امّا تو هیچ بودى
و ديدم هنوز هم
در سينه هیچ نيست
به جز آرزوىِ تو...
#فروغ_فرخزاد
عشق که سراغت بیاید ،
آدمها برایت دو دسته میشوند :
یک عده "شبیه" او...
و بقیه ناشناس...
وای به روزی که عشق برود ،
و تمام دنیا بشود ،
یک عده شبیه او ...
|سارا احدی|
مشکل آنجا بود که
او هیچوقت این را نفهمید که
آدمیزاد وقتی یکبار رفتن را بلد شود،
برگشتنش
دیگر هیچ ارزشی نخواهد داشت.
|شقایقجلیلی|
نمیدونم اسمش توی دفتر لعنتیم چیکار میکنه؟ داشتم باور میکردم که تموم شده. اما تا اسمش رو دیدم، بند دلم پاره شد. چند نفر توی دنیا با دیدن ناگهانی یه اسم، یا شنیدن یه صدای لعنتی بند دلشون پاره شده؟ مثل افتادنه، از ارتفاعی که هر لحظه احتمال میدی زمین بخوری و متلاشی بشی. چیه این دل، که از هرجا ولش میکنی، برمیگرده سر خونهی اول. اسمش رو نمیتونم فراموش کنم، این تنها چیزیه از اون که برام باقی مونده. هر روز به خودم میگم: «دیگه همهچیز تموم شده»، بعد یه لبخند تلخ به خودم میزنم و میرم به دنیای نادر ابراهیمی، وقتی که مینویسه: «چه کسی میتواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟»
| پویاجمشیدی |
چگونه میخواهی حجم اندوهم را تخمین بزنم؟
اندوهم چون کودکیست،
که هر روز زیباتر میشود
و بزرگتر...
| #نزارقبانی |
شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود
که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!
که هی سه نقطه بچینی اگر...ولی...شاید...
کسی نمی آید، نه! کسی نمی آید
| سید مهدی موسوی |
عکسشو که براتون میفرسته بگید به قول هلالی :
"تسکین نیابد جان من، صد بار اگر بینم تو را"
دوش دیدم که ملایک درِ میخانه زدند
گِلِ آدم بِسِرشتَند و به پیمانه زدند
ساکنانِ حرمِ سِتْر و عِفافِ ملکوت
با منِ راه نشین بادهٔ مستانه زدند
آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند
جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عُذر بِنِه
چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند
شُکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغرِ شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعلهٔ او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نَگُشاد از رخِ اندیشه نقاب
تا سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند!