eitaa logo
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
122 دنبال‌کننده
11 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲 | سرنوشت به قـلـم؛ 𝗡𝗶𝗸𝗮 | نیکا🥀 عاشقانه | درام | رازآلود دو غریبه، یک دیدار اتفاقی... "بعضی آدم‌ها اتفاقی وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ اما ماندنشان، کارِ سرنوشت است..." Kod:𝟬𝟯𝟴📝 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 | 05/6/24🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
| اون چند دقیقه لعنتی مهمونی هنوز ادامه داشت من با سنا و مهرسا وسط جمعیت وایساده بودیم و میخندیدیم حامیم هم چند متر اون‌طرف‌تر با شروین و کیوان کنار بار وایساده بودن موزیک بلند بود و همه مشغول خودشون بودن سنا: نیکا بیا بریم یه چیزی بگیریم نیکا: چی؟ سنا: نوشیدنی نیکا: باشه از جمعیت جدا شدیم مهرسا هم باهامون اومد چند قدم بیشتر نرفته بودیم که یه نفر از پشت بهم خورد نیکا: آخ! سنا: خوبی؟ نیکا: آره چیزی نیست ولی وقتی برگشتم دیدم یه پسر غریبه پشت سرمون وایساده پسر: ببخشید نیکا: اشکالی نداره سنا دستمو گرفت سنا: بیا بریم چند قدم رفتیم ولی اون پسر دوباره جلو اومد پسر: خانوم‌ یه لحظه وایسا نیکا: بله؟ پسر: میشه آیدی اینستاتو بدی؟ نیکا: نه ممنون پسر: چرا؟ نیکا: چون نمی‌خوام سنا: خب جوابتو گرفتی دیگه پسر: من با شما حرف نزدم مهرسا سریع اومد کنارم مهرسا: بیا نیکا بیا بریم برگشتیم سمت جمعیت ولی پسره دوباره دنبالمون اومد نیکا: اههه گفتم نمی‌خوام پسر: بابا یه آیدی که چیزی نیست نیکا: من گفتم نه پسر دستش رو جلو آورد که بازومو بگیره من سریع عقب کشیدم نیکا: دست نزن بهم! همون لحظه سنا بلند صدا زد: سنا: حامیمممممممم(جیغ ) همه کسایی که اونجا بودن از جمله حامیم که چند متر اون‌طرف‌تر بود برگشت سریع اومد سمتمون نیکا:هیششش سنااا چیکار کردی حامیم: چی شده؟ نیکا: چیزی نیست... حامیم: چرا رنگت پریده؟ سنا: این آقا چند دقیقه‌ست ولش نمی‌کنه حامیم برگشت سمت پسره حامیم: مشکلی داری؟ پسر: نه فقط داشتم باهاش حرف می‌زدم حامیم: وقتی گفت نمی‌خواد دیگه ادامه نده پسر: شما کی هستی؟ حامیم: مهم نیست من کی‌ام حامیم یه قدم جلو رفت حامیم: دور شو ازش پسره چند ثانیه نگاهش کرد و بالاخره رفت حامیم برگشت سمت من و خم شد حامیم: نیکا؟ نیکا: هوم؟ حامیم: خوبی؟ نیکا سرمو تکون دادم نیکا: آره صدام می‌لرزید حامیم متوجه شد حامیم: بیا بریم (دستشو گرفتم) نیکا: باشه منو برد یه گوشه خلوت‌تر حامیم: بشین نشستم حامیم روبه‌روم نشست حامیم: می‌خوای بریم خونه؟ نیکا: نه... چشمام پر شده بود حامیم: نیکا... نیکا: من نمی‌دونم چرا این‌قدر ترسیدم حامیم: دیگه تموم شد باشه؟ نیکا: وقتی دستشو آورد سمتم... صدام لرزید حامیم: هیچی نشده تموم شد آروم آروم نیکا: ولی ترسیدم حامیم چند لحظه ساکت موند بعد آروم دستشو جلو آورد حامیم: میخوای دستتو بگیرم؟ نگاهش کردم نیکا: آره دستم رو گرفت حامیم: من اینجام اشکم بالاخره افتاد نیکا: ممنون که اومدی حامیم: لازم نیست ازم تشکر کنی نیکا: ولی... حامیم: نیکا اگه یه اتفاقی برات بیفته من نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم سرمو پایین انداختم حامیم: خیلی برام مهم شدی چیزی نگفتم فقط دستشو محکم‌تر گرفتم چند دقیقه همون‌جا نشستیم بعد حامیم آروم گفت: حامیم: می‌دونی الان بیشتر از هر چیزی چی می‌خوام؟ نیکا: چی؟ حامیم: اینکه وقتی برگشتی خونه مطمئن باشم حالت خوبه نیکا: حامیم... حامیم: هوم؟ نیکا: من نمی‌خوام چیزی بینمون خراب بشه حامیم چند ثانیه نگام کرد حامیم: هیچ جوره خراب نمیشه نیکا: چطوری؟ حامیم: با عجله نکردن نیکا: هنوزم؟ حامیم: هنوزم لبخند کوچیکی زدم اما... •|Don't copy |• به قلم:نیکا🤍
پآرت بیست و هشتم،بیست و نهم و سیوم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》 تقدیم نگآه قشنگتون شد رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید... با شوق میخونمش؛🤍 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part30 | اون چند دقیقه لعنتی مهمونی هنوز ادامه داشت من با سنا و مهرسا وسط جمعیت وایساده بودیم و م
بچه ها کی گفته اینا حتما بهم میرسن🤓 شایدم نرسن ،شاید بینشون بهم بخوره کی میدونه😂🤣
•|شبتون به زیبایی آقای صالحی ، شبتون بخیر🌚|•
صبحتون بخیر قشنگااا
Happy 120 members;⭐️
عالییییییییییییییی بوددددد ~•~ عشقییییی✨
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
بچه ها کی گفته اینا حتما بهم میرسن🤓 شایدم نرسن ،شاید بینشون بهم بخوره کی میدونه😂🤣
اقا نه برسن تروخدا خیلی خوبه خواهش میکنم یزید بازی در نیار اینجارو بزار بهم برسن😂
عالی بودددددد