#part30 | اون چند دقیقه لعنتی
مهمونی هنوز ادامه داشت
من با سنا و مهرسا وسط جمعیت وایساده بودیم و میخندیدیم
حامیم هم چند متر اونطرفتر با شروین و کیوان کنار بار وایساده بودن
موزیک بلند بود و همه مشغول خودشون بودن
سنا: نیکا بیا بریم یه چیزی بگیریم
نیکا: چی؟
سنا: نوشیدنی
نیکا: باشه
از جمعیت جدا شدیم
مهرسا هم باهامون اومد
چند قدم بیشتر نرفته بودیم که یه نفر از پشت بهم خورد
نیکا: آخ!
سنا: خوبی؟
نیکا: آره چیزی نیست
ولی وقتی برگشتم دیدم یه پسر غریبه پشت سرمون وایساده
پسر: ببخشید
نیکا: اشکالی نداره
سنا دستمو گرفت
سنا: بیا بریم
چند قدم رفتیم
ولی اون پسر دوباره جلو اومد
پسر: خانوم یه لحظه وایسا
نیکا: بله؟
پسر: میشه آیدی اینستاتو بدی؟
نیکا: نه ممنون
پسر: چرا؟
نیکا: چون نمیخوام
سنا: خب جوابتو گرفتی دیگه
پسر: من با شما حرف نزدم
مهرسا سریع اومد کنارم
مهرسا: بیا نیکا بیا بریم
برگشتیم سمت جمعیت
ولی پسره دوباره دنبالمون اومد
نیکا: اههه گفتم نمیخوام
پسر: بابا یه آیدی که چیزی نیست
نیکا: من گفتم نه
پسر دستش رو جلو آورد که بازومو بگیره
من سریع عقب کشیدم
نیکا: دست نزن بهم!
همون لحظه سنا بلند صدا زد:
سنا: حامیمممممممم(جیغ )
همه کسایی که اونجا بودن از جمله حامیم که چند متر اونطرفتر بود برگشت
سریع اومد سمتمون
نیکا:هیششش سنااا چیکار کردی
حامیم: چی شده؟
نیکا: چیزی نیست...
حامیم: چرا رنگت پریده؟
سنا: این آقا چند دقیقهست ولش نمیکنه
حامیم برگشت سمت پسره
حامیم: مشکلی داری؟
پسر: نه فقط داشتم باهاش حرف میزدم
حامیم: وقتی گفت نمیخواد دیگه ادامه نده
پسر: شما کی هستی؟
حامیم: مهم نیست من کیام
حامیم یه قدم جلو رفت
حامیم: دور شو ازش
پسره چند ثانیه نگاهش کرد و بالاخره رفت
حامیم برگشت سمت من و خم شد
حامیم: نیکا؟
نیکا: هوم؟
حامیم: خوبی؟
نیکا سرمو تکون دادم
نیکا: آره
صدام میلرزید
حامیم متوجه شد
حامیم: بیا بریم (دستشو گرفتم)
نیکا: باشه
منو برد یه گوشه خلوتتر
حامیم: بشین
نشستم
حامیم روبهروم نشست
حامیم: میخوای بریم خونه؟
نیکا: نه...
چشمام پر شده بود
حامیم: نیکا...
نیکا: من نمیدونم چرا اینقدر ترسیدم
حامیم: دیگه تموم شد باشه؟
نیکا: وقتی دستشو آورد سمتم...
صدام لرزید
حامیم: هیچی نشده تموم شد آروم آروم
نیکا: ولی ترسیدم
حامیم چند لحظه ساکت موند
بعد آروم دستشو جلو آورد
حامیم: میخوای دستتو بگیرم؟
نگاهش کردم
نیکا: آره
دستم رو گرفت
حامیم: من اینجام
اشکم بالاخره افتاد
نیکا: ممنون که اومدی
حامیم: لازم نیست ازم تشکر کنی
نیکا: ولی...
حامیم: نیکا اگه یه اتفاقی برات بیفته من نمیتونم بیتفاوت باشم
سرمو پایین انداختم
حامیم: خیلی برام مهم شدی
چیزی نگفتم
فقط دستشو محکمتر گرفتم
چند دقیقه همونجا نشستیم
بعد حامیم آروم گفت:
حامیم: میدونی الان بیشتر از هر چیزی چی میخوام؟
نیکا: چی؟
حامیم: اینکه وقتی برگشتی خونه مطمئن باشم حالت خوبه
نیکا: حامیم...
حامیم: هوم؟
نیکا: من نمیخوام چیزی بینمون خراب بشه
حامیم چند ثانیه نگام کرد
حامیم: هیچ جوره خراب نمیشه
نیکا: چطوری؟
حامیم: با عجله نکردن
نیکا: هنوزم؟
حامیم: هنوزم
لبخند کوچیکی زدم
اما...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت بیست و هشتم،بیست و نهم و سیوم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part30 | اون چند دقیقه لعنتی مهمونی هنوز ادامه داشت من با سنا و مهرسا وسط جمعیت وایساده بودیم و م
بچه ها کی گفته اینا حتما بهم میرسن🤓
شایدم نرسن ،شاید بینشون بهم بخوره
کی میدونه😂🤣
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
بچه ها کی گفته اینا حتما بهم میرسن🤓 شایدم نرسن ،شاید بینشون بهم بخوره کی میدونه😂🤣
اقا نه برسن تروخدا خیلی خوبه خواهش میکنم یزید بازی در نیار اینجارو بزار بهم برسن😂