخترا کنار حامیم وایساده بود... و حامیم برای عکس دستش رو دور کمر دختر گذاشت یه لحظه خشکم زد نیکا: ... سنا: چی شد؟ نیکا: ه هیچی سنا نگام کرد سنا: یعنی چی نیکا: ... مهرسا: چی دیدی؟ نیکا: هیچی گفتم گوشی‌مو برداشتم و شروع کردم الکی توش گشتن ولی اصلاً حواسم به گوشی نبود چند دقیقه بعد حامیم اومد سمتم حامیم: نیکا؟ نیکا: چیه؟ حامیم: خوبی؟ نیکا: آره حامیم: چرا این‌جوری جواب میدی؟ نیکا: چه‌جوری؟ حامیم: یه جوری نیکا: چیزی نیست حامیم: مطمئنی؟ نیکا: آره حامیم: رنگت پریده بیشتر نگام کرم حامیم: چیده هوم ناراحتی؟ نیکا: نه حامیم: پس چرا حتی نگام نمی‌کنی؟ نیکا: چون دارم به گوشی نگاه می‌کنم حامیم: گوشی خاموشه نیکا: 😐 سرمو بلند کردم نیکا: خیلی دقت می‌کنی حامیم: چون حواسم بهت هست نیکا: لازم نیست حامیم یه لحظه ساکت شد حامیم: چی شده؟ نیکا: هیچی حامیم: نیکا... نیکا: گفتم هیچی نیست بعد برگشتم سمت سنا نیکا: سنا بریم؟ سنا: الان؟ نیکا: آره حامیم: صبر کن برگشتم سمتش حامیم: اگه چیزی ناراحتت کرده بهم بگو نیکا: چیزی ناراحتم نکرده حامیم: پس چرا باهام این‌جوری میکنی؟ نیکا: چه جوری ها؟ حامیم:... نیکا: هه حامیم: نمی‌تونم ولش کنم وقتی بهم مهل نمیزاری نیکا: من فقط خستم حامیم چند ثانیه نگام کرد حامیم: باشه من رفتم ولی از پشت سر شنیدم: حامیم: شب بخیر جواب ندادم --- توی ماشین سنا چند ثانیه چیزی نگفت بعد: سنا: خب؟ نیکا: چی خب؟ سنا: چرا با حامیم قهر کردی؟ نیکا: قهر نکردم مهرسا: کردی نیکا: نکردم سنا: پس چرا جواب شب‌بخیرشو ندادی؟ نیکا: چون... مهرسا: چون دستشو انداخت دور کمر اون دختره؟ من سریع برگشتم سمتش نیکا: تو هم دیدی؟! مهرسا: آره سنا: اوووو نیکا: خب... من فقط خوشم نیومد سنا: پس حسودی کردی نیکا: نه! مهرسا: کردی نیکا: خب شاید یه کوچولو... سنا: یه کوچولو؟ 😂 نیکا: ساکت شو! مهرسا خندید مهرسا: ولی خب هنوز با هم نیستین نیکا: می‌دونم سنا: پس نمی‌تونی ازش انتظار داشته باشی بابت هر عکس توضیح بده نیکا: می‌دونم سنا میدونم... چند ثانیه ساکت شدم نیکا: ولی خب... نمی‌دونم چرا وقتی دیدم این کارو کرد یه‌دفعه حالم گرفته شد سنا: چون برات مهم شده نیکا: ... این بار جواب ندادم --- اون طرف حامیم هنوز توی مهمونی بود مهراد: داداش چته؟ حامیم: هیچی مجید: نیکا رفت؟ حامیم: آره مهراد: باهات قهر کرده؟ حامیم: نمی‌دونم کیوان: تو مگه چی کار کردی؟ حامیم: هیچ کاری شروین: مطمئنی؟ حامیم: چندتا عکس گرفتم مهراد: با اون دخترا؟ حامیم: آره مجید: شاید چون دخترن حامیم یه لحظه ساکت شد حامیم: عامم خب برای عکس بود مهراد: خب داداش... حامیم: چی؟ مهراد: احتمالاً ناراحت شده حامیم: ولی چرا؟ کیوان: چون شاید براش مهمی؟ حامیم به نقطه‌ای خیره شد بعد گوشی‌ش رو درآورد چت نیکا رو باز کرد چند ثانیه تایپ کرد حامیم: «رسیدی؟» پاک کرد دوباره نوشت: حامیم: «ناراحتی؟» باز پاک کرد آخرش فقط نوشت: حامیم: «رسیدی خونه خبر بده.» پیام رو فرستاد نیکا:یه پیام از حامیم اومد پیام رو دیدم ولی جواب ندادم چند دقیقه بعد یه پیام دیگه اومد: حامیم: «نیکا اگه از چیزی ناراحت شدی نمی‌خوام همین‌طوری بمونه» گوشی رو گذاشتم کنار... •|don't copy|• به قلم:نیکا🤍
| !من که حسودی نکردم گوشی رو گذاشته بودم کنارم ولی هر دو دقیقه یه بار برش می‌داشتم پیام حامیم رو مرور میکردم: «نیکا اگه از چیزی ناراحت شدی نمی‌خوام همین‌طوری بمونه» نیکا: اه... دلم می‌خواست جواب بدم ولی غرورم اجازه نمی‌داد نیکا: اصلاً چرا باید جواب بدم؟ 😐 گوشی رو گذاشتم کنار سه ثانیه بعد دوباره برداشتمش نیکا: خب شاید فقط یه جواب کوچیک... نوشتم: نیکا: «خوبم» ارسال فوری جواب اومد حامیم: «خوب نیستی» نیکا: جواب دادم _«هستم» حامیم: «نه نیستی» نیکا: «چرا نه؟» حامیم: «چون وقتی خوبی با من این‌طوری حرف نمی‌زنی» نیکا: «چه‌جوری حرف می‌زنم؟» حامیم: «سرد» نیکا: «خب شاید حوصله ندارم» حامیم: «باشه قبول» چند ثانیه گذشت حامیم: «ولی می‌خوام بدونم چی شد» نیکا: «هیچی گفتم» حامیم: «باز گفتی هیچی» نیکا: «آره» حامیم: «نیکا...» نیکا: «هوم» حامیم: «اون عکس‌ها بود؟» گوشی رو نگاه کردم خشکم زد نیکا: «کدوم عکس‌ها؟» حامیم: «همونایی که با چندتا دختر گرفتم» نیکا: «نخیر» حامیم: «پس بود» نیکا: «گفتم نه 😐» حامیم: «باشه» نیکا: «خب» حامیم: «ولی اگه اون بود فهمیدم ببخشید » نیکا: «چی رو می‌فهمی؟» حامیم: «اینکه شاید ناراحتت کرده» نیکا: «خب چرا باید ناراحت شم؟» حامیم: «نمی‌دونم» نیکا: «پس؟» حامیم: «چون شاید برات مهمم.» یه لحظه دلم ریخت نیکا: «خودشیفتهه» حامیم: «پس نیستم؟» نیکا: «نه هستی» حامیم: «حیحییی» نیکا: «ولی...» حامیم: «ولی چی؟» نیکا: «اون کارتو دوست نداشتم» چند ثانیه جواب نداد حامیم: «میفهمم» نیکا: «همین؟» حامیم: «نمیدونم چی باید بگم الان » نیکا: « منم نمی‌دونم» حامیم: «ببخشید بازم» نیکا: «من که حسودی نکردم» حامیم: «من نگفتم حسودی کردی 😂» نیکا: «خب...» حامیم: «ولی الان خودت گفتی» نیکا: «وای حامیممم 😭» حامیم: «😂😂» نیکا: «دیگه باهات حرف نمی‌زنم» حامیم: «باشه😂» نیکا: «جدی برم؟» حامیم: «نههه شوخی کردم» نیکا: «اههه » حامیم: «ولی یه چیزی» نیکا: «چی؟» حامیم: «اون ژست من صرفاً برای عکس بود» نیکا: «خب؟» حامیم: «هیچ معنی دیگه‌ای نداشت» نیکا: «باشه» حامیم: «و اگه می‌دونستم ناراحتت می‌کنه حواسم بیشتر بود» نیکا: «باشه...» حامیم: «الان بهتر شدی؟» نیکا: «یه کم» حامیم: «فقط یه کم؟» نیکا: «آره» حامیم: «پس باید یه کاری کنم کامل خوب شی» نیکا: «چه کاری؟» حامیم: «فردا می‌بینمت» نیکا: «برای چی؟» حامیم: «باید حضوری باهات حرف بزنم» نیکا: «حامیم نترسون منو » حامیم: 《نترسس😂 فقط می‌خوام وقتی باهات حرف می‌زنم صورتت رو ببینم》 یه لبخند نشست روی لبم نیکا: «باشه» حامیم: «پس آشتی؟» نیکا: «هنوز نه» حامیم: «چرا؟» نیکا: «یکم باید ناز بخری» حامیم: «من؟! 😂» نیکا: «آره» حامیم: «باشه خانوم هرچی تو بگی» نیکا: «خوبه» حامیم: «شب بخیر خانوم لجباز » نیکا: «شب بخیر پررو» گوشی رو گذاشتم کنار نیکا: توی دلم گفتم خب شاید یه کوچولو دلم براش تنگ شده بود... •|Don't copy |• به قلم:نیکا🤍