eitaa logo
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
32 دنبال‌کننده
7 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲 | سرنوشت به قـلـم؛ 𝗡𝗶𝗸𝗮 | نیکا🥀 عاشقانه | درام | رازآلود دو غریبه، یک دیدار اتفاقی... "بعضی آدم‌ها اتفاقی وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ اما ماندنشان، کارِ سرنوشت است..." Kod:𝟬𝟯𝟴📝 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 | 05/6/24🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
| چرا این‌قدر عصبانی شد؟💔 از زبون نیکا: همین که از اتاق اومدیم بیرون دوباره صدای موزیک خورد تو گوشم ولی دیگه اصلاً حوصله‌شو نداشتم مچ دستم هنوز یه کم درد می‌کرد و هنوز توی لحظه توی ذهنم اِکو میشد سنا: نیکا؟ نیکا: هوم؟ سنا: خوبی؟ نیکا: آره مهرسا: نیکا داری گریه می‌کنی؟ دستم رو بردم سمت صورتم و خیسی زیر انگشت هام حس کردم نیکا: نه سنا: چرا میگی نه؟ اشکت داره میاد نیکا: نمی‌دونم حامیم که جلوتر راه می‌رفت برگشت حامیم: نیکا؟ نیکا: ... حامیم سریع اومد سمتم و خم شد حامیم: چی شده؟ نیکا: هیچی حامیم: گریه می‌کنی؟ نیکا: دست خودم نیست حامیم: بیا اینجا یه کم نزدیک‌تر شد حامیم: آروم باش نیکا: من خیلی ترسیدم حامیم: می‌دونم نیکا: هرچی می‌گفتم ولم کن نمی‌کرد حامیم یه نفس عمیق کشید حامیم: اسمش چی بود؟ نیکا: نمی‌دونم حامیم: صب کن همینجا حامیم داشت میرفت که دستشو گرفتم نیکا: حامیم بیخیال حامیم: نه می‌خوام برم صب کن سنا: حامیم ولش کن نیکا الان حالش خوب نیست حامیم: می‌دونم مهرسا: اون دیگه رفت حامیم: مطمئنین؟ سنا: آره حامیم یه لحظه چشم‌هاشو بست و نفسش رو آروم بیرون داد حامیم: باشه باشه بعد برگشت سمت من حامیم: فقط یه چیزی نیکا: چی؟ حامیم: اگه یه بار دیگه همچین اتفاقی افتاد حتی اگه من اونجا نبودم از یکی کمک بخواه واینسا و تحمل نکن باشه؟ نیکا: باشه حامیم: قول؟ نیکا: قول. حامیم: خوبه اشکام هنوز می‌اومد حامیم: بیا بشین نیکا: نمی‌خوام همه نگام کنن حامیم: کسی بهت نگاه نمی‌کنه همون موقع یکی از مهمونا حامیم رو شناخت مهمان: وای حامیم؟ حامیم سریع برگشت مهمان: میشه یه عکس... حامیم:حرفشو قطع کردم _ ببخشید، الان نه مهمان: فقط یه عکس... حامیم: گفتم الان نه(عصبانی) رفت. سنا یه نگاه به من کرد سنا: فکر کنم امشب حامیم خیلی عصبانیه مهرسا: آره حامیم برگشت سمت من حامیم: می‌خوای بریم؟ نیکا: آره حامیم: پس بریم --- توی ماشین من و سنا و مهرسا عقب نشسته بودیم و حامیم جلو بود چند دقیقه هیچ‌کس حرف نزد مهرسا آروم دستم رو گرفت مهرسا: نیکا؟ نیکا: جان؟ مهرسا: واقعاً خوبی؟ نیکا: آره فقط خسته‌ام سنا: اگه خواستی امشب پیش من بمون نیکا: نه میرم خونه مهرسا: مطمئنی؟ نیکا: آره از آینه نگاه حامیم رو روی خودم دیدم حامیم: هنوز درد داره؟ نیکا: نه بهتره حامیم: مطمئنی؟ نیکا: اوهوم حامیم: خوبه --- اول سنا رو رسوندیم سنا: نیکا فردا زنگ بزن نیکا: باشه سنا: شب بخیر نیکا: شب بخیر بعد مهرسا پیاده شد مهرسا قبل از بستن در یه نگاه به حامیم انداخت مهرسا: شبتون بخیر حامیم: شب بخیر نیکا:شب بخیر مهرسا رفت حالا فقط من و حامیم توی ماشین بودیم نیکا: حامیم؟ حامیم: جان؟ نیکا: ببخشید امشب دردسر درست شد برات حامیم سریع گفت: حامیم: نه اینو دیگه نگو نیکا: ولی... نزاشت حرفم تموم شه حامیم: نیکا اون کاری که اون آدم کرد تقصیر تو نبود نیکا:... حامیم: پس دیگه نگو ببخشید نیکا: باشه چند ثانیه بعد حامیم آروم‌تر گفت: حامیم: وقتی دیدم دستتو گرفته واقعاً نفهمیدم چی شد نیکا: چرا؟ حامیم: نمی‌دونم نیکا: عصبانی شدی؟ حامیم: خیلی نیکا: چرا؟ ... حامیم: چون نمی‌تونستم ببینم یکی داره اذیتت می‌کنه نیکا چیزی نگفت حامیم: شاید عجیب باشه ولی... نیکا: چی؟ حامیم: از اینکه ترسیده بودی بیشتر از خود اتفاق ناراحت شدم نیکا: ... حامیم: نمی‌خوام دوباره ببینم اشکت درمیاد یه لبخند خیلی کوچیک زدم نیکا: مرسی ازت واقعا ممنونم حامیم: خواهش میکنم ،پس قرار شد امشب دیگه گریه نکنی نیکا: سعی می‌کنم حامیم: آفرین چند دقیقه بعد جلوی خونه رسیدیم پیاده شدم حامیم هم پیاده شد و کنار ماشین وایساد در رو بستم و برگشتم سمتش نیکا: شب بخیر حامیم: شب بخیر دست تکون دادم رفتم توی آسانسور گوشیم ویبره رفت حامیم پیام داده بود: «رسیدی بالا بهم خبر بده.» لبخند زدم نیکا: «چشم 😂» گوشی رو گذاشتم توی جیبم هنوز خودمم نمی‌فهمیدم چرا حرف‌ها و رفتارهای حامیم این‌قدر منو تحت تاثیر قرار میده شایدم... •|Don't copy |• به قلم:نیکا🤍
| فردای اون شب ☀️ شایدم فقط فکر و خیالمه:) صبح که بیدار شدم اولین چیزی که دیدم پیام حامیم بود حامیم: بیداری؟ ساعت ۸:۱۲ بود نیکا: الان بیدار شدم 😂 چند دقیقه بعد جواب داد حامیم: دستت چطوره؟ نیکا: خوبه حامیم: مطمئنی؟ نیکا: آره بابا چیزیش نیست حامیم: اگه درد داشت بهم بگو نیکا: چشم 😂 حامیم: مسخره نکن نیکا: 😂 حامیم: امروز برنامه داری؟ نیکا: نه حامیم: پس ظهر بیا استودیو نیکا: استودیو؟! حامیم: آره نیکا: برای چی؟ حامیم: می‌خوام بچه‌ها رو بهت معرفی کنم نیکا: کدوم بچه‌ها؟ حامیم: مجید، مهراد، سعید و خانی و اعضای بند دیگه خلاصه نیکا: اووووه حامیم: چرا اووووه؟ نیکا: هیچی حس می‌کنم قراره مسخره‌م کنن 😂 حامیم: 😂😂 نیکا: پس نمیام حامیم: دیر گفتی، من روی اومدنت حساب کردم نیکا: 😐 حامیم: ساعت سه اونجا باش نیکا: باشه بابا --- ظهر با سنا و مهرسا رفتیم سمت لوکیشنی که حامیم فرستاده بود مهرسا از همون اول داشت هیجان‌زده حرف می‌زد مهرسا: یعنی واقعاً می‌ریم استودیوی حامیم؟ نیکا: آره مهرسا: یعنی خودش اونجاست؟ نیکا: آره مهرسا: یعنی ممکنه از نزدیک ببینمش؟ 😭 سنا: تو هر روز داری می‌بینیش مهرسا: ولی این فرق داره! نیکا: 😂 مهرسا: نیکا اگه یه لحظه دیدی من هنگ کردم کمکم کن به خودم بیامم نیکا: وای خدا😂 مهرسا: احتمال اینکه مغزم خاموش شه خیلیه نیکا:باشه باشه😂 --- وقتی وارد استودیو شدیم صدای موزیک از داخل می‌اومد در باز شد حامیم: بالاخره اومدین نیکا: سلام حامیم: سلام سنا: سلام مهرسا: سـ... سلام حامیم: سلام مهرسا خانوم. مهرسا بعد از شنیدن اسمش یه لحظه خشکش زد آروم زدم به بازوش سنا: جمع کن خودتو 😂 مهرسا: هیچی نگو حامیم: بچه‌ها داخلن رفتیم تو مجید: این همون نیکاست ؟ حامیم: آره نیکا: سلام 😂 مجید: سلام بالاخره دیدیمت نیکا: امیدوارم چیز بدی درباره‌م نشنیده باشین مهراد: نه بابا حامیم فقط گفته با یه نفر آشنا شده که اسمش... حامیم: مهراد(چشم غره) مهراد: چیه‌راست گفتم 😂 سعید: سلام نیکا: سلام خانی: سلام نیکا: سلامم مجید: خب حالا که اومدی یه سوال نیکا: ... مجید:چطور انقدر توجه حامیمو جلب خودت کردی؟😂 نیکا: نمیدونم😂 همه زدن زیر خنده حامیم: بیخیالش شین دیگه شماها خیلی اذیت می‌کنین سعید: نه بابا داریم خوش می‌گذرونیم --- بعد از یه مدت بچه‌ها رفتن سر کار خودشون من کنار حامیم نشسته بودم نیکا: اینجا همیشه این‌قدر شلوغه؟ حامیم: معمولا نیکا: پس تو اصلاً وقت استراحت نداری حامیم: یه وقتایی دارم نیکا: کی؟ حامیم: وقتی تو میای نگاهش کردم نیکا: چی؟ حامیم: هیچی نیکا: نه گفتی وقتی من میام حامیم: آره نیکا: یعنی چی؟ حامیم یه لبخند کوچیک زد حامیم: یعنی وقتی با تو حرف می‌زنم ذهنم یه کم از کار و کنسرتا فاصله می‌گیره نیکا: آها...(خجالت) حامیم: خوبه؟ نیکا: آره مهرسا از اون طرف سالن یواشکی نگامون می‌کرد سنا کنارش وایساده بود سنا: دوباره شروع کردی؟ مهرسا: چیو؟ سنا: نگاه کردن مهرسا: نه بابا سنا: مهرسااا مهرسا: خب دارم نگاه می‌کنم مگه چیه؟ سنا: وای خدا .... •|Don't copy |• به قلم:نیکا🤍
پآرت سیزدهم و چهآردهم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》 تقدیم نگآه قشنگتون شد رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید... با شوق میخونمش؛🤍 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
برای عضو جدیدمون:)