#part13 | چرا اینقدر عصبانی شد؟💔
از زبون نیکا:
همین که از اتاق اومدیم بیرون دوباره صدای موزیک خورد تو گوشم
ولی دیگه اصلاً حوصلهشو نداشتم
مچ دستم هنوز یه کم درد میکرد و هنوز توی لحظه توی ذهنم اِکو میشد
سنا: نیکا؟
نیکا: هوم؟
سنا: خوبی؟
نیکا: آره
مهرسا: نیکا داری گریه میکنی؟
دستم رو بردم سمت صورتم و خیسی زیر انگشت هام حس کردم
نیکا: نه
سنا: چرا میگی نه؟ اشکت داره میاد
نیکا: نمیدونم
حامیم که جلوتر راه میرفت برگشت
حامیم: نیکا؟
نیکا: ...
حامیم سریع اومد سمتم و خم شد
حامیم: چی شده؟
نیکا: هیچی
حامیم: گریه میکنی؟
نیکا: دست خودم نیست
حامیم: بیا اینجا
یه کم نزدیکتر شد
حامیم: آروم باش
نیکا: من خیلی ترسیدم
حامیم: میدونم
نیکا: هرچی میگفتم ولم کن نمیکرد
حامیم یه نفس عمیق کشید
حامیم: اسمش چی بود؟
نیکا: نمیدونم
حامیم: صب کن همینجا
حامیم داشت میرفت که دستشو گرفتم
نیکا: حامیم بیخیال
حامیم: نه میخوام برم صب کن
سنا: حامیم ولش کن نیکا الان حالش خوب نیست
حامیم: میدونم
مهرسا: اون دیگه رفت
حامیم: مطمئنین؟
سنا: آره
حامیم یه لحظه چشمهاشو بست و نفسش رو آروم بیرون داد
حامیم: باشه باشه
بعد برگشت سمت من
حامیم: فقط یه چیزی
نیکا: چی؟
حامیم: اگه یه بار دیگه همچین اتفاقی افتاد حتی اگه من اونجا نبودم از یکی کمک بخواه واینسا و تحمل نکن باشه؟
نیکا: باشه
حامیم: قول؟
نیکا: قول.
حامیم: خوبه
اشکام هنوز میاومد
حامیم: بیا بشین
نیکا: نمیخوام همه نگام کنن
حامیم: کسی بهت نگاه نمیکنه
همون موقع یکی از مهمونا حامیم رو شناخت
مهمان: وای حامیم؟
حامیم سریع برگشت
مهمان: میشه یه عکس...
حامیم:حرفشو قطع کردم
_ ببخشید، الان نه
مهمان: فقط یه عکس...
حامیم: گفتم الان نه(عصبانی)
رفت.
سنا یه نگاه به من کرد
سنا: فکر کنم امشب حامیم خیلی عصبانیه
مهرسا: آره
حامیم برگشت سمت من
حامیم: میخوای بریم؟
نیکا: آره
حامیم: پس بریم
---
توی ماشین من و سنا و مهرسا عقب نشسته بودیم و حامیم جلو بود
چند دقیقه هیچکس حرف نزد
مهرسا آروم دستم رو گرفت
مهرسا: نیکا؟
نیکا: جان؟
مهرسا: واقعاً خوبی؟
نیکا: آره فقط خستهام
سنا: اگه خواستی امشب پیش من بمون
نیکا: نه میرم خونه
مهرسا: مطمئنی؟
نیکا: آره
از آینه نگاه حامیم رو روی خودم دیدم
حامیم: هنوز درد داره؟
نیکا: نه بهتره
حامیم: مطمئنی؟
نیکا: اوهوم
حامیم: خوبه
---
اول سنا رو رسوندیم
سنا: نیکا فردا زنگ بزن
نیکا: باشه
سنا: شب بخیر
نیکا: شب بخیر
بعد مهرسا پیاده شد
مهرسا قبل از بستن در یه نگاه به حامیم انداخت
مهرسا: شبتون بخیر
حامیم: شب بخیر
نیکا:شب بخیر
مهرسا رفت
حالا فقط من و حامیم توی ماشین بودیم
نیکا: حامیم؟
حامیم: جان؟
نیکا: ببخشید امشب دردسر درست شد برات
حامیم سریع گفت:
حامیم: نه اینو دیگه نگو
نیکا: ولی...
نزاشت حرفم تموم شه
حامیم: نیکا اون کاری که اون آدم کرد تقصیر تو نبود
نیکا:...
حامیم: پس دیگه نگو ببخشید
نیکا: باشه
چند ثانیه بعد حامیم آرومتر گفت:
حامیم: وقتی دیدم دستتو گرفته واقعاً نفهمیدم چی شد
نیکا: چرا؟
حامیم: نمیدونم
نیکا: عصبانی شدی؟
حامیم: خیلی
نیکا: چرا؟
...
حامیم: چون نمیتونستم ببینم یکی داره اذیتت میکنه
نیکا چیزی نگفت
حامیم: شاید عجیب باشه ولی...
نیکا: چی؟
حامیم: از اینکه ترسیده بودی بیشتر از خود اتفاق ناراحت شدم
نیکا: ...
حامیم: نمیخوام دوباره ببینم اشکت درمیاد
یه لبخند خیلی کوچیک زدم
نیکا: مرسی ازت واقعا ممنونم
حامیم: خواهش میکنم ،پس قرار شد امشب دیگه گریه نکنی
نیکا: سعی میکنم
حامیم: آفرین
چند دقیقه بعد جلوی خونه رسیدیم
پیاده شدم حامیم هم پیاده شد و کنار ماشین وایساد
در رو بستم و برگشتم سمتش
نیکا: شب بخیر
حامیم: شب بخیر
دست تکون دادم
رفتم توی آسانسور
گوشیم ویبره رفت
حامیم پیام داده بود:
«رسیدی بالا بهم خبر بده.»
لبخند زدم
نیکا: «چشم 😂»
گوشی رو گذاشتم توی جیبم
هنوز خودمم نمیفهمیدم چرا حرفها و رفتارهای حامیم اینقدر منو تحت تاثیر قرار میده
شایدم...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
#part14 | فردای اون شب ☀️
شایدم فقط فکر و خیالمه:)
صبح که بیدار شدم اولین چیزی که دیدم پیام حامیم بود
حامیم: بیداری؟
ساعت ۸:۱۲ بود
نیکا: الان بیدار شدم 😂
چند دقیقه بعد جواب داد
حامیم: دستت چطوره؟
نیکا: خوبه
حامیم: مطمئنی؟
نیکا: آره بابا چیزیش نیست
حامیم: اگه درد داشت بهم بگو
نیکا: چشم 😂
حامیم: مسخره نکن
نیکا: 😂
حامیم: امروز برنامه داری؟
نیکا: نه
حامیم: پس ظهر بیا استودیو
نیکا: استودیو؟!
حامیم: آره
نیکا: برای چی؟
حامیم: میخوام بچهها رو بهت معرفی کنم
نیکا: کدوم بچهها؟
حامیم: مجید، مهراد، سعید و خانی و اعضای بند دیگه خلاصه
نیکا: اووووه
حامیم: چرا اووووه؟
نیکا: هیچی حس میکنم قراره مسخرهم کنن 😂
حامیم: 😂😂
نیکا: پس نمیام
حامیم: دیر گفتی، من روی اومدنت حساب کردم
نیکا: 😐
حامیم: ساعت سه اونجا باش
نیکا: باشه بابا
---
ظهر با سنا و مهرسا رفتیم سمت لوکیشنی که حامیم فرستاده بود
مهرسا از همون اول داشت هیجانزده حرف میزد
مهرسا: یعنی واقعاً میریم استودیوی حامیم؟
نیکا: آره
مهرسا: یعنی خودش اونجاست؟
نیکا: آره
مهرسا: یعنی ممکنه از نزدیک ببینمش؟ 😭
سنا: تو هر روز داری میبینیش
مهرسا: ولی این فرق داره!
نیکا: 😂
مهرسا: نیکا اگه یه لحظه دیدی من هنگ کردم کمکم کن به خودم بیامم
نیکا: وای خدا😂
مهرسا: احتمال اینکه مغزم خاموش شه خیلیه
نیکا:باشه باشه😂
---
وقتی وارد استودیو شدیم صدای موزیک از داخل میاومد
در باز شد
حامیم: بالاخره اومدین
نیکا: سلام
حامیم: سلام
سنا: سلام
مهرسا: سـ... سلام
حامیم: سلام مهرسا خانوم.
مهرسا بعد از شنیدن اسمش یه لحظه خشکش زد
آروم زدم به بازوش
سنا: جمع کن خودتو 😂
مهرسا: هیچی نگو
حامیم: بچهها داخلن
رفتیم تو
مجید: این همون نیکاست ؟
حامیم: آره
نیکا: سلام 😂
مجید: سلام بالاخره دیدیمت
نیکا: امیدوارم چیز بدی دربارهم نشنیده باشین
مهراد: نه بابا حامیم فقط گفته با یه نفر آشنا شده که اسمش...
حامیم: مهراد(چشم غره)
مهراد: چیهراست گفتم 😂
سعید: سلام
نیکا: سلام
خانی: سلام
نیکا: سلامم
مجید: خب حالا که اومدی یه سوال
نیکا: ...
مجید:چطور انقدر توجه حامیمو جلب خودت کردی؟😂
نیکا: نمیدونم😂
همه زدن زیر خنده
حامیم: بیخیالش شین دیگه
شماها خیلی اذیت میکنین
سعید: نه بابا داریم خوش میگذرونیم
---
بعد از یه مدت بچهها رفتن سر کار خودشون
من کنار حامیم نشسته بودم
نیکا: اینجا همیشه اینقدر شلوغه؟
حامیم: معمولا
نیکا: پس تو اصلاً وقت استراحت نداری
حامیم: یه وقتایی دارم
نیکا: کی؟
حامیم: وقتی تو میای
نگاهش کردم
نیکا: چی؟
حامیم: هیچی
نیکا: نه گفتی وقتی من میام
حامیم: آره
نیکا: یعنی چی؟
حامیم یه لبخند کوچیک زد
حامیم: یعنی وقتی با تو حرف میزنم ذهنم یه کم از کار و کنسرتا فاصله میگیره
نیکا: آها...(خجالت)
حامیم: خوبه؟
نیکا: آره
مهرسا از اون طرف سالن یواشکی نگامون میکرد
سنا کنارش وایساده بود
سنا: دوباره شروع کردی؟
مهرسا: چیو؟
سنا: نگاه کردن
مهرسا: نه بابا
سنا: مهرسااا
مهرسا: خب دارم نگاه میکنم مگه چیه؟
سنا: وای خدا
....
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت سیزدهم و چهآردهم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️