#part16 | بستنی یا دردسر؟ 🍦
فردای اون روز تقریباً از صبح منتظر بودم ببینم حامیم کی پیام میده
ولی خب خودم نمیخواستم اول پیام بدم
گوشی رو برداشتم
نیکا: نه من چرا باید پیام بدم؟ 😐
گوشی رو گذاشتم کنار
دو دقیقه بعد دوباره برداشتمش
نیکا: شاید یه پیام بدم فقط ببینم برنامه هنوز سر جاشه
باز گذاشتمش کنار
نیکا: نههههه ضایع میشم
همون موقع گوشی ویبره رفت
حامیم: 《خانوم بیداری؟》
نیکا: «آره 😂»
حامیم: «پس آماده باش واسه شب»
نیکا: «چرا؟»
حامیم: «مگه قرار نبود بستنی بخوریم؟»
نیکا: «آهاااا یادم رفته بود 😂»
حامیم: «دروغ نگو»
نیکا: «باشه منتظر بودم خودت بگی »
حامیم: «پس منتظر من بودی؟ »
نیکا: «نههههه منظورم این نبود 😂»
حامیم: «باشه قبول»
نیکا: «خیلی پررو شدی»
حامیم: «تازه اولشه»
نیکا: «😐»
---
عصر سنا و مهرسا هم باهام بودن
سنا: پس امشب بازم میری با حامیم؟
نیکا: آره بستنی
مهرسا: دوتایی؟
نیکا: آره
مهرسا یکم فک کرد
مهرسا: خوش بگذره
نیکا: مرسی قربونت
سنا: نیکا؟
نیکا: جان؟
سنا: تو خودت نمیفهمی داری بهش علاقهمند میشی؟
نیکا: چی؟
مهرسا هم سریع گوش داد
نیکا: نه بابا ما فقط دوستیم
سنا: من چیزی نگفتم که تو رابطهاین
نیکا: خب...
سنا: گفتم بهش علاقهمند شدی
نیکا: نمیدونم
سنا: خب پس برو ببین چی میشه
نیکا: باشه 😂
---
شب:
اومدم پایین دیدم حامیم کنار ماشینش منتظرم وایساده
حامیم: سلام
نیکا: سلامم
حامیم: دیر نکردی
نیکا: تو زود اومدی
حامیم: آره
نیکا: چرا؟
حامیم: حوصلهم سر رفته بود
نیکا: یعنی منتظر من بودی؟ 😂
حامیم: شاید
نیکا: 😂😆
حامیم: بیا بریم
در ماشین رو برام باز کرد نشستم که اونم سوار شد و راه افتادیم
چند دقیقه بعد رسیدیم به یه بستنیفروشی
نیکا: وای اینجا رو دوست دارم
حامیم: خوشحالم میشنوم
رفتیم داخل
حامیم: چی میخوری؟
نیکا: بستنی شکلاتی
حامیم: فقط شکلاتی؟
نیکا: آره
حامیم: خیلی سادست😂
نیکا: مگه بستنی هم باید عجیب باشه؟ 😂
حامیم: آره خوب هزار تا ایتمه😂
نیکا: نچ من همون
خودت چی؟
حامیم: همونی که تو میخوری
نیکا: چرا؟
حامیم: چون نمیدونم کدومش خوبه
نیکا: یعنی هرچی من بخورم تو هم میخوری؟
حامیم: فعلاً آره
نیکا: 😂
بستنیها رو گرفتیم و نشستیم
چند دقیقه بعد یه ذره شکلات کنار لب حامیم مونده بود
نیکا: حامیم...
حامیم: هوم؟
نیکا: اینجا
با دستم به کنار لبم اشاره کردم
حامیم: کجا؟
نیکا: اینجا دیگه 😂
حامیم با دستش پاکش کرد
حامیم: اینجا بود؟
نیکا: آره
حامیم: خوب شد گفتی😂
نیکا: 😂😂
چند ثانیه سکوت شد...
بعد هر دومون همزمان خندیدیم
حامیم: چرا اینقدر راحتی با من؟
نیکا: نمیدونم
حامیم: جواب همیشگی منو دادی 😂
نیکا: خب واقعا نمیدونم
حامیم: قبوله
نیکا: ولی...
حامیم: ولی چی؟
نیکا: فکر کنم چون تو هم با من راحتی
حامیم یه لبخند زد
حامیم: اوم
---
۲ساعت بعد:
برگشتیم جلوی ساختمون و جلوی ماشین وایسادیم
حامیم: امشب خیلی خوش گذشت
نیکا: به لطف شما بودد
حامیم: قربونت
نیکا: منم خیلی خوش گذشت
حامیم: پس باز تکرارش کنیم؟
نیکا: آره
حامیم: این بار بازم انتخاب با تو
نیکا: باشه
حامیم: هرجا خواستی
نیکا: جدی؟
حامیم: آره
نیکا: پس فکر میکنم بهش
حامیم: منتظرم
رفتم سمت ساختمون
چند قدم که دور شدم برگشتم
حامیم هنوز کنار ماشین وایساده بود
برای هم دست تکون دادیم ،لبخند زدم
بعد راه افتادم
ولی یه سوال توی ذهنم گیر کرده بود:
چرا وقتی ازش خداحافظی میکنم دلم میخواد دوباره زود ببینمش؟ ....
•|Dont copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت پآنزدهم و شآنزدهم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️