eitaa logo
- آینه آفتاب ؛
937 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
248 ویدیو
17 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
اما براستی انسان چیست؟ 🕊
موجب ارامش بود!
أنت کَهفی تو امید منی».
بزا بباره بباره آسمون بالا سرمون ؛خیلی وقته دیگه آبی نیستش
آه از پاییز سرد،ای کاش من از تو باغی در بهاران داشتم.
ﺭﺩ ﺷﺪ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﯼ ﻣﺎ، ﺧﺎﻧﻪﯼ ﻣﺎ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ ﯾﮏ ﻧﻈﺮ ﮐﺮﺩ ﻣﺮﺍ ﮐﻞ ﻣﺮﺍ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ … ) من ﻣﻠﮏ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻓﺮﺩﻭﺱ ﺑﺮﯾﻦ … ( ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ، ﻋﺮﺵ ﺧﺪﺍ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ … ﻣﻌﺘﮑﻒ ﺩﺭ ﺣﺮﻡ ﺍﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﻭ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺁﻣﺪ ﺟﻬﺖ ﻗﺒﻠﻪ ﻧﻤﺎ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ … ﺷﺎﻋﺮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺿﺮﺑﺎﻥ ﻗﺪﻣﺶ ﺷﻬﺮ ﻣﺮﺍ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ … ﻭﺯﻥ ﻫﺎ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ ﻗﺎﻓﯿﻪ ﻫﺎ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ ﺷﻌﺮ ﻫﺎ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ، ﺷﺎﮐﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ … ﯾﮏ ﻧﻈﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﻗﻤﺮ ﺩﺍﺩ ﻧﺸﺎﻥ ﺷﺮﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﻣﺎﻩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ … ﺗﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻢ ﻧﺰﻥ ﺍﯼ ﯾﺎﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ ﺗﺎﺯﻩ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺍﺭﮒ ﭼﺮﺍ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ … |علیرضا ﺁﺫﺭ|
موج را آغوش سنگ آرام می‌سازد، بمان !
من آسمان پر از ابرهای دلگیرم اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم ....!
جعفر پلنگ و غذای حضرتی! آقای راست نجات، معاون مهمانسرای حرم مطهر امام رضا علیه السلام، ماه گذشته در شب میلاد حضرت امام محمدالجواد علیه السلام این داستان جالب رو نقل کردن: زمانی که معاون امداد حرم امام رضا علیه السلام بودم، وظیفه داشتیم، غذاهای باقیمانده مهمانسرا را آخر وقت به مناطق ضعیف و حاشیه شهر مشهد برده و بین فقرا توزیع کنیم. شبی با خادم مسجد آخر بلوار توس، تماس گرفته و به او گفتم: امشب قرار است که فلان مقدار غذای مشخص، به منطقه شما آورده و توزیع کنیم و آماده همکاری با ما باش. نیمه های شب به آن مسجد که رسیدیم ، با جمعیت فراوانی که درب مسجد منتظر بودند مواجه شدیم طوری که امکان توزیع غذا بخاطر ازدحام شدید و ترس از تلف شدن تعدادی از مردم، نداشتیم! خادم مسجد را صدا کردیم که چرا اینقدر شلوغ است؟! گفت : حواسم نبود و در بلندگو اعلام کردم : امشب قرار است غذای متبرک از حرم امام رضا علیه السلام بیاورند و اینگونه شلوغ شد و کاری از دستم بر نمی‌آید تصمیم به برگشت داشتیم که ناگاه در گوشه‌ای کنار دیوار، دختر بچه‌ای کوچک با کفش های پلاستیکی، نظرم را به خود جلب کرد و از وضعیت حال و روزش ترحمی به دلم‌ افتاد و همانجا در دلم، از خود امام رضا علیه السلام خواستم: آقا جان خودت راه حلی ارائه بده که بتونیم غذاها را بدون مشکل تقسیم کنیم و این مردم که با امید و احتیاج به اینجا آمدند، دست خالی برنگردند که ناگهان انگار هزار نفر درونم فریاد زدند : از خادم محله بپرسم لات این محله کیه؟! از خادم مسجد پرسیدم : لات این محله کیه و با تعجب پرسید برای چی؟!!! گفتم کارش دارم. گفت: اسمش جعفر پلنگِ گفتم بگو بیاد و زنگش زد که تا نیم ساعت دیگه میرسم و منتظرش موندیم. جعفر با ظاهری خالکوبی شده و پیراهن یقه باز و سوار موتور اومد و سلام کرد که فرمایش: گفتم ما از حرم امام رضا علیه السلام اومدیم و غذای متبرک آوردیم و نمیدونیم چطور تقسیم کنیم که مردم اذیت نشن و از شما می‌خواهیم در این کار کمکمون کنی. جعفر با کمال میل گفت : نوکر خادمهای امام رضا علیه السلام هستم و چشم. به بقیه خدام گفتم ماشین غذا رو تحویل جعفر بدین و بهش کمک کنید تا غذاهارو تقسیم کنه. جعفر مردم را کنار دیوار به صف کرد و به هر خانواده‌ای بنا به مصلحت و شناختی که خودش به آنها داشت ، غذاها را تقسیم کرد و گفتم چهارتا غذاهم بهخودش و خانواده‌اش بدهید. بعد از اتمام کار ، به من گفت: آقای راست نجات شماره تلفنت را به من میدهید؟ همکاران با اشاره گفتند اینکارو نکن و برات دردسر درست میکنه و.... اما با کمال میل به او شماره را دادم و رفتیم. ابتدای هفته بود که با من تماس گرفت که جعفر پلنگ هستم و کاری با شما دارم و به دفتر کارم در حرم آمد! آنجا به من گفت: من هم خادم زوار امام رضا علیه السلام هستم و بنده با تعجب گفتم: بله؟!!! گفت : منم روزهای پنج شنبه میام حرم امام رضا علیه السلام و در صحن‌ها می‌چرخم و مهرهای اطراف دیوارها را جمع آوری و سرجاهایشان می‌ذارم و برمی‌گردم و به همین مقدار خودم را خادم حضرت می‌دانم و اتفاقا همان روز در راه برگشتم به درب مهمانسرا رسیدم و به امام رضا علیه السلام در دلم گفتم : می‌شه امروز غذای متبرکی از حرمتون برای خواهر بیمارم ببرم؟! وقتی به خادم درب مهمانسرا گفتم با تندی به من گفت: آقا برو کنار بایست و مزاحم نشو! وقتی نا امید شدم و خواستم‌ به خانه برگردم، پشت سرم، آن خادم به همکارش گفت مواظبش باشید جیب مردم رو نزند!!!هنگامی که این را شنیدم به او گفتم : خدایا توبه، من جیب بر نیستم و دلم شکست. تا بست نواب گریه می‌کردم و به امام رضا علیه السلام گفتم دیگه سر کشیکم نمیام و خداحافظ که ناگهان گوشیم زنگ خورد که خادمهای حرم امام رضا علیه السلام در مسجد محله منتظرت هستند و با ترس و لرز که من جیب بری نکردم و چه زود گزارش دادند و احضارم کردند پیش شما اومدم، حالا آمده‌ام بگویم: امام رضا علیه السلام چقدر مهربونه یک غذا می‌خواستم ولی به من یک ماشین غذا داد و بجای یکی،چهارتا غذا برای خانواده‌م بردم...
هدایت شده از پیام‌های‌ذخیره‌‌شده!
لفت دادن چیزی جز خالص شدن نیست مگر جز این است که پاکان میمانند و بدان میروند؟ بروید🤷🏿‍♂ جمع ما پاک تر خواهد شد🙂😂🚶🏿‍♂