رازداری کن و از من گِله در جمع مکن
باز بازیچه مشو، بارِ سفر جمع مکن
با حضور تو قرار است مرا زجر دهند
خویش را مایهی دلگرمی هر جمع مکن
به گناهی که نکردم، به کسی باج مده
آبرویی هم اگر هست بخر، جمع مکن
ترسم آسیب ببیند بدنت، دورِ خودت
این همه هرزهی آلوده نظر جمع مکن
آخرین شاخهی تو، سهم عقابی چو من است
روی آن چلچله و شانه بسر جمع مکن
تا برآمد نفسم، جمعِ هوادارت سوخت
روبروی منِ دیوانه، نفر جمع مکن...
|#کاظم_بهمنی|
بوسه نه... خندهی گرم ازدهنت کافی بود
این همه عطر چرا؟ پیرهنت کافی بود
دانه و دام چرا مرغک پرسوخته را؟
قفس زلف شکن در شکنت کافی بود
|#حامد_عسکری|
خداوند مردمی را ذلیل نکرد مگر این که جنگ را به خانه ها (شهر و مملکت آن ها کشاند)
من که بیچاره شدم؛ کاش ولی هیچ دلی،
گیرِ لحنِ بمِ مردانهی محکم نشود . . )!
_
هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت
عمری که حرام تو شد ای عشق حلالت
طاووسی و حُسنت قفس پر زدن توست
ای مرغ گرفتار چه سود از پر و بالت
زیبایی امروز تو گنجی ابدی نیست
بیچاره تو و دلخوشی رو به زوالت
مانند اناری که سر شاخه بخشکد
افسوس که هرگز نرسیدی به کمالت
پرسیدیام از عشق و جوابی نشنیدی
بشنو که سزاوار سکوت است سؤالت
یک بار به اصرار تو عاشق شدم ای دل
این بار اگر اصرار کنی، وای به حالت
|#فاضل_نظری|
سَری که درد نمیکند را دستمال نمیبندند
جز در مواردی که
دستمالِ نامبرده
آغشته به عطر تو باشد!
اصلا آقای دکتر
شما دستمالِ عطر آلودِ یار را تجویز کن
قول میدهم سرم درد کند!
|#علی_سلطانی|