#part23 | یه حس عجیبتر از قبل 👩🦯
بعد از حرف سنا برگشتم داخل
حامیم کنار شروین و کیوان وایساده بود و باهاشون حرف میزد
همین که چشمش به من افتاد وسط حرفش مکث کرد
شروین: چی شد؟
حامیم: هیچی
کیوان برگشت سمت من
کیوان: نیکا بیا اینجا
نیکا: بله؟
کیوان: یه چیزی میخوام بپرسم
نیکا: بپرس
کیوان: تو همیشه حامیم رو اینقدر میخندونی؟
نیکا: من؟ 😂
شروین: آره دیگه از وقتی تو اومدی این بشر همشش لبخند میزنه
حامیم: شما دوتا چرا ول نمیکنین؟
کیوان: خب راست میگیم
نیکا: اتفاقاً خودشم خیلی آدم خندونیه
شروین: جلوی ما نه 😂
حامیم: بیخیال شینن
کیوان: باشه بابا
---
مهرسا اون طرف سالن داشت با سنا حرف میزد
مهرسا: حس میکنم یه چیزی بین این دوتا هست
سنا: هست خب
مهرسا: ولی هنوز باهم نیستن فک کنم
سنا: اره
مهرسا: پس چرا حامیم اینقدر حواسش به نیکاست
سنا چیزی نگفت
مهرسا: من واقعاً نمیفهمم
سنا: چون نیکا براش مهمه
مهرسا: ...
سنا: مهرسا؟
مهرسا: هوم؟
سنا: تو خوبی؟
مهرسا: آره
سنا:باشه
ولی معلوم بود که خوب نیست
---
من رفتم سمت میز نوشیدنیها
یه لیوان برداشتم که صدای حامیم از کنارم اومد
حامیم: کجا رفتی؟
نیکا: همینجا بودم😂
حامیم: آها اره
نیکا:چرا پرسیدی؟ 😂
حامیم: نمیدونم همینطوری
نیکا: تو هم زیاد میگی نمیدونم
حامیم: تقصیر توئه
نیکا: چرا؟
حامیم: وقتی تو هستی خیلی چیزا یادم میره
نیکا: اینا رو از کجا یاد گرفتی؟ 😂
حامیم: خودم کشف کردم
نیکا: خیلی اعتمادبهنفس داری
حامیم: فقط وقتی تو روبهروم باشی
نگاهش کردم
نیکا: حامیم...
حامیم: جان؟
نیکا: داری با من شوخی میکنی یا جدی میگی؟
لبخندش یه کم محو شد
حامیم: جدیم
نیکا: ...
حامیم: نمیخوام تحت فشار بذارمت ببخشید
نیکا: نمیذاری
حامیم: واقعا؟
نیکا: آره
حامیم: خوبه
---
همون موقع یه دختر از اون طرف سالن اومد سمت حامیم
دختر:اقا حامیم؟
حامیم: بله؟
دختر: میشه باهاتون عکس بگیرم؟
حامیم: آره حتماً
من یه قدم کنار رفتم
دختر کنار حامیم ایستاد و عکس گرفت
بعد هم چند دقیقه باهاش حرف زد
من نمیدونستم چرا یه حس ریزی ته دلم پیچید
سنا اومد کنارم و آروم گفت:
سنا: چی شد؟
نیکا: هیچی
سنا: مطمئنی؟
نیکا: آره
سنا: پس چرا داری به اونا خيره شدی؟ 😂
نیکا: نگاه نمیکنم!
سنا: باشه 😂
چند دقیقه بعد دختر رفت
حامیم برگشت سمت من
حامیم: چرا ساکت شدی؟
نیکا: ساکت نبودم
حامیم: بودی
نیکا: خب...
حامیم: چی شده؟
نیکا: هیچی
حامیم خندید
حامیم: تو هم وقتی یه چیزی هست میکی هیچی
نیکا: خب واقعاً هیچی نیست
حامیم: باشه
چند ثانیه نگام کرد
حامیم: نکنه حسودی کردین خانوم آریامنش؟
نیکا: چییی؟😳
حامیم: چیزی نگفتمم😂
نیکا: حامیممم
حامیم: باشه باشه جیغ نزن🤣
نیکا: اصلاً هم حسودی نکردم
حامیم: قبول
نیکا: چرا اینجوری میخندی؟
حامیم: چون خیلی ضایعید
نیکا: نخیررر
حامیم: آره خیر
نیکا: اصلاً!
حامیم: باشه باشه😂
هردو زیر لب خندیدیم
بعد خیلی آروم گفت:
حامیم: ولی اگه بودی...
نیکا: اگه چی؟
حامیم: خوشحال میشدم
نیکا: چرا؟
حامیم: چون یعنی من فقط نیستم که این حسو دارم
قلبم یه ضربه محکم زد
نیکا: حامیم...
حامیم: هوم؟
نیکا: فکر کنم باید برم یه کم پیش سنا
حامیم لبخند زد
حامیم: باشه برو😂😂
نیکا: چرا میخندی؟
حامیم: داری فرار میکنی
نیکا: فرار نمیکنممم!
حامیم: باشه خانوم😂
رفتم سمت سنا
ولی قبل از اینکه برسم یه بار برگشتم
حامیم هنوز داشت نگام میکرد و میخندید...
•|don't copy|•
به قلم:نیکا🤍
پآرت بیست و دوم و بیست و سوم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️